حال من

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۰ اسفند, ۱۳۹۰ - در مجموعه فعلا

اگر جویای حال من هستید حال اینجانب خوب است  به مرحمت شما… حال کرمان هم خوب است… هنوز هم شهر کریمان است…دل عالم است و گویند که ما اهل دلیم….

…. بماند که چند روزی است تابلوهای بزرگ شهر پر شده از پیش فروش مرگ….و صبح با با پیامک حراج گورهای قبرستان جدید شهر آغاز می شود….عجب صبح دل انگیزی…

….قطعه ای ۱۰۰ هزار تومان در گلبرگ شماره ۱….عجب روزدل انگیزی….

…. چه ارزان فروش می رود این زندگی در این نزدیکی بهار درخت و گل و سوسن….

……

و در میان این همه هیاهوی مرگ، خوش ذوقکی گوشه ی سرد خیابان، ماهی قرمز می فروشد… تا یادمان باشد که بهار نزدیک است…..چند تا می خرم….دمت گرم و سرت خوش باد….

ندانم کجا می کشانی مرا..

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۶ آذر, ۱۳۹۰ - در مجموعه فعلا

ندانم کجا می کشانی مرا ؟

سوی آسمان، یا به خامویش خاک

و یا جانب نیروانا و نور

کجا می کشانی مرا ؟

تو ای راز پنهان ز هر جستجو

کجا می بری از نهان جای خاک

در آن هجرت جاودانی مرا

نیم در هراس از تو ای ناگزیر

ندانم کجا می کشانی مرا

ندانم کجا

لیک دانم یقین

کزین تنگنا می رهانی مرا

بری سوی بی سوی خویشم نهان

چه بزمی است آن میهمانی مرا ؟!

……………………..

شعر: استاد شفیعی کدکنی

آواز: محمد معتمدی

موسیقی: علی قمصری

……………….

این اثر جدید آقای معتمدی رو خیلی دوست دارم….اجرایی بسیار استادانه و زیبا به ویژه در اوج……شعر هم که در نهایت زیبایی و لطافت، مرگ را همراهی می کند….دست آقای قمصری درد نکند…..

ترنجستان

نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۵ تیر, ۱۳۹۰ - در مجموعه موسیقی

شب ۳ تیر ماه سال ۱۳۹۰ در محیط دل انگیز باغ شازده ی ماهان، مراسم رونمایی آلبوم ترنجستان با حضور تعدادی از مسئولین، هنرمندان و مردم هنردوست کرمان برگزار شد…!

این جمله می تواند تیتر خبر یک خبرگزاری یا مقاله ای در بخش فرهنگ و هنر یک روزنامه باشد…تیتری رایج در بین انبوه خبرهای فست فودی این روزهای ما….اما برای مردمی که تصاویر سالهای ویرانی و غم و اندوه،  پلان به پلان از برابر دیدگانشان می گذرد خبر مفهوم دیگری داشت که پیر و جوان، قدیمی و جدید، کرمانی و غیر کرمانی، چپ و راست، دولتی و غیر دولتی، هنرمند و غیر هنرمند را مجاب می کرد کیلومترها آن طرف تر، مشتاقانه به صف بایستند و به انتظار روی دادن اتفاقی باشند که قرار است از جنس رستن و رویش دوباره باشد…امید باشد و شیدایی و بی قراری….و شاید هم مرهمی بر زخم کهنه ی هنوز تازه ی مردم این دیار…

خنیاگری صاحب ذوق و دل نواز….صدایی جوان و قدکشیده از میان آواهای مردم این سرزمین کهن….کلامی برگفته از زمزمه ی مردمان دردکشیده، در کنار اندوه مانده از سالهای دور…همه هستند تا هفتواد را باز افسانه کنند در کنار دیوارهای برافراشته از میان ویرانی ها… بزم، بزم عاشقان و مشتاقان است…

آوایی آشنا در فضای دل انگیز باغ می پیچد….زخمه ی سه تار ، دوبیتی هایی اینبار نه از پیر عریان که از پیردیار کریمان و صدایی به غایت آشنا…آشنایی که صدایش سالها نوازشگر جسم و روان خسته و آفتاب خورده ی مردمی بود که سنگ صبور دلتنگی هاشان، نخل های پیر تشنه از خساست آسمان این گوشه ی خاک خورده ی کویر بود….

