فرق می کند!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 26 فوریه, 2017 - در مجموعه پرت و پلا

باور بفرمایید فرق می کند!…اینکه به چه سبک و سیاقی بمیریم فرق می کند…نفرمایید که در نهایت همه مان مهمان یک وجب جای تنگ و تاریکیم بدون اینکه امکان پهلو به پهلو شدن داشته باشیم حالا چه فرقی می کند شل بمیریم یا سفت…ایستاده یا خوابیده…روز یا شب…چپ یا راست…افقی یا عمودی…

ولی باور بفرمایید فرق می کند…البته نه خیال کنید که مقصودم برای بازماندگان داغدار است که بعد از رفتن تو اینچنین و آنچنان می شوند…اتفاقن طوریشان نمی شود…زیادِ زیاد که طوریشان شود تا ناهارِ روز دفن و مراسم خاکسپاری است…این را هم باور بفرمایید…ناهار را که آوردند دغدغه از جنازه ی تازه نفسِ مرحومِ محرومِ مهربانِ زحمتکشِ رنجدیده ی نصفه کام به سمت سس و نمک و سماق و نوشابه و سبزی و یک پرس اضافه می چرخد…البته همین اندازه را هم باید خیلی خیلی خوش اقبال باشید وگرنه همان اول کار غش می کنند و روح معطل مانده ی خاک خورده ی آویزان شما را از یک جیغ و وای و واویلا هم بی نصیب…

ولی با این حال باور بفرمایید که فرق می کند…نه برای همسر و فرزندانتان که برای چند تا نسل آن ورتر…تصور کنید نتیجه -نبیره -ندیده ی نازنین تان نشسته و دارد جلوی دوستانش پُزِ درخت خانوادگی اش را از سرِ سر تا تهِ ته می دهد…از آدم بنی بشر گرفته تا برسد به خودِ نیمچه اش…در این میان به شما که می رسد باور کنید فرق می کند که بگوید پدرِ پدرِ پدربزرگم مثلن در سقوط هواپیما خیلی شیک و مجلسی کشته شد یا صبