خیال

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 27 نوامبر, 2016 - در مجموعه دیوانگی

هراسِ پرسه های تنهایی است که مرا اینچنین پاسبانِ شبانه های خیالت کرده است که اگر نبود، روز را می فرستادم همه عمر پی افروختن چراغِ آسمانی دیگر…پهنه ی آسمان را جارو می کردم از ستاره و بر دارِ آسمان، طرح چشمانت را رج می زدم بر رخِ مهتاب…آنگاه، همه ی چراغ های شهر را می سوزاندم و در خوابِ آرام شهر، دیوانگان را گِرد هم جمع می کردم و می ایستادیم به تماشایت که بر اریکه ی آسمان پادشاهی می کنی…تو که بر پریشانی دیوانگان می خندیدی، لبخندت را می دزدیدم و پیشکش مردمان شهر می کردم فردا و فرداها…آنگاه که از خواب شیرین برمی خیزند و پیِ روشنایی روز هر روزنی را جستجو می کنند…باشد که بگذرند از گناه دیوانگان و ببخشند به آنان دیوانگی شان را…

او

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 16 اکتبر, 2016 - در مجموعه دلتنگی

در این هجومِ بی کسی، مرا پناه ده  /  مرا به باورِ متینِ خود، تو راه ده

مرا که برگِ زردِ خیس خورده ام  /  مرا که ره به خوابِ سردِ خاک برده ام

مرا که در حصارِ تنگِ یأسِ باغ مانده ام  /  مرا که تن به سرنوشتِ گنگِ باد داده ام

مرا که زخمی تنم، عبورِ ماجرای توست  /  مرا که در تلاطمم، نشانِ ردِ پای توست

مرا که قصه ی جنون، رهِ فسانه می زند  /  ببین که سازِ رفتنت چه غمگنانه می زند

مرا که وحشی دلم، اسیرِ بی مهار توست  /  دریغ که سهمِ فصلِ من، خزانِ بی بهار توست

نبودنت

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 اکتبر, 2016 - در مجموعه دلتنگی

شنیده ام که در نبودنم/ آمده ای/ زیر و زِبَر خانه را گشته ای/ پیِ نشانه ای شاید از من

که برداری بِبَری / که پنهان کنی/ در پستوی این همه سال خاک گرفته ی تنهایی من/ دور از چشمِ خودِ من

که نباشم/ که به خاطر نیایم…

آمدی/ دیدم/ گشتی و رفتی و بردی

و ندیدی که پنهان بودم/ در ظلمت آن عزلت مادام اتاق/ با همه ی داشته هایم/ محکم در آغوش/ همچون نفس به جان…

از تو چه پنهان نازنین!/ کار این روزهای من است/ پنهان شدن از دست تو/ از چشم تو

که مبادا در این گشت و گذارهای مُدام/ برداری و بِبَری/ همه لحظه هایم را/ همه با تو پیش از این گذشته هایم را…

رویای من

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 31 جولای, 2016 - در مجموعه پرت و پلا

خواب از هر نوعش باشد بودنش نعمت است و نبودنش عذاب الهی…چه خواب عمیق شبانگاهی باشد و چه قیلوله و فیلوله و عیلوله و حیلوله و غیلوله…خواب که باشد رویای شیرین هم به دنبالش می آید اگر به ارتباط ظریف کاه و کاهدان باور داشته باشیم… رویاهایی که ذهن را به جایی می برند که متخیل ترین آدم ها (آنان که زیاد خیال می کنند) نیز از سیر در این لامکان ها عاجزند…در کرات آسمانی سیر می کنی و در باغ انار جدِ بزرگوار، مهمان چای مادربزرگ داوود – دوست دوران مدرسه- می شوی…در شمایل زورو، پسر شیرین عقل آقای عمادی را از پرت شدن در دره نجات می دهی و در مزرعه گل های آفتاب گردان با خرگوش سخنگو در باب فلسفه زندگی و مرگ انسانیت سخن می گویی…خلاصه، آش شله قلم کاری است این رویای شیرین که ملات پیش گویی های گذشته و حال و آینده ی طالع بینان محترم را فراهم می کند…جذابیتش هم به همین است که فقیر و غنی، پیر و جوان، سیاه و سفید و خرد و کلان نمی شناسد و هر کس به فراخور حال و بسته به میزان تناول شام از آن بهره مند می شود….