دلی نازک بسان لاله دارم /  چو او جانی حزین و واله دارم….

صدای آشنا جمعیت را به سکوت وا می دارد…..

…تو آن زیبا عزیزی داد وبیداد / که با ما می ستیزی داد و بیداد /  تو آن رعنا غزال کوه و دشتی /  که از ما می گریزی داد و بیداد

زمستون رفت از کاشونه ی تو /  بهار اومد شدم دیوونه ی تو / نسیم زلفت اومد آتشم زد /  دو اسبه تاختم تا خونه ی تو….

و آنان که بغض محبوس سالهای دور، پنهان در گلو دارند بهانه ای شایسته می یابند….نوای روح نواز دیرآشنا اوج می گیرد…و غمگنانه باز اوج می گیرد….

شبی دل بود و غم جای تو خالی /  به دیده اشک و نم جای تو خالی

نم و اشک و غم و دل چارگوشه / همه بر کشتنم جای تو خالی….

و باز بهانه….سکوت… و اینبار آرامش پس از گریه ی بی بهانه…..

ترنجستان رونمایی می شود….

نوای دلنواز موسیقی در فضای باغ می پیچد…تنظیم استادانه و سرشار از ذوق تصنیف ترنجستان، لحظات دلهره آور رخ دادن یک اتفاق را سو سو می زند… یک اتفاق غم انگیز، چیزی شبیه یک مصیبت…..نه !…خود خود مصیبت !…و گم کرده ی بی سامانی که در ویرانه های تاریک و دهشت بار شهر زمزمه می کند:

در این همه تاریکی، آیینه به تن دارم/ با این همه خاموشی یک سینه سخن دارم

… ای برکه ی مهتابی شب های پریشان / ای سرو تبر خورده در این باغ گل افشان / در سینه ی پاییزی، اندوه چمن دارم/ یک سینه سخن دارم…

و کیست که در این میانه، اندوه سرو تبرخورده را نشناسد و محبوس سینه را نداند…

…ای آینه ی گم شده در باد / بر دوش تماشای تو مردم / ای شهر فراموشی و فریاد / در غربت شبهای تو مردم…..

…چون عطر ترنجستان، در باد وطن دارم / با چلچله ها منزل، در سرو و سمن دارم / یک سینه سخن دارم…

مراسم به انتها می رسد و هنوز آوا و نواست که در میان دل انگیزی هوای باغ می پیچد….و مردمی که صاحب صدا را چونان امانتی قیمتی در بر گرفته اند و در گوشش نجواها می کنند….صدایی که یادآور خاطره ی نجیب مردی است که بی هوا از پیششان رفت…گرچه می توانست بماند اگر نجابتش به او اجازه می داد….اما از جنس خاک بودنش او را به همان خاکی بازگرداند که از هوایش جان می گرفت و نفس می کشید….مردی که هیاهوی ساخت و پاخت های شهر آزارش می داد و آمده بود گوشه ی این کویر خشکیده، نفس به نفس، زمزمه گر نوای مردمش باشد….

