یک سوال ساده
نوشته شده در تاريخ جمعه ۴ دی, ۱۳۸۸ - در مجموعه پرت و پلا
مکان : سوپرمارکت محل سلام…ببخشید می تونم بپرسم از چه شامپویی استفاده می کنین؟
راستش بستگی داره…سعی می کنم گیاهی باشه…البته همه شرکتها ادعا می کنن که شامپوهاشون از عصاره فلان گیاه ساخته شده ولی من فکر می کنم همش الکیه…پدرم که هر چی خاک گور اونه بقای عمر شما باشه زلف داشت تا روی شونه…مادرم می گه پدرت همیشه سرحال و قبراق بود و اگه این آخریها از روی اسب نمی افتاد و فلج نمی شد حالا حالاها عمر می کرد خدابیامرز…
البته عمر طولانی توی فامیلشون ارثیه…مادرم که خدا سایه اش رو از سر ما خواهر برادرها کم نکنه می گه دختر خاله ناتنی پدرم ۱۰۲ سال عمر کرد…کم نیست ها….(گوشتون رو بیارین نزدیک) می گن همین دختر خاله بوده که صبح به صبح شیر و ماست سفارشی برای پدرم می آورده…مثل اینکه بابای خدابیامرز ما یه جورایی بگی نگی عاشقش بوده…گوشتون با منه که؟….این طوری که تعریف می کنن این دخترخاله ناتنی بابای ما در جوانی خیلی خوشگل و خوش اندام بوده و کلی خاطرخواه داشته….می گن اسب رو که سوار می شده زمین زیر پاش می لرزیده و اگه روزی ده تا خواستگار براش نمی یومده روزش روز نمی شده …آخرش هم پسر خان بالا اومده خواستگاریش و هفت شب و هفت روز جشن گرفتن و پایکوبی کردن…خودتون که ملتفتید اون موقع ها مثل الان نبوده که با یک شب عروسی ، سر و ته همه چیزو هم بیارن…البته با این هزینه های سرسام آور مردم حق دارن نتونن مثل اون موقع ها عروسی بگیرن…..اون قدیما همه اهل فامیل کمک می کردن و فشاری به خانواده ها نمی اومد…عروس و داماد هم از فردای شب عروسی تو خونه ی پدرشون زندگی می کردن…اینجوری نبود که چه می دونم یخچال ساید بای ساید و ال سی دی و ماشین آخرین سیستم و آپارتمان آنچنانی در کار باشه…
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من خودم تا یک پسر داماد کردم دلم خون شد…کلی پول خرج کردم فرستادمش دانشگاه آزاد درس بخونه و مثلا مهندس بشه…قرض و قوله کردم تا تونستم یک آپارتمان براش اجاره کنم…عروسی هم که بماند…اگه یک خرج داشته باشه ده تا برج داره…دخترا هم که هر چی کمبود تو زندگی پدرشون داشتن می خوان از گرده ی شوهرشون در بیارن…. گوشتون با منه که؟….تازه فردای عروسی بدبختی ها شروع می شه…برای یک لقمه نون باید جون بکنی …تازه اگه پارتی داشته باشی و بتونی بری سر کار….پسرم با مدرک لیسانس رفته کار پیدا کنه مدیرعامل یک شرکت دوزاری بهش پیشنهاد داده منشی بشه…آخه شما بگین انصافه؟…حالا من می گم مدیرعامل فکر نکنین یارو واسه خودش کسی بوده…نه بابا پسر همکار سابقم که مطمئنم دیپلم هم نداره با پول باباش رفته تو کار فروش نون خشک ….می گن صادرات واردات می کنه….من که باور نمی کنم…آخه شما بگین نون خشک هم صادر کردن داره؟….گوشتون با منه که؟….خدا عالمه که اینا چه کاسه ای زیر نیم کاسشونه….تازه این همه دک و پز به خاطر چهار قرونیه که همکارم از ارث باباش گیرش اومده وگرنه تو این دور و زمونه که نمی شه سرمایه جور کرد عزیزم…..