اما رویا دیدن های من داستان متفاوتی دارد…نه تنها از این جهت که خواب می بینم سرجلسه امتحان خودکارم نمی نویسد و همه دوستان و آشنایان دور یا نزدیک می روند و برگه ی امتحان را تحویل می دهند و من می مانم و نگاهِ عاقل اندر سفیه استاد…یا زمانی که برگه سوالات امتحان ناخواناست و از مراقب امتحان می خواهم آن را عوض کند اما تا آخرین لحظات نه خبری از مراقب می شود و نه از سوالات…بلکه از این جهت که رویاهای من خوشبختانه یا شوربختانه سری در آسمان و پایی در زمین دارند…!

چند شب پیش خواب می دیدم که به دلیل رخ دادن سلسله علت هایی مبهم و نامشخص در کنار حاج آقای منور الچهره ای نشسته ام و بی صبرانه منتظرم تا سرکار خانم جولی از گل چیدن و گلاب گیری برگردد و با کسب اجازه از پدر، مادر و عمه جان مرحومش “بله” را بگوید که به یکباره یادم می آید متاهل هستم و صاحب دو فرزند…با یک تو گوشی جانانه که نوش جان می کنم از خواب شیرین می پرم…تازه متوجه می شوم که کلاه گشادی سرم رفته و  همه اش رویا بوده و در رویا همه چیز آزاد و حلال است حتی ماه رویی چون آنجلینا…هوا گرگ و میش است که به امید دیدن ادامه خواب و چشیدن طعم صبح پادشاهی به خواب می روم که از شانس خوبم درست در همان جا که پریده بودم  فرود می آیم…سرِ سفره عقد…اما نه از عاقد خبری هست و نه از آنجلینای عزیز…در گوشه تصویر اما سایه خوش تیپ و عصبانی مردی را می بینم که بعدها با مراجعه به اینترنت می فهمم براد همسر قانونی سرکار خانم آنجلیناست …گویا در همین چند لحظه زمینی شدن من، پیت خوش غیرت از خیانت بانوی مکرمه باخبر می شود و با کمک جلوه های ویژه و ترفندهای سینمایی خودش را به مراسم می رساند…حالا هم با کارد کیک عروسی به سمت من رقص کنان می آید…با هر ضرب و زوری شده با دهانی کج، زیر چشمانی کبود، دنده هایی نرم و بدنی خاکشیر شده از دست خواب بسیار عمیق و لجوج صبحگاهی خلاص می شوم…!

عرض نکردم که رویاهایم پایی در زمین دارند…!

اما این آخری که الحق نوبر خواب هاست…خواب می بینم که جنگ جهانی اول شده است و من که میدان تیر دوران سربازی را تا آخر دوره به مدد هدف گرفتن بینی یاسر عزتی معروف به یاسر پشه معاف شده بودم باید به عنوان پیاده نظام هیتلر راهی جنگ با متفقین شوم…در این بین با هر آن کس که از دوران نوزادی، نوجوانی و جوانی نیمچه وابستگی عاطفی-احساسی داشته ام روبرو می شوم…از ملیحه جون دختربچه ی مو اسکاچی نصرت خانوم که بالاخره قبول کرد با من مامان بازی کند گرفته تا نازی خانم دختر آفتاب مهتاب ندیده همسایه دیوار به دیوار با آن لپ های رب اناری اش… ترفندها به کار بستند و حیله ها کردند تا شاید من را از این ماموریت خطیر بی ربط منصرف کنند…هر چه تلاش کردند و وعده وعید دادند افاقه نکرد که نکرد…در نهایت راهی جنگ علیه متحدین شدم و در نبردی که چیزی از آن در خاطرم نیست جز اینکه در غرب ایران رخ داد پیروزمندانه به خانه ی پدری برگشتم که به دلیل بمباران متحدین به خرابه ای تبدیل شده بود اما همه به طور معجزه آسایی زنده بودند و به یمن سلامتی من در میان تلی از خاک در حال جشن و پایکوبی…از پدر، مادر، برادر، خواهر، صغری خانم پیرزن این اواخر شیرین همسایه، ملیحه جون و نازی خانم گرفته تا استاد درس ریاضی دوم راهنمایی و حسن آقا، مومن محله که هم مداحی می کرد و هم کله ی بچه دبستانی ها را به طرز فجیعی از ته می تراشید…در این میان اما آنچه که به جایی نمی رسید فریاد و ناله های سوزناک من بود…چون می دانستم که در نهایت متفقین بر متحدین پیروز می شوند و همین روزهاست که از من بابت تیرهایی که خدا شاهد است همه شان به خطا رفته اند انتقام سختی بگیرند…!