ترنجستان نخستین اثر رسمی شاگرد شایسته ی مرحوم ایرج بسطامی ، مجید حسین خانی است که پس از فرجام غم انگیز استاد، سالها در محضر استاد شاه زیدی، راز و رمز این هنر را با صبوری، به خوبی فرا گرفته است…جوان است و صاحب صدا و می خواهد که بخواند…می خواهد بماند…و فقط بخواند…برای دل مردمانش که گمشده ای را از نو یافته اند و به او امیدها بسته اند…..او می خواهد که از آن مردمش باشد و اینچنین خواهد بود، چرا که ستاره های کویر را می شود در دل سکوت آرامش بخش شب کویر، دانه دانه از نزدیکی های زمین چید….پیش از این گفته بودم که وقتی می خواند گمان می کنی که ایرج بسطامی پرورده ی مکتب اصفهان می خواند… و او می خواهد راه استادش را درپیش بگیرد و باوقار و نجیبانه بخواند…ترنجستان را استاد درخشانی –این مرد نازنین و دوست داشتنی- به همراه شاگرد خلفش هومن مهدویان آهنگسازی و تنظیم کرده است و اشعارش جملگی از شاعران دیار کریمان است…مصطفی و حامد حسین خانی عزیز و خوش ذوق و خوش آتیه……ارفع کرمانی بزرگ و صاحب معرفت… میرفضلی هنرمند و هنردوست….و محمد علی جوشایی، این راوی غم پنهان مردم بلادیده ی بم…

ترنجستان را باید شنید… ترنجستان، لذت شوق شیرین دیدن برج و باروهای نورسته ی ارگ بم است پس از سالها خاموشی….رویش مجدد ترکه های نخل و ترنج است در هوای تب آلود این شهر غریب…شکفتن بغض در گلو مانده ی پیرمرد و پیرزنی است که خشت بر خشت، خرابه ها را سرپناهی کرده اند از برای ویرانه هایشان….لبخند خشکیده ی کودکانی است که پس از سالهای نا امیدی، امید را ره توشه کرده اند از برای روزگار کرختشان…

و صدای مجید حسین خانی را باید شنید….نه اینکه صدایش تداعی کننده ی صدای بسطامی عزیز است …که صدای رعنا و زیبایش، انعکاس درد خاک آلود مردمی است که از بس مصیبت دیده اند – در خود- تنیده اند… ترنجستان تولد دوباره ایرج بسطامی است که از محبوس غم آلود سینه ی مردمانش می گوید و می خواند…

ترنجستان صدای مردم بم است …. ترنجستان را باید شنید…نه تنها به خاطر خواننده اش که جوان است و با آتیه که تاریخ هنر گواهی می دهد، هنرمند هنرشناسی که چارچوب شخصیتی اش را بشناسد، گوهرهنرش را قدر بداند، بر سر اصولی که به خاطرش مرارت ها کشیده است بماند و اسیر بساز و بفروش ها نشود، فردایش را مردم سخت پسند خوش پسند تضمین می کنند و او را چون تاجی بر سر می نهند و چون نگینی ارزشمند مراقبت می کنند … بلکه ترنجستان را باید شنید به خاطر مردمی، هنوز مبهوت از مصیبت… مردمی که پس از سالها نگاه خیره شان به ابهام دوردست ها نشان می دهد که هنوز نتوانسته اند عمق مصیبتی را که بر سرشان آمده است اندازه بگیرند…. مردمی که جای خالی عزیزترین عزیزانشان را باور ندارند…مردمی که تنها دلخوشی شان این است که همه شان به یک اندازه بلا دیده اند و زجر کشیده اند…. یکجا به اندازه همه ی مردم عالم…و این کمترین کاری است که می توانیم انجام دهیم….

رفتی ولی کجا که به دل جا گرفته ای / دل جای توست گرچه دل از ما گرفته ای

ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران/ دانی کز آب دیده ی من پا گرفته ای

ترسم به عهد خویش نپایی و بشکنی / آن دل که از منش به تمنا گرفته ای

ای روشنی دیده ببین اشک روشنم / تصمیم اگر به دیدن دریا گرفته ای

بگذار تا ببینمش اکنون که می رود / ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای

ترنجستان صرفا انتشار یک آلبوم موسیقیایی در میان انبوهی از آثار منتشره ی این روزها نیست…ترنجستان می خواهد فریاد بزند که بم هنوز نفس می کشد…ترنجستان یعنی این پیر از نو جوان شده، زنده است و می خواهد در این های و هوی غریب بگوید که قدمت و تاریخ و اصالت و کهن بودن چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود و به همین سادگی از خاطرها و خاطره ها پاک شود…..

