به یاد ناصر عزیز

Posted on مرداد ۱۱, ۱۳۸۹ - Filed Under دلتنگی | ۳ Comments

                                                          ……………………………………………….. بگذار ســــر به ســـــینه ی من تا که بشنــــــــوی    /    آهـــــــنگ اشــــــتیاق دلی دردمــــــــــــند را شاید که بیش از این نپـسنــــدی به کــــار عشق      /   آزار این رمــــــیده ی ســــــر در کــــــــــمند را بگذار ســـــر به ســــینه ی مـــــن تا بگـــــویمت        /  اندوه چیست،عشق کدام است، غم کجاست بگـــــــذار تا بگــــــــویمت این مرغ [...]

Read More..>>

خاطره بازی

Posted on خرداد ۳۰, ۱۳۸۹ - Filed Under دلتنگی | ۳ Comments

………………….. ما آدم های خاطره بازی هستیم….اصلا خود این کلمه “خاطره باز” نوستالوژیک است…..آدم را یاد بندباز، دخترباز، قمار باز، کفترباز می اندازد…. گفتم کفترباز یاد یکی از بچه های قدیم محل افتادم که آن سالهای دور ماموریت داشت کفترهای دوست سفرکرده اش را بپراند یعنی پرواز دهد….سفید دم سیاه ، سینه  سیاه ، پلنگ [...]

Read More..>>

برخواهم گشت…

Posted on آبان ۴, ۱۳۸۸ - Filed Under دلتنگی | ۸ Comments

و من برخواهم گشت روزی از پس این حصارها و غبار ها ……! و من روزی برخواهم گشت از پس این همه دلتنگی ها ،غصه ها و غم ها….! و باز روزی برخواهم گشت از پس دلمردگی ها…دلزدگی ها ….! و من برخواهم گشت با اسبی سپید که شیهه ی بی تابی اش را کوه [...]

Read More..>>

چکه چکه ماه

Posted on شهریور ۱۱, ۱۳۸۸ - Filed Under دلتنگی | ۶ Comments

بیابان سرد است … بیابان خاموش است… بیایان به پیمانه ی همه ی سیاهی ها تاریک است… و در این هجوم تاریکی و خاموشی نوای زنگ کاروان گرم است کاروان بارش همه چکه ی نور…خسته اما ز راهی دور خفتگان مردگان را خبر کنید…. کوزه ها به سر کنید… شب سیاه ماه را چکه چکه [...]

Read More..>>

روزی روزگاری…خسرو شکیبایی

Posted on تیر ۲۸, ۱۳۸۷ - Filed Under دلتنگی | ۸ Comments

فقط نمایش تلویزیونی چند تصویر از فیلم اتوبوس شب کافی بود تا در اوج ناباوری باور کنم حمید هامون-همان مرد عاشق- رفت…رضای خانه ی سبز-همان مرد عاشق- رفت…گرشاسب سارا -همان مرد عاشق-رفت…مراد بیگ روزی روزگاری-و باز هم همان مرد عاشق-برای همیشه رفت… بگویم باور رفتنش سخت است دروغ گفته ام…بگویم شوکه ی نبودنش شده ام دروغ [...]

Read More..>>

یک روز تعطیل

Posted on اردیبهشت ۱۸, ۱۳۸۷ - Filed Under دلتنگی | ۷ Comments

مهم اینه که اهلش باشی…فارغ از قید وبندهای زندگی ماشینی و مرام های آنچنانی….اگه اهلش باشی نیازی به خرید بلیط و ایستادن تو صف نیست…پاشنه ی کفشت رو می کشی بالا و می ری همین نزدیکیها……فقط دو سه دقیقه تمرکز کن چیزی یادت نرفته باشه….. نه تراول می خواد و نه مرخصی چند روزه…یک روز [...]

Read More..>>

برای شاعر نیلوفرهای عاشق (قیصر امین پور)

Posted on آبان ۱۰, ۱۳۸۶ - Filed Under دلتنگی | ۶ Comments

…رفت….به همین سادگی…در روزی مثل همه ی روزهای خدا…بی آنکه خبر کند و بی آنکه فرصت دهد مردم برای سلامتی اش دعا کنند…مردمی که با نجوای زمزمه های آسمانی اش در دل شب سهم خود را از خدا می چیدند….رفت…به همان سادگی و صفایی که داشت…آهسته و آرام ، مثل مسافری که نیمه های شب از ترس ترک برداشتن نازکی خواب اهل خانه [...]

Read More..>>

برای دخترم

Posted on مرداد ۳۰, ۱۳۸۶ - Filed Under دلتنگی | Leave a Comment

انگار همین دیروز بود که ناخواسته مثل همه آدمها به این دنیای خاکی پا گذاشتی و من انگاری هنوز باور نداشتم لحظه ای رو که پرستار می گفت “دختره….مبارکه…بابا شدین…شیرینی ما یادتون نره….” و چند اتاق اون ورتر چند نفر با متلک می گفتند “هنوز چند دقیقه نیست بابا شده ببین چه قیافه ای می [...]

Read More..>>

مزرعه حیوانات (قسمت سوم و پایانی)

Posted on مرداد ۳۰, ۱۳۸۶ - Filed Under دلتنگی | Leave a Comment

غروب شده بود و هوا نه روشن بود و نه تاریک….انگاری خورشید هم می خواست بماند تا ببیند سرانجام ، قرعه به نام کدام حیوان می افتد که رخت سفر بپوشد و از مزرعه برود….فضا فضای سنگینی بود و نفس کشیدن در آن سخت و حیوانات در این فضا، معلق بین ماندن و رفتن….اما نه [...]

Read More..>>

مزرعه حیوانات(قسمت دوم)

Posted on مرداد ۳۰, ۱۳۸۶ - Filed Under دلتنگی | Leave a Comment

چندی نگذشت که حیوانات کار در مزرعه را رها کردند و در کنار برکه جمع شدند…حدس و گمان درباره موضوع صحبت شیر شروع شد…گوسفندان حدس می زدند که شیر می خواهد جیره غذایی را بیشتر کند…چون خیلی وقت بود که آنها مجبور بودند در خوردن غذا صرفه جویی کنند…دلشان برای یک شکم غذای سیر لک [...]

Read More..>> keep looking »