واقعا دوره و زمونه ی بدی شده آقا…دخل و خرج زندگی با هم جور در نمی یاد چه برسه به پس انداز….گرونی که قربونش برم اگه نباشه باید تعجب کرد….تورم هم که تخت گاز می ره بالا…شما بگین با این وضع کسی می تونه سرمایه جور کنه؟…البته می گن بیشترش به خاطر بحران اقتصاد جهانیه…من که از مسائل اقتصادی سر در نمی یارم ولی خودتون بهتر می دونین کارخونه ها تولیداتشون داره تو انبارها خاک می خوره …خدا لعنت کنه این کشورهای زورگو و استثمارگر رو…گوشتون با منه که؟….وقتی اوضاعشون خوبه خوشبختی شون واسه خودشونه و اگه مثل الان به بحران برسن بدبختیشون مال کشورهای جهان سومی مثل ماست…فقط یاد گرفتن جنگ راه بندازن و مردم بیگناه رو بیخودی بکشن…البته می گن از وقتی این یارو سیاه پوسته اومده ممکنه اوضاع بهتر بشه ولی من که چشمم آب نمی خوره..همشون از یک قماشن….تا دیروز سیاه پوست ها رو می کشتن حالا واسه ما آدم شدن….خودتون بهتر می دونین زمانی که ما تمدن داشتیم اونا اصلا وجود نداشتن…
دوستی دارم که از شما چه پنهون توی کار عتیقه جاته…البته خودش که می گه کارش قانونیه ولی من یه جورایی مشکوکم بهش….بماند ….می گه توی یکی از این شهرهای تاریخی که تازه از زیر خاک کشیدن بیرون چیزهایی پیدا کردن که به هفت هزار سال پیش برمی گرده…می گه اون موقع ها ما ایرانیها تمدن داشتیم…خط داشتیم… حقوق بشر داشتیم…سیستم فاضلاب داشتیم…بهداشت داشتیم….لابد حموم هم داشتیم..آخه بدون حموم که بهداشت معنی نداره….ما که اون موقع ها نبودیم لابد یک جورایی صابون و شامپو هم داشتن…احتمالن شامپوهاشون گیاهی بوده…الان که همه چی شیمیایی شده…مثل همین شامپوهایی که تو دست شماست…واسه همینه که الان از هر چهار تا مرد سه تاشون کچلند…به نظر من که شامپوی گیاهی خیلی بهتره…اگه می خواهین موهاتون نریزه حتما استفاده کنین…من یک عطاری سراغ دارم که داروهای گیاهی میده….شامپو هم داره احتمالا….البته برای شما که چند تا تار مو اونهم پشت سرتون دارین فرقی نمی کنه چی مصرف کنین…..گوشتون با منه که؟….تصمیم با خودتونه…هر چی دوست داری استفاده کن….!!!
این چند وقت…
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۶ آبان, ۱۳۸۸ - در مجموعه بی ربط
• مي خواستم از شنبه سگي بنويسم …روزي که از شب قبلش دردسرها شروع شد.از بحث و جدل با همسايه بر سر نقش گربه در توسعه و ارتقاي فرهنگ آپارتماني تا چک برگشتي بانک ، ديدن کسي شبيه سوهان روح پس از سالها، مريض شدن رويان خانم و گم شدن کيف اسناد و مدارک جميعا ، خراب شدن اساسي ماشين و در نهايت هم تب شديد مقدمه اي بود براي يک هفته خانه نشيني….فقط نمي دانم چرا اتوبوس جهانگردي وقتي آمد که من خواب بودم…بماند…
• به ديدن حامد حسينخاني عزيز رفتم که تازه از سفر خانه خدا آمده بود…دقايقي در مورد راه هاي رسيدن به خدا -البته نه از نوع مارمولکيش- گپ زديم و آخر سر هديه اي بس ارزشمند گرفتم…چند جلد کتاب شعر که در ميان آنها ” از اين بهشت موازي” کتاب جديد حامد چيز ديگري بود…خصوصا جايي که مي گويد :
بين بچه هاي شهر ، گفتگوي کوچه بود / خانه شما درست ، روبروي کوچه بود
رنگ چشم روشنت ، بوي وحشي تنت /اي بهار قد بلند ، رنگ و بوي کوچه بود
ناگهان دلت گرفت ، رفتي و از آن به بعد / آنچه رفت و برنگشت ، آبروي کوچه بود
و ادامه مي دهد…..