عرض نکردم که رویاهای من سری در آسمان و پایی در زمین دارند….باور نکردید…!

گلاب به رویتان

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 جولای, 2016 - در مجموعه پرت و پلا

گلاب به رویتان…شال و کلاه کردیم که برویم مراسم ختنه سوران شایان جان پسر باجناق بزرگ مان…رسیدیم دیدیم گلاب به رویتان، جا تر است و بچه نیست…گویا شایان جان، تیزی را که دست آقای دکتر می بیند رَم می کند و فرار را بر قرار ترجیح می دهد…فقط خدا می داند الان در کدام سوراخ سنبه ای قایم شده است… صدبار نه -گلاب به رویتان- هزار بار گفته ام که بچه تا یک سالش نشده باید -بازم گلاب به رویتان- ختنه اش کرد….بزرگ می شود می فهمد و نمی گذارد…حق هم دارد…!

حالا هم بچه های تُخسِ فامیل، لُنگِ جامانده از شایان جان را پوشیده اند و وسط جمع، معرکه گرفته اند…سهراب -پسر فروغ خانم- که یادش رفته خودش آن سال ها بابت این موضوع چه قشقرقی به پا کرده بود، لُنگ را به کمرش بسته و روی گل قالی، عربی می جنباند…رحمان – پسرعموی بزرگ شایان جان- ماتادورشده و وسط میدان، شاخِ گاو طلب می کند…بزرگ تر ها هم ذوق زده، از این صحنه های بدیع فیلم و عکس می گیرند تا چند لحظه بعد دیگران را درنبوغ هنری شان سهیم کنند…خلاصه معرکه ای به راه افتاده است…!

در این میانه ی شوخ و شنگی ها اما هیچ کس نگران حال شایان جان نیست…گرسنه نباشد!…سرما نخورَد طفلکی!… اصلا با آن وضعی که از روی تخت بیمارستان فرار کرد نکند لباس تنش نباشد!…باز جای شکرش باقی ست که گواهینامه دارد وگرنه -گلاب به رویتان- با پای پیاده در این اوضاع محسوس و نامحسوس و با آن وضعیت -گلاب به رویتان- نیمه عریان خدا می داند چه بلایی سرش می آمد و چقدر جریمه اش می کردند…!

شاه نشین

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 مارس, 2016 - در مجموعه دیوانگی

دلم می لرزد و دستم به دنبال او بی آنکه بداند، می لرزد…از وقتی خبرِ آمدنت را در گوشِ شهر خوانده اند نه تنها من، که آسمان هم یک ریز شادی می کند و این را من وقتی ابرهای تیره ی چموشش بد مستی می کنند، می فهمم…خبرِ آمدنت را نرگس های دخترکِ سرِ چهارراه دادند و من می دیدم که دخترکِ فقیر در فرصتِ چراغ، چیزی در گوشِ مردمِ شهر می گفت و لبخند می داد و مژدگانی می گرفت…

دستمال برداشته ام و غبارِ تنهایی و فراموشی را از روی همه چیز پاک کرده ام….دلتنگی ها و غریبی ها را گذاشته ام دمِ در تا رفته گر پیر، همان که شب های کوچه و خیال و سایه های لغزان، برایم از فتوحات عاشقانه اش می گفت با خود ببرد و بین عاشق های خسته ی شهر تقسیم کند و خبر دهد که امشب بزم شیدایی را بی منِ شوریده برپا کنند…

شاه نشین خانه را تخت گذاشته ام…تخت را با حریرِ سفید- یادگار پیلگی پروانه ها- پوشانده ام تا سیمین تنِ دلربایت را چون مرواریدی به بر گیرد…صندلیِ کهنه ی سال های دور را جلایی داده ام و آن سوتر از تخت – آنجا که مرزِ حریمِ امنِ تو تعریف می شود- گذاشته ام تا پاسبانی دهم، رویایت آن سوتر از خیال من نرود و تمام شب تا شب و شب تا شب – اگر صبح بفهمد و نیاید- بی قرار، صبوری می کنم افسونِ چشمانت را…