ای شادی غریب چه زود آشنا شدی/ چون شور آبشار شکفتی، رها شدی

در کوچه سار شب نفست موج می زند / در سایه ی سکوت سراسر صدا شدی

(با یادی از ناصر عزیز – با آن لبخند مهربان- در سالروز رفتن ناباورانه اش…)

داستان عشق و دیوانگی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۴ خرداد, ۱۳۹۰ - در مجموعه یک کم جدی

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.

ادامه مطلب

آن لحظه

نوشته شده در تاريخ جمعه ۶ اسفند, ۱۳۸۹ - در مجموعه بی ربط

در زندگی هر انسانی همیشه لحظاتی زیبا و لذت بخشی است به زیبایی و گرمی لحظه خوردن چای، دم دمای غروب در یک جمع خانوادگی و دوستانه…و از این جنس لحظات بسیارند که تو را ترغیب می کند حس زیبای آن دم را با دیگران هم تقسیم کنی…یک کتاب خوب، یک موسیقی زیبا، یک شعر پرمایه، یک عکس دیدنی و ده ها لحظه ناب دیگر که وجودت را برای لحظه ای می لرزاند و در این وانفسا شعفی عمیق به تو می دهد.

بد ندیدم این لحظه ها را با دوستانی که عمدی یا سهوی گذرشان به این پهنه آبی مچاله شده می رسد تقسیم کنم…. صفحه جدید “آن لحظه” را با همین قصد به وبلاگ اضافه کردم….. امیدوارم مقبول افتد..

چند خطی بماند برای تو…

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۸ بهمن, ۱۳۸۹ - در مجموعه دلتنگی

حالا که این توپولف های روسی تلپ تلپ مثل طوطی بازرگان سقوط می کنن و جان به جهان آفرین تسلیم می کنن بد ندیدم این چند خط رو در نبودت بنویسم…اسمش را وصیت نامه نذار که وصیت نامه مال اونایی است که مال و منالی دارند و بعد از رفتشون  سر چند تا ملک و حساب بانکی جنگ راه می افته و قشون کشی می شه احتمالا….من که نه مالی دارم و نه منالی… نه گنج پنهانی و نه حساب بانکی…البته چیزهایی دارم که به بانک و پول مربوط می شه و یقینا مجبورت می کنه بعد از من ماهانه سری هم به بانک بزنی و احتمالا تو رو وادار می کنه که به روح معطل مانده ی من، چیزهایی نثار کنی ..حق داری می دونم….نوش جانم…گوارای وجودم….راستش این هم از شانس بد تو بود که از وقتی با من آشنا شدی منو در حال طی راه دیدی…کاری نکردم که پول و پله ای داشته باشه…یک بار که بارمان زدند مجانی، خوششان آمد….دیدند بارخورمان خوب است ول نکردند…من هم اعتراضی نکردم چون می خواستم کسی دیگری بشوم که البته نشد…امان از دست این توپولوف…..

بگذریم….

شما که نبودی بچه را بردم خونه ی خاله اش ….با نازنین بهتر از باباش بازی می کنه…حق داره طفلی… این آدم رو که ۱۰ دقیقه صبح می دید و ۲۰ دقیقه شب، نمی شد اسمش رو بابا گذاشت …خب چه کنم  گفتم که می خواستم کس دیگری بشم…..البته خاله اش می گفت گهگاهی که خوابش می یاد دلش برای من هم تنگ می شه…باز هم جای شکرش باقیه …من که به همین ذره دلتنگی بچه گانه هم راضی و سرخوشم……

حرف از دخترم  شد….لطفا یکبار هم که شده حواست به من باشه و این چند جمله رو خوب گوش کن….تا وقتی هنوز دخترم شب ها پیش خودت می خوابه و اتاقش و خونش جدا نشده، هر شب براش قصه ی شنگول منگول و حبه انگور رو تعریف کن ….که اگه روزی روزگاری بزرگ شد  و کسی در خونه رو زد به همین سادگی ها گول نخوره و در رو به روی هر گرگ نامردی باز نکنه….شما هم حواست جمع باشه…با شمام!….خوب دقت کن اونی که در می زنه آدم باشه …نه صبر کن….آدم هم خطاکار بود و گول خورش ملس….اگر انسان بود به حریم مقدسمون راهش بده …از همون انسانهایی که زمانی باباش می خواست بشه و نشد…امان از دست این توپولف….