با شروع سبک عشق ، از هزار قرن پيش / اين شراب خانگي در سبوي کوچه بود
کوچه طفلکي شکست ، پير شد ، خميد ، مرد / زندگي کنار تو آرزوي کوچه بود
حامد خبر خوب ديگري هم براي طرفداران شعر و موسيقی به ويژه کرمانيها داشت…آلبوم “ترنجستان” با صداي مجيد خان حسيخاني و آهنگسازي استاد مجيد درخشاني و شعر حامد و چند شاعر کرماني ديگر در شرف انتشار است…(برای دوستانی که خيلی با موسيقی سنتی ارتباطی ندارند توضیح بدهم که استاد درخشانی سرپرست گروه شهناز ، آهنگساز آلبوم “در خیال” و چند اثر دیگر با صدای استاد شجریان- حفظه الله من شرهم- است) شنیده ام کار زيبايي شده… صداي مجيد حسينخاني را که بشنوي بي اختيار ياد ايرج بسطامي مي افتي البته ايرجي که در مکتب اصفهان پرورش يافته باشد…
• براي تنوع هم که شده تصميم گرفتيم خانه را عوض کنيم…گشتيم و آخر سر هم خانه اي تقريبا با سليقه مان جور پیدا کردیم…قرار شد فرداي آنروز جابجا شويم…در راه برگشت کوچه و در و ديوار خانه بوي غربت و طعم تلخ خاطره مي داد….نفس کشيدن برايم سخت شده بود و بي خود و بي جهت غم عجيبي در دلم خانه کرده بود….لعنت فرستادم بر خودم و اين همه دلبستگي به جاندار و بي جان…همان شب تلفني قرارداد را فسخ کردم….
• شب از نیمه گذشته…دیسکانکت می شویم و می خوابیم…
برخواهم گشت…
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۴ آبان, ۱۳۸۸ - در مجموعه دلتنگی
و من برخواهم گشت روزی از پس این حصارها و غبار ها ……!
و من روزی برخواهم گشت از پس این همه دلتنگی ها ،غصه ها و غم ها….!
و باز روزی برخواهم گشت از پس دلمردگی ها…دلزدگی ها ….!
و من برخواهم گشت با اسبی سپید که شیهه ی بی تابی اش را کوه رجز می کند و می دراند سکوت وحشی اش را…!
نه….من برنخواهم گشت…
بر در اتاقم می نویسم….”لطفا وارد نشوید حتی با سکوت !…با شمایم دوست عزیز !”…
همه ی گرفتاریها و زندگی زدگی ها را می بوسم و می گذارم لب طاقچه ی بالا….تا دست خودم هم به آن نرسد چه رسد به غریبه ها….
کفش و کلاه می کنم….سینه سپر می کنم….مهیای مهیا می شوم…پاورچین پاورچین می روم که نازکی خواب خفتگانم نشکند….
…من برنخواهم گشت…
اینبار خواهم رفت…
چکه چکه ماه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۱ شهریور, ۱۳۸۸ - در مجموعه دلتنگی
بیابان سرد است …
بیابان خاموش است…
بیایان به پیمانه ی همه ی سیاهی ها تاریک است…
و در این هجوم تاریکی و خاموشی
نوای زنگ کاروان گرم است
کاروان بارش همه چکه ی نور…خسته اما ز راهی دور
خفتگان مردگان را خبر کنید….