به رخِ گلهای قالی، شبنمِ انتظارِ صبحِ بهاری پاشیده ام تا از خوابِ سنگینِ زمستانِ خیره برخیزند و در برابرت جلوه گری کنند…نرگس ها – همان ها که خبر آمدنت را داده بودند – را بر روی میزِ ترمه پوش نشانده ام گوش به گوش آن دو جام بلورین– ثمره ی دوراندیشی تاکِ پیرِ خانه- تا هرچه را که در چنته دارند با هم در شب قرارت رو کنند…و آینه -این پیرِ خسته که مدت هاست پشتِ غبارِ فراموشی جامانده است را صفایی داده ام و من به چشم خود دیدم که مردِ درونِ آینه، برق نگاهم را رندانه دزدید و لبخندی به شیرینیِ شبِ وصل، عوضم داد…

در گوشِ هوا خوانده ام که عطرِ تو را حفظ کند تا  صبح بر دوش پروانه ها پیش کشِ باغِ گلهای شهر کنم جای آن عطری که این روزها سینه ی شهر را به یمن تو لبریز کرده است و باران – همان که بی قرار می بارد هنوز- را به مهمانی حوضِ کوچکِ حیاطِ خانه برده ام تا با طنازیِ سرپنجه های نمناکش، ماهیِ کوچکِ حوض را که به سوگِ کاشیِ شکسته رفته است جانی تازه دهد…

دور تا دور حوض را با شمعدانی های قد و نیم قد آراسته ام و به برگِ پاییزی گفته ام خاطره ی شاخه و درخت را به دوش باد بسپرد و رویِ چروکیده ی سنگفرش حیاط را با رقص و رنگ و خش خشِ آواز بزک کند…به شب بوی پیرِ گوشه ی تاریکِ حیاطِ خانه هم که سالهاست به خوابِ کوچه رفته مژده ی آمدنت را داده ام…یادم هست از شادیِ بودنت به خود پیچید و رفت و رفت تا بر دارِ آسمان – آن بالاترینِ بالاها- نقشِ چشمان تو را رج بزند… و من آن سوتر دیدم که دخترانِ باغچه – سوسن و نسترن- در گوش هم چیزی گفتند و پشت چشمی نازک کردند و ریز خندیدند…

آواز قُمری ها و خنده ی خدا را هم دانه پاشیده ام تا جمع و خیالِ مهمانانِ شب جمع شود….و ستاره – و نه یک ستاره- را ریسه بسته ام دور تا دور خانه تا شیری ترین کهکشان آسمان ها در پیشِ چشمانت جلوه کند…

همه آمده اند، همه آماده اند و شب که دارد می آید از دورها با کوله ای سنگین برای ماندن…خدا کند قصدِ چند روز کرده باشد…

تب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مارس, 2016 - در مجموعه پرت و پلا

سلام

غرض از مزاحمت، اعلام خبر بهبودی حال و سلامتی اینجانب در روزهای اخیر می باشد…مدتی است که به شرایط طبیعی بازگشته ام و در حال طی مسیر پرپیچ و خم زندگی هستم…باید عرض کنم که به عنوان یک انسان از نو متولد شده در حال حاضر تنها به کار، درس، زندگی، همسر و فرزندانم، پدر، مادر، برادر و خواهرها، جمع فامیل، همسایه ها و اهل محل فکر می کنم…خوشحال شدم وقتی شنیدم مرغ کوکب خانم که مدتی بود تخم نمی گذاشت حالا تخم طلا می گذارد، اگزوز ماشین اکبر آقا با اینکه صدا دارد دود نمی کند، دختر بلقیس خانم دیگر باسن شوهرش را گاز نمی گیرد و نوزاد کبری خانم که فقط ونگ می زد حالا آرام است و دو لپی شیر می خورد…از یکی می خورد و دیگری را با دستش برای بعد رزرو می کند…