عجب داستانی است این نوشتن من…می خوام طنز  بنویسم می زنم به صحرای کربلا…بدبختی نوشته هایم همین است دیگر…هر وقت تصمیم داشتم عاشقانه بنویسم طنزم می آمد و پرت و پلاهایم هم، همیشه یک کم جدی می شد….نمی دانم تقصیر حیرانی روحم بود یا تقصیر این هدست که حس و حالم را در وقت نوشتن عوض می کرد….واسه همین چند خط بالا را که خیلی جدی بود پاک کردم تا دم دمای رفتن دلگیرت نکرده باشم….

از این پاراگراف به بعد رو ستاره می گذارم که اگر دوست نداشتی نخونی…. چون اصل موضوع همان دو مورد بالا بود که گفتم…اول اینکه بچه را تحویل خاله اش دادم و دوم اینکه ظرف ها را شستم…البته دومی را به خاطر اینکه فراموش کردم و جا هم نبود هنوز نگفتم و مجبور شدم آخر این نامه بنویسم…اگر می خواهی جزییاتش را بدونی یک پاراگراف به آخر مانده را بخون….البته قبلش گفته باشم که زیاد دنبال اون دیسی که دوست داشتی نگرد..آره همون که دخترخالت برات کادو آورده بود…می دونم باور نمی کنی ولی باور کن عمدی نبود…. راستش از همون شب بله برون از این کدوی چاق دماغ عمل کرده که لب هاش موقع عشوه مثل قورباغه وقت قور قور می شد بدم می اومد….با اون زبون درازش که چند تا تا می خورد توی دهن گشادش….از بس حرف می زد…

* اگر تونستی به مامان و بابام هر از گاهی سر بزن ….می دونم که چشم  دیدن خواهرم رو نداری (سومی رو می گم…)… ولی اگر از کوچه ی پشتی بری احتمالا همدیگه رو نمی بینین و فکر کنم مشکلی پیش نیاد…خودش که وقتی گریه می کرد به من گفت خیلی تو رو دوست داره و مثل خواهر بزرگترش می مونی….ولی هر چقدر باجناق برای من فامیل شد خواهر شوهر هم برای تو خواهر می شه…..به هر حال هر وقت تونستی سر بزن….یعنی حتما سر بزن…حتی اگه شده ۵ دقیقه… می دونی که اگر هر دوتامون  نریم دلشون خیلی می گیره….نه…فکر کنم بمیرن اگه دوری من و تو بیش از یک هفته طول بکشه…(اه …دوباره دارم جدی می شم…)…. از ولی به بعد رو دوباره می نویسم …آره همون کلمه ای که بولد شده….لطفا بعد از اون رو نخون…

ازم قول گرفته که سفارشش رو پیش تو بکنم….خواست که باهاش مهربون تر باشی …از  آخرین باری که زدیش به تیر چراغ برق یعنی تیر چراغ برق داشت با مرجان خانم همسایه احوال پرسی می کرد و حواسش نبود و زد بهش، بگی نگی کم توقع شده و مدام دود می کنه و آب و روغن قاطی کرده…..ماشین رو می گم….می دونی که روزی روزگاری اسب سپید من بود اون وقتها که در باغ آرزوها رو زدم  و بعد هم اسب بالدار من و تو شد وقتی رفتیم به بالای ابرها…نزدیکیهای خوشبختی….وقتی هم که با مخ سقوط کردیم به زیر ابرها نزدیک خانه ی مادرزن، با ما بود یادت هست که ؟…..بیچاره این اواخر خیلی نجیب شده بود…تازه اسب شده بود…یعنی راستش را بخواهی از اول اولش هم اسب نبود…بیشتر به خر شبیه بود تا اسب….اما تا دلت بخواد مثل سگ باوفا بود…

سوسک….!