کوزه ها به سر کنید…
شب سیاه ماه را چکه چکه سحر کنید…
فصل خاکستری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۵ تیر, ۱۳۸۸ - در مجموعه یک کم جدی
نمی دانم به یک باره چه اتفاقی افتاد که حالا باید در درد و دلی شبانه با سنگ صبور این روزهایم حسرت چند ماه قبل را بخورم که کاش زمان به عقب برمی گشت و روزهای بعد از دیروز نمی آمد…و چقدر داشتن یک خانه و خانواده در این روزهای سرد دلگرم کننده است…از آن مهمتر مشتهای گره شده ی دختر سه ساله ات وقتی می گوید “حمایتت می کنیم”…و من چقدر بی انصافم که روز ۲۲ خرداد یعنی روز تولدش را فراموش کردم در پس دلهره ها و گیجی های آن روز…دست و دلم به کار نمی رود یعنی به کار می روم اما نمی روم…فضا خاکستری است و من گیج و معلقم…حتی شب ها که خواب می بینم امتحان دارم و هرچه تلاش می کنم نمی توانم بنویسم پاسخ سوالات گنگ و مبهم را…بر روی صندلی خشکم زده…همه می روند و من می مانم بهت زده…وقت تمام است پسر…دستها بالا….
آشنایان پیشنهاد می کنند که به اطراف برویم تا آب و هوایی عوض کنم و گوشتی کباب کنبم.. و من کباب می شوم از این همه خرمی…دیگران کباب می شوند و آنها کباب می کنند… از بودن در میانشان احساس شرم می کنم و باز فرار می کنم به کنجی و فرو می روم در خلوت اشک های خاک آلود خود…
به موسیقی پناه می برم…قبلا هم شجریان گوش می کردم و حالا بیشتر…”تو که با عاشقان دردآشنایی”…نت و دستگاه را فراموش می کنم و بغض فرو خورده ی خود را برای چند لحظه هم که شده دور از چشم دیگران رها می کنم..اندکی ارام می گیرم…
بدون هدف به این طرف و آن طرف می روم…درست مثل وقتی که در بچگی بین جمیعت گم شدم و با همه ی بغضی که در سینه داشتم گریه نمی کردم …مرد شده بودم… بعد از چند دقیقه مادرم را پیدا کردم که به اندازه یک عمر اشک ریخته بود و تازه فهمیدم مادرم مردتر است …و حالا می دانم مادری که یک شب بی خبر از فرزندش سر به بالین می گذارد صبح نیامده خواهد مرد…
طوفان گرد و خاک چند هفته ای است آنتن تلویزیون را انداخته و من حتی رمق ندارم به بالای پشت بام بروم…البته همیشه از پشت بام می ترسیدم…مخصوصا وقتی هوا طوفانی باشد و هواپیمایی بر فراز خانه ها پرواز کند…
خبر می رسد که هواپیمایی سقوط کرده … دوباره حس ترسناک بی پناهی بر من چیره می شود….دخترم مرا به دیدن فیلم کمدی دعوت می کند…مثل اینکه آنتن تلویزیون درست شده……
تصمیم جدی می گیرم به زندگی عادی برگردم….بعد از مدت ها بی خبری کانال ها را بی هدف عوض می کنم…روحیه می گیرم…در تلویزیون ملی ما همه چیز خوب و روبراه است…ولی فقط در نزدیکی های من و شما….دورترها گویا اوضاع خیلی خراب است…فرانسه…آلمان..آمریکا…طوفان دوباره آنتن را می اندازد…….
ساعت از ۲ نیمه شب گذشته…دوباره بی خوابی …دوباره امتحان…دوباره مردود شدن بعضی ها…و دوباره وقت تمام…دستها بالا پسر ….