راستش دیگر تعداد لامپ های سوخته ی سقف را چندبار نمی شمارم و نوشته هایم را با خودکار خط خطی نمی کنم…به افق های دور الکی خیره نمی شوم و برای ابرهای سیاه شکلک در نمی آورم…سایه ها را بی خودی دنبال نمی کنم و به آخر حرفهایم هم اکو نمی دهم…نمی دهم…نمی دهم…همسر و فرزندانم از اینکه حالم خوب است بسیار خوشنودند و روزی چندبار دور من می چرخند و به من آب پرتغال و بیسکویت می دهند…مادرم که زن مهربانی ست همش قربان صدقه ام می رود و دور سرم اسپند دود می کند و از خوشحالی اشک می ریزد…پدرم اما مرد پرغروری ست و چیزی نمی گوید مثل همیشه اما مادرم می گوید سوی چشمانش این روزها بهتر شده است…

باور دارم که این زندگی دوباره را مدیون دوستانی هستم که نیمه شب با چشمانی پر از اشک برای سلامتی من دعا کردند…و من دیدم یک شب -که خواب فرشته و خانه قدیمی می دیدم- کرکره ی آسمان پایین کشیده شد و دوست من به همراه چند فرشته به دیدنم آمد… پشت دستش را روی پیشانی من گذاشت و تبم را اندازه گرفت و بعد با کف دست، محکم زد به پشت کله ام.. و من همانجا فهمیدم که حالم خوب شده است چون فرشته ها پوزخند زدند و با هم دوست شدیم…

مدتی ست که به اینترنت دسترسی ندارم….این نامه را هم از طریق هم اتاقی ام که می گوید بیل گیتس است می فرستم…بیل که صورتی کشیده و چشمانی روشن با عینک های گرد دارد، همیشه به سقف نگاه می کند و دنبال سوراخ می گردد…می گوید که هرچه تعداد سوراخ های سقف بیشتر باشد اتصال بهتر برقرار می شود و دیسکانکت نمی شویم….خودش می گوید یک شب که همه خواب بودند دوست من را پشت پلک هایش حبس کرده و من باور کردم چون دوست من و فرشته هایش روز بعد نیامدند….

ببخشید من باید بروم……الیزابت تیلور دارد از اتاق کناری سوت می زند و این یعنی نوبت پشت دست است و تب و دوست من و فرشته هایش….

بهانه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 ژانویه, 2016 - در مجموعه دیوانگی

من به آخرِ داستان این دیوانه ها دلخوش و سرخوشم…همین که دیوانه ها بهانه ای دارند برای دیوانگی، گواراست…بهانه ای اساطیری…از جنس نرسیدن های افسانه ای یا شاید هم دیر رسیدن های همیشگی…

باور کنید بعضی وقت ها به حال این مجانین غبطه می خورم…نه درست می خورند  و نه درست می خوابند…نه پایی در این دنیا دارند و نه سری در آن دنیا ولی عالمی دارند در عالمشان که من نمی فهمم….مردمک های چرخان دارند و نگاه های خیره ولی دل هایشان صاف است و ساده….بدون غرض و بی مرض….این را وقتی انباشته های این روزهایشان را می کاویدم فهمیدم….

با اینکه امیدی به رسیدن ندارند ولی از امید هم تهی نیستند….پیرشان می گفت شرط اول در رسیدن خواستن است و دوم خواستن و بازهم خواستن و خواستن….البته مقداری امید می خواهد با چاشنی صبر…صبری که به اندازه کل سهم تو از زمان دراین دنیا برابری می کند و شاید هم اندکی بیشتر…می گفت اگر در این دنیا نشد در یک دنیای دیگر…وقتی که از شاخه ی زیتون یا ترکه ی انار زاده می شویم دوباره…می گفت مهم چگونگی رسیدن است نه زمان رسیدن…زمان را خاکیان تعریف کرده اند تا تقدم و تاخر خود را به رخ هم بکشند…

و باز هم مهم رسیدن است و بس…رسیدن به آن نگاه در آن لحظه ی ناب…در آن هجوم حادثه….در آن “آن”….آنجا که زمان رنگ می بازد و مکان لامکان می شود…و در آن زمان بی مکان، تو سهمت- همه ی سهمت- را از زندگی می چینی -دانه دانه- …یک سبد باران…یک شاخه مهتاب…و یک جرعه جنون… و تمام نسیبت را از زندگی باز پس می دهی -یکجا- …یک مشت دل و مقداری از مانده ی فرداها…عجب بده بستان شگفت انگیزی است این!….