ببخشید حواسم پرت شد…چند لحظه صبر کن دوباره برمی گردم…باید حساب این جانور عوضی رو که نیمچه ابهت و هیبت ما مردا رو در برابر شماها به سخره گرفته بود برسم تا وقتی می یای و من نیستم خاطر تو و خواب آروم اهل محل آشفته نشه…

….برگشتم….حالا که موضوع سوسک پیش اومد  باید اعتراف کنم که از وقتی به من ماموریت ويژه دادی که ساعت ها کف آشپزخونه به شکم دراز بکشم و به یک نقطه خیره بشم تا اگه سر و کله اش پیدا شد دودمانش را بر باد بدم بین من و اون یک حس متقابل شکل گرفت…نه…عصبانی نشو….از جنس عشق نبود این حس… بیشتر به یک تفاهم قلبی بر مبنای اهداف مشترک شبیه بود…با اینکه آخر چندش بود ولی تو ازش می ترسیدی و این خیلی خیلی مهم بود…وای که چقدرحسودی می کردم به این ابهت پنهانش…

قبلا بهت گفتم که ظرف ها را شستم – سیزده بار- تا وقتی از ماموریت می یای حض (حز، هز، هض، هظ، حظ) کنی…..نمیدونم چرا وقتی می ری ماموریت من ظرف شستنم می گیره…باور کن اگه ظرف کثیف هم نباشه با ظرف های تمیز عشق بازی می کنم مخصوصا اونایی که کادوهای فامیلت هستن….یا به عبارتی بودن….

ساعت حدود ۲ نیمه شبه و من ۳ ساعت دیگه باید بپرم…چقدرش را نمی دونم…سه، سیزده، سی  هزار پا…. شاید هم بیشتر ولی اگر روزی روزگاری دلت هوایم رو کرد و برام دلتنگ شدی و خواستی نامه بنویسی این هم آدرس من : آسمان هفتم، دشت اندیشه، کیلومتر ۷ بزرگراه جهنم، خیابان عشق، کوچه ی مهربانی، ساختمان خشتی آجری رنگ، طبقه ی آخر مشرف به محوطه ی بهشت، اتاق آدمیزاد، برسد به دست هم اتاقی “آدم”…..

هویت

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳ بهمن, ۱۳۸۹ - در مجموعه یک کم جدی

اگر همین امروز بفهمید که پرستار بیمارستانی که در آن متولد شده اید برچسب نام شما را اشتباه زده و شما کسی نیستید که هستید چه حالی می شوید؟…..یعنی بفهمید که علی امامی، رویا نامداری، رضا غلامی، جواد عسکری، مریم منفرد و یا هر هویت دیگری که سالها با آن زندگی کرده اید نیستید چه می کنید؟….

باران

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۵ دی, ۱۳۸۹ - در مجموعه دلتنگی

اینجا همه ی نگاه ها به آسمان است……من، تو، او، گل، برگ، درخت ،خاک…..گفتم خاک….صورت خاک اینجا چروکیده است مثل صورت بی بی جان دم دمای رفتن….خاک اینجا  تنهاست مثل بی بی جان بعد رفتن….

اول زمستان است….اینجا کرمان است…..

بچه که بودیم پاییز پاییز بود و زمستان زمستان…بهار نقاشی ات شکوفه داشت و گل ….تابستانش میوه سرخ آبدار….پاییزش رقص برگ نم دار…و زمستانش پر بود از خواب سفید آرام….آسمان، دلش که می گرفت گریه نمی کرد….مثل بچه ها زار می زد……و من و تو و برگ و گل و درخت و خاک همه شاد می شدیم از این همه دلتنگی…(عجب پارادوکس لذت بخشی بود این!….)

بچه که بودیم بهار سبز بود….تابستان قرمز…پاییز زرد بود و زمستان سفید…..مهیای رنگ و نقاشی…..و نوک مدادهای رنگی به ته رسیده، آماده ی تراش…..بچه که بودیم هنوز همه ی من من مال من نبود….مال بهار و تابستان و پاییز و زمستان هم بود….

حالا همه من من مال من شده ولی تابستان تابستان من نیست…..( بهار را کی دزدید؟…)…..زمستان زمستان من نیست….(پاییز کجا رفت؟….)…..من من که مال من باشد زمستان خواب ندارد…بهار همیشه خواب است ….پاییز آب ندارد….تابستان سراسر خاک است….

اول زمستان است……اینجا همه ی نگاه ها به آسمان است….خدا کند باز هم دلش بسوزد و بگیرد و ببارد بر این خشکی تب آلود (راستی خدا اینجاست!؟)….. نکند نبارد و خاک شرمنده ی بهارش شود….اگر بهار خواب نباشد…..!…

دایی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۹ آذر, ۱۳۸۹ - در مجموعه ورزش

آن مرد آمد…..آن مرد لاغر آمد….آن مرد با پشت مو و سبیل آمد……

آن مرد رفت…..آن مرد باز آمد…..آن مرد باز رفت….آن مرد باز باز آمد…..آن مرد چاق و بی سبیل رفت…..

آن مرد دایی بود….آن مرد برادر مادر نبود….نه…..دایی بود….علی دایی بود…..

علی دایی رفت….هرچند باید زودتر می رفت……راستش را بخواهید نباید می آمد که مجبور شود با این خفت برود…. دایی بچه درس خوان خوبی بود همان وقت ها که پشت مو و سبیل داشت….به قول معروف بین بچه های شریف تنها کسی بود که از کله اش خوب استفاده می کرد…آنهم تنها از پوسته اش…بعدا بازیکن نسبتا خوبی هم شد البته نه اینقدر که برایش اسپند دود کنند و سر و دست بشکنند…اما به مدد کله و لنگ و پاچه اش کارهایی می کرد کارستان…..بیزینس من خوبی هم شد بعدها….حساب و کتاب سرش می شد و اینبار از محتوای کله اش  خوب استفاده می کرد…..!)

تا اینکه در آخرین بازی اش در تیم سایپا در نقش بازیکن-سرمربی موقت، دست خدا توپی را جلوی پایش گذاشت و با گلی که زد تیمش را قهرمان کرد….موفقیتی که شروع حرکتی بود که نهایتش به جایی ختم نشد….

میشل پلاتینی اسطوره ی خروس ها وقتی هوای سرمربی گری به سرش زد یک سال سرمربی فرانسه شد…اما وقتی فهمید که مربی گری مهمتر از لابی گری نیاز به تخصص و هوش ذاتی دارد که از امثال فرگوسن و و مورینیوی خاص بر می آید عطایش را به لقایش بخشید و مدیریت و کار اجرایی در ساختار ورزش را به مربی گری ترجیح داد و شد رییس فدراسیون فوتبال اروپا….

اما آنچه که دایی را دایی کرد تلاش و سماجت و پی گیری هایش بود و آنچه او را به این وضع انداخت غرور و غرور و غرور کاذب و بیجایش بود…..

تو می آیی…می دانم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۹ آبان, ۱۳۸۹ - در مجموعه بی ربط

تو می آیی….

تو می آیی…می دانم…وجودت را حس می کنم در این پهنه ی آبی که مورچگانش در پی ذره نانی راه پیمایی ها کرده اند…..

آه….وقتی تو می آیی زمزمه هایت را ، خنده های پنهانی و احساس عاشقانه ات را پس از دیدن مورچگان می بینم و دزدکی می شنونم و لبخند می زنم…باور کن حس می کنم احساست را….عطرش جاری است در وسط ، بالا و راست…(در چپ چیزی نیست….)….

کاغذهای سفید برای تو سیاه می شود…

آی با توام….وقتی می آیی برای من ای دوست چراغ نیاور…پنجره هم نیاور که خلوتم را ازدحامی نیست…وقتی می آیی برای من یکی دوتا کامنت بیاور و زمزه ات ، خنده ات و حس عاشقانه ات را ثبت کن بر این کاغذهای مچاله…باشه؟