توهم شبانه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۶ خرداد, ۱۳۸۸ - در مجموعه پرت و پلا
معجونی است از چرتهای نیمه بند شبهای امتحان با هذیان گویی های خاص دوران جوانی و حسی ترش شبیه به دلپیچه ی حاصل از شام تهوع آور دانشجویی…هر چه باشد نوشته ی زیر که آنرا شعر با پیشوند سه نقطه می نامم زور زدن های لجوجانه ی آن دوران است…نزدیک به دوازده سال پیش…و ممنون پیری هستم که نصیحت همی کرد که گر خواهی ز سر سیری شاعر شوی باید بساط هر چه گیت و دیکودر و مالتی پلکسر هست را از ذهنت پاک کنی و گرسنگی را با پنیر و تکه نانی خشک تجربه کنی مانده ی عمر…بلکه بیتکی سرازیر شود نیمه شب و از سه نقطه های شعرت کاسته شود …گفت اگر هستی که برو و پنج هزار بیت شعر بزرگان از بر کن و برگرد…پاسخ من اما فی الفور همان که صفر به علاوه یک می شود یک…نه گرسنگی می خواهد و نه پریدن از خواب شیرین شبانه….پس بی خیال شعر و شاعری شدم و بیش از این با آبروی بزرگان هنر و فرهنگ این دیار بازی نکردم…
یاد آورم دلبرم را در خواب دوش / باده در دست و به کنجی استاده خموش
تا مرا دید بکرد جام نهان در بر خود / غنچه ای بست و بکرد باز دهان تا بناگوش
گفتم ای خوبم از برای کیست این جام شراب؟ / چشم خود را بست و دست بنهاد روش
باز پرسیدم دلبرک از برای من جام آورده ای ؟ / وانگهی خندید و من با خنده اش گشتم مدهوش
جام را بالا کشید و کرد آن را نوش (کوفت) / گفت جام از آن من بود لطفا خموش…!!!
(تهران-۷۶/۳/۲۵-ساعت ۳ نیمه شب…!!)
نامزد بازی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۸ اردیبهشت, ۱۳۸۸ - در مجموعه یک کم جدی
۱- یاد گل اقا به خیر…می نوشت به نظر شما کدام شهر ایران مهد دلیران است …مردمی مهمان نواز،تلاش گر، صبور ، نجیب و از این جور صفات دارد… معدن ثروت های نهفته است…جوانانش همه برومند ونخبه اند….پر است از استعدادهای کشف نشده و کشف شده…اقتصاد و امنیت کشور روی کاکل آن می چرخد….بسیار مهم هستند و اگر نباشند تن هیچ کس مباد….
۲- دوستی داشتم که از بد روزگار می خواست نامزد شود…البته بهتر می دانید که نامزد شدن با نامزد کردن فرق می کند…اولی وقتی جواب بله می شنوی تازه اول خوشبختی است و جاده شهرت و سعادت فراخ به اندازه ی اتوبان و دومی ….بگذریم…مسیر چند کیلومتری خارج شهر را هم سفر بودیم….در بین راه مردی برای سوار شدن دستکی جنباند…دوست گرانقدر گویا چیزی ندید و به مسیرش ادامه داد که ناگهان مثل برق گرفته ها ترمز زد و برگشت….مسافر را که یکی از حاشیه نشین های اطراف شهر بود سوار کرد و اگر اشتباه نکنم با آب میوه هم پذیرایی کرد…وقتی رسیدیم دلیل کار را پرسیدم گفت : ” یک رای هم یک رای است…!! “
۳- به انتخابات که نزدیک می شویم همه چیز خوب می شود…همه مهربان می شوند…همه می خواهند برای من و تو جان فدا کنند…آزادی بیان ، مشکلات اقتصادی ، بیکاری و حتی یار غار این چند سالمان جناب آقای تورم هم شخصیت و توجه ای پیدا می کند…خلاصه ایران می شود مدینه فاضله..یعنی نامزدهای محترم (نمی دانم نوع اول یا دوم) می گویند که قرار است بشود…
یک پیشنهاد : چون در زمان تبلیغات انتخابات همه چیز خوب می شود پیشنهاد می شود ۱- طول این دوره تبلیغات را آب ببندند تا بشود مثلا چهار سال…اگر این پیشنهاد عملی شد که هیچ وگرنه ۲- طول دوره بعد از نامزدی را بچلانند حسابی و آبش را بگیرند بشود مثلا ۱ سال یا حتی ۱ ماه…کل یوم (یاد مایلی کهن به خیر) حرف های خوب زده می شود و کلا همه چیز بوی بهشت می دهد…مهمتر اینکه به جای رو ، زیر من و تو خط می کشند و مهم می شویم….