همین است که به حالشان غبطه می خورم…حسادت می کنم و گاهی جسارت می کنم و خودم را به دیوانگی می زنم تا مگر دعوتم کنند به یک پیاله شراب سرخ….هم رنگ نگاه آفتاب وقتی از دوری مهتاب، دلش سخت می گیرد….اگر مرا بپذیرند و بار عامم دهند در این ضیافت جنون….

افسون

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 18 نوامبر, 2015 - در مجموعه دیوانگی

در میانه ی راه آسمان به زمین، جایی که رویا اختیارِ ذهن را به بیداری می دهد آوایی به گوش می رسد…همانجا که دلچسب ترینِ لحظه ها با دلنوازترینِ آواها شکل می گیرند…در تعلیق جسم و ذهن…آوا که به زمین می نشیند موسیقی در عمقِ جانِ مردِ دریا، ته نشین می شود…
چشمانِ خسته ی مرد دریا به روشنایی روز باز می شود…روزی پس از یک شب، اسیریِ طوفان و زورقِ شکسته و امیدی به دوردستی خواب خدا در عمیق ترین و تاریک ترین نقطه دریا…

و اینک آرامِ ساحل و کلبه ای گرم و بستری رام و بوی بهشت که همین حوالی می پیچد…و فرشته ای که همین نزدیکی هاست…پنهان از نگاه مرد…مرد دریا اما باور دارد که صدایِ قلب فرشته را شنیده است…حضورش در ذهنِ کلبه ساری است…پریش گیسوانش در فضا باقی ست…عطرِ تنش در هوا جاری ست…فرشته، همین حوالی ست….شاید……شاید پشتِ تصویر آن دو چشم افسونگر که بر دیوار خودنمایی می کند پنهان است…و این چه افسونی ست در آن تصویر که مردِ قحطِ باران را به هم آوردی موج و صخره و طوفان کشانده است….کدامین جادو، مردِ آفتاب و بیابان و آسمانِ تشنه را به هم آغوشیِ دریا و بدمستیِ ابرهای تیره برده است…

درب کلبه باز می شود….نگاهِ مرد بر روی دیوار می لغزد…!
رویا و بیداری در هم می تنند….در میانه ی راه آسمان، آوایی به گوش می رسد…..!

برای هومان عزیز

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 اکتبر, 2015 - در مجموعه بی ربط

سلام…

به این دنیای خاکی و آبی و به این جهان پر از رمز و راز، به این همه زیبایی، زندگی و شور و هیجان خوش آمدی…به سلام صبحگاهی با شیر داغ و لقمه ی در راه…به چای عصرانه و نان و پنیر با عطر نعناع و دیدار عزیزان… به قدم زدن های گاه و بی گاه و سپیدار و بادبادک و سردِ بستنی…به یک دورهمی گرم با سس تند و یک لقمه پپرونی و سیب سرخ کرده ی اضافه…به دنیای مجازها و لایک ها و نقاب ها…به شعر و موسیقی و آواز و حافظ و مولوی و سعدی و خیام…به قهر و آشتی و عاشق شدن های گاه و بی گاه…به شب های امتحان و امتحان و امتحان و امتحان….به سبز و قرمز و زرد و سفید…به رنگ و آب و آبرنگ و آدم های رنگ به رنگ…

باور کن زندگی در همین چیزهای ساده خلاصه می شود…آدم ها، زیادی آن را جدی می گیرند و برای داشتنش خود را به زحمت می اندازند و فرمول اختراع می کنند… همه اش را می شود در یک گاز محکم به سیب سرخ -با پوست- دید…در یک خوشه انگور نچیده چشید…در دانه های ردیف و به هم تابیده انار لمس کرد…در صدای بام بامِ هندوانه ی رسیده شنید و در عطر پرتغال و نارنج بویید…

از آمدنت خیلی خوشحالیم…همه…حتی دوستانی که نه نسبت فامیلی با ما دارند و نه رابطه ی آنچنانی…همه برای آمدنت ثانیه ها را دانه دانه شمرده ایم…با اینکه در این زمانه ی پرمشغله گاهی وقت ها دانه ای از دستمان می افتاد و حساب روز و ماه و سال از دستمان در می رفت اما حساب تو سرجایش محفوظ بود…در بالانشین ذهن مان…در گرم ترین نقطه دلمان…