نتیجه فرهنگی : نامزد بازی کلا خوب است…
نتیجه سیاسی : یک رای هم یک رای است…
نتیجه ریاضی : کاش یک با یک برابر نباشد….
نتیجه اخلاقی : همه چیز همیشه خوب است ….
مس طلا شد…
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۷ فروردین, ۱۳۸۸ - در مجموعه ورزش
برای مردم کرمانی که بزرگترین آرزویشان دیدن ستارگان فوتبال دهه ی شصت در ورزشگاه رنگ و رو رفته ی سلیمی کیای کرمان بود رفتن تیم فوتبال صنعت مس کرمان به آسیا ، سر به آسمان ساییدن است…
برای مردمی که بعد از سی سال تیم فوتبال شهرشان را در کنار پرسپولیس و استقلال می دیدند-مهم هم نبود که دروازه شان پرگل می شود- بودن در میان سه تیم اول کشور و رفتن به آسیا بیشتر به رویا می ماند تا واقعیتی که همین چند ساعت پیش اتفاق افتاد….
و من هم مثل هزاران مردمی که شادی خود را با بوق های ممتد ماشین و ویراژ موتورهایشان نشان می دادند خوشحال و دلخوشم… نه تنها به سبب آنکه مس طلا شد و پرسپولیس و سپاهان مس شدند…نه…خوشحالم چون حالا کرمان دیده می شود و مردمش به باوری می رسند که سالهاست در کوچه پس کوچه های تاریک شهر خشکیده است…به یقینی می رسند که غبار نجابت مشمئز کننده را از تن آنها خواهد زدود…جوانانش به جای خزیدن در کنج خانه های دودگرفته و پلکیدن در خیابان های شهر، آستین همت بالا می زدند و شهر را با رنگ های سبز و آبی خواهند آراست…مدیرانش به جای زدن شلاق ناتوانی بر سر مردمش نگاهی از سر باور به آنها خواهند کرد…و نخبگانش به جای رفتن و ساختن و سوختن در غربت ، شهر خود را خواهند ساخت…
مس که طلا شود کارگر معدن سرچشمه به امیدی زنده خواهد بود…می داند که آورده اش از دل کوه را دیگرانی نخواند برد و خورد…مس که طلا شود کارگر معدن ذغال سنگ می داند که بیگاری کردن در تونل های مخوف کوه های زرند تنها برای مردم دیگر شهرها ثروت نمی سازد…مس که طلا شود خفه شدن کارگر ساده معدن پابدانا مهم خواهد شد….مس که طلا شود همه می دانند که غیر از پرتغال و لیموی واشنگتنی ، جیرفت هم به اندازه ی یک کشور مرکبات دارد…
مس طلا شد و حالا خیابان متروکه ی باستانی پاریزی شهر رنگ و جلایی می گیرد…هوشنگ مرادی کرمانی قصه های مجید اصفهانی صاحب خیابان یا شایدم میدانی می شود …خواجوی کرمانی را با دروازه قرآن شیراز نمی شناسند…روح الله خالقی اش را کرمانی می دانند و سوز نهان ایرج بسطامی هایش را تنها بعد از مرگ تراژدیکشان نمی شنوند…
مس طلا شد و حالا شاید ارگ بم فروریخته اش را زودتر بر پا کنند…کلوت های شهداد گمنامش را ویران نکنند….شاید ارگ راینش از بن بست غربت درآید…باغ شاهزاده و شاه نعمت الله ولی اش بیشتر دیده شود…چشمه های آب گرمش زلال شوند…اضطراب بی آبی باغ هایش را خشک نکند و ترس سرمای بهاری مهر سکوت بر دهان پسته اش نزند…زیره اش را به کرمان نیاورند و قالی اش سوغات چین نشود… و شاید پای درختان خرما و مرکبات بم و جیرفتش آبی بپاشند و میوه های از بازار مانده اش را زیرپا له نکنند…
مس طلا شد…خدا را چه دیدی شاید روزی طلا هم بخواهد از سر حسادت مس شود…
…………………………………………………………………
چند روز بعد :
دوازده کشته در معدن زغال سنگ زرند
خیار تدلیس
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۳ فروردین, ۱۳۸۸ - در مجموعه پرت و پلا
“کلیه خیارات ولو خیار غبن فاحش به استثناء خیار تدلیس از طرفین ساقط گردید !”
………………………………………………………………….
پای ورقه ای رو باید امضاء می کردم که این چند تا خیار توش بود…ترسیدم….چند روزی مهلت خواستم تا معنی این بند قرارداد رو بفهمم…همین!!
نوروزنامه (قسمت پنجم)-شهداد بهار۸۷
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۵ فروردین, ۱۳۸۸ - در مجموعه یک کم جدی
با کمک نقشه راهنما به سمت شهر کوتوله ها راه افتادیم…اسم این شهر انواع و اقسام تخیلات را در ذهن ما متصور می کرد و همین امر شتاب ما را برای رسیدن به مقصد بیشتر…حدود ۲ کیلومتر در جاده ی خاکی حرکت کردیم و جای شما خالی به مرحمت ماشین تور گردشگری سازمان میراث فرهنگی به اندازه ی یک سال خاک خوردیم….
هوا بسیار گرم شده بود….به شهر کوتوله ها رسیدیم…منطقه ای دارای چهار واحد مسکونی که با بلوک های سیمانی محصور شده بود…دلم نه برای کوتوله های شهر که برای سرباز وظیفه ی بدشانسی که از بد روزگار در آن مکان دوران خدمت مقدس را می گذارند سوخت…چند تا ماشین دیگر قبل از ما رسیده بودند و جمعیتی حدود سی نفر برای کشف راز شهر کوتوله ها گرد هم آمده بودند….
شهر از خانه های گلی تو در تویی تشکیل شده بود که به هم راه داشتند…ارتفاع دیوارخانه ها به ۵۰ سانت نمی رسید و بعید بود یک انسان امروزی – و نه از آن دست انسان های یافت می نشده ی مولانا- بتواند در طول یکی از آنها دراز بکشد و قیلوله ای از سر آرامش کند…دیدن دیوارهای کوتاه هیجان ماجرا را بیشتر می کرد…بانمک های جمع که خدا را شکر همه جا و در هر حالی یافت می شوند به دنبال فلرتیشیا می گشتند و سراغ گالیور را از راهنما می گرفتند…
راهنما پسر جوان بیست و سه چهار ساله ی شهدادی بود که ملبس به لباس گردشگری و با کمک بلندگوی سبزی فروشی با آب و تاب و هیجان فراوان قصد داشت پرده از راز شهر کوتوله ها بردارد…”آقا پسر اندازه ی کوتو له ها چند سانت بوده؟ ” خانم میان سالی با انواع و اقسام سبک های نقاشی بر روی صورت بی صبرانه به دنبال پاسخی می گشت که همه ی جمع مشتاق شنیدنش بودند…پاسخ راهنمای جوان اما آنی نبود که همه انتظارش را می کشیدند.