راستش از همان روز اول، سنگینی بار مسئولیت تو را حس می کردم…سنگینی که تا تو هستی و من هستم – وشاید هم بعدتر- با من خواهد بود…دوشادوش…دم به دم…شاید ما آدم ها اگر تصمیم با خودمان بود که دنیایمان – پدر، مادر، ملیت، نژاد، رنگ، زبان- را انتخاب کنیم بعضی ها دلشان سخت می گرفت از بس تنها و بی کس می شدند…و خدا خواست که هیچ مادر و پدری غصه نخورد از بس خودش غصه خورد از تنهایی…و شاید برای همین است که نمی دانیم چرا من، من می شود و چرا سهم من از دنیا این است…

بگذریم…

این چند خط را به رسم گذشته و به شادی حضورت در جمع خانوادگی می نویسم تا وقتی بزرگ شدی بخوانی و من باورم شود که زمان چه زود می گذرد وقتی تو می توانی بخوانی…می خواستم از دنیا بنویسم – از پستی ها و بلندی ها، از شادی ها و غم ها و از هزاران پارادوکس دیگر-  دیدم خودم هم خیلی وقت است از دنیا جامانده ام…نه راه برگشت دارم و نه پای رسیدن…سایه ی کم رمقی پیدا کرده ام و سلانه سلانه می روم تا برسم…به دنیایی که هم می نالیم و هم دل نمی کنیم از او…و دنیا مانده بین این همه پارادوکس، حیران و انگشت به دهان که اصلن خودش کجای این داستان است…!

باز هم بگذریم…

اسمت را مادرت پیشنهاد داد…البته از اول یعنی همان چندماه پیش قرار چیز دیگری بود…همه قبول کرده بودند حتی مادرت….اما از نگاهش – که رمزگشایی از آن، مهمترین تخصص من است- همان روز بوی وتو به مشام می آمد…تا اینکه چند روز قبل از تولدت با یک اس ام اس از بالا – که جای بسیار مهمی است- ناگهان همه چیز تغییر کرد…جستجویی کردم و پسندیدم و قبول کردم…بعدها که بزرگ تر شدی متوجه می شوی که من چقدر خانواده دوست هستم و زیر بار زور نمی روم مگراینکه زور، زورش زیاد باشد…البته آشنایان برای این ویژگی اسم دیگری گذاشته اند که نباید زیاد جدی گرفت…امیدوارم اسمت را دوست داشته باشی…هومان: نیک اندیش…و آرزو می کنم نیک بیندیشی که آنچه تو را از دیگران متمایز می کند همین نیکو اندیشیدن است…اندیشیدن هایی گاه بدون پاسخ…اهمیتی ندارد…اصل اندیشیدن است…

به جز من و مادرت – که زن زیبایی ست – یک نفر دیگر هم حریصانه انتظارت را می کشید…خواهرت رویان….و این را وقتی با آرتا کوچولو – پسردایی ات- بازی می کرد فهمیدم…هر وقت حرف تو پیش می آمد برق شادی را در نگاهش می دیدم و هیجان در صدایش پرواز می کرد…رویان شده همان دختری که ما می خواستیم…شاید هم بهتر…عزیز و دوست داشتنی با لبخندی شیرین و گیسوانِ شبگونِ بلند…دختری شایسته که من عاشقانه دوستش دارم…

تا تو بیایی خانه را بارها آب و جارو کرده ام…حالا که بحث جارو به میان آمد بهتر است بدانی که مدیریت امور اجرایی خانه با من است و مادرت مسئول واحد نظارت و ارزیابی ست…رویان قول داده بود وقتی بزرگتر شد در واحد اجرایی فعالیت کند اما به گمانم با بررسی اوضاع به این نتیجه رسیده که در واحد نظارت و ارزیابی -پیش مادرش- اثربخش تر است و کار در آنجا با روحیه اش سازگارتر.

باز هم شادباش مرا بابت آمدن و اضافه شدنت به جمع خانوادگی مان بپذیر…امیدوارم همانی باشیم که دوست داری.. که برایش تلاش بسیار کرده ایم…

order synthroid cheap levitra buy levitra