“آقای کابلی – پژوهشگر پژوهشکده ی مردم شناسی سازمان میراث فرهنگی و کاشف شهر مذکور در سال ۱۳۵۰- اعتقاد دارند که فرسایش باد ارتفاع دیوارهای دو متری خانه ها را کاهش داده است…خانه هایی که با برگ درخت خرما مسقف شده بوده اند… گرما و خشکسالی طولانی در این منطقه باعث مهاجرت مردم به منطقه ی کنونی شهداد می شود “…و این جمله یعنی بی اساس بودن حرف و حدیث ها در باب شهر کوتوله ها…
قیافه ی جمعیت دیدن داشت….درست شبیه دزدان دریایی شده بودند که به امید گنج ، آب های ناآرام را درنوردیده بودند و حالا با صندوقچه ی خالی روبرو می شدند…حرف های راهنما در آن گرمای طاقت فرسا آب سردی بر روی همه کسانی که با ذوق و شوق امده بودند ریخت…راهنما اما از قدیمی ترین پرچم فلزی جهان معروف به درفش شهداد در این منطقه می گفت و با اینکه کسی را گوش شنوایی برای شنیدن نبود بسیار جالب و از بعد باستانی هیجان انگیز…درفش را که به نماد شهر شهداد تبدیل شده بود برای حفاظت به موزه ی ملی ایران منتقل کرده بودند …راهنما اما قول داد که ماکت ساخته ی شده آن به زودی در شهداد نصب شود…
“درفش شهداد پرچمى فلزى و برجاى مانده از هزاره سوم ميلاد است كه در كاوشهاى سال ۱۳۵۰شمسى در ناحيه شرق شهداد در گورستان شماره يك توسط هيات باستان شناسى به سرپرستى “ميرعابدين كابلى” از دل خاك بيرون آمد و همه را به تعجب واداشت.براساس تصاوير حك شده بر روى درفش كه از درخواست آب از الهه باران حكايت مى كند، شيوه آبيارى و آب و هواى شهداد را در هزاره سوم و چهارم قبل از ميلاد، بررسى و تعيين كرده است.اين پرچم از قطعه مربعى با طول و عرض ۲۳/۴ در ۲۳/۴ سانتيمتر و ميله اى فلزى به ارتفاع۱۲۸سانتيمتر تشكيل شده كه مربع آن حول ميله مى چرخد و بر بالاى ميله يك عقاب با بالهاى گسترده خود در حال فرود به چشم مى خورد.درفش شش هزار ساله شهداد پس از مرمت در فهرست آثار ملى به ثبت رسيد و هم اينك به عنوان يك اثر با ارزش در موزه ملى نگهدارى مى شود.” (این قسمت را از ایرنا کش رفتم!!)
چند تا عکس یادگاری گرفتیم ….راهنما را صدا زدم و موضوع کوتوله های شهداد را که مدتی پیش نقل محفل رسانه ها بود جویا شدم…راهنما با لحنی ادبی و رسمی در حال توضیح دادن بود که با نگاه معنا داری به او فهماندم که “خودتی….!!”..راهنما اطرافش را نگاهی کرد و وقتی مطمئن شد کسی دور و برش نیست سرش را به من نزدیک کرد و گفت “قول می دی به کسی چیزی نگی ؟ ” گفتم ” خیالت تخت ” و ادامه داد…”چند وقت پیش دو تا کوتوله چند سانتی دیدیم…مصاحبه کردم و با مقداری پیاز داغ اضافه خبرش در روزنامه ها منتشر شد..بعد فهمیدیم کوتوله ای در کار نبوده و جسد های کشف شده دو تا نوزاد زیر نمکی بودند…”
با راهنما خداحافظی کردم و قول دادم که به کسی حرفی نزنم….و البته قول ندادم که در کاغذهای مچاله چیزی ننویسم….
(راهنمای جوان شهدادی)
(عکس های زیادی از شهر کوتوله ها گرفتم اما متاسفانه این ویروس بدکار بی انصاف همه را هیدن کرده…دوستان اگر می توانند کمکی بنمایند در راستای بهبود لپ تاپ که مدتی بیمار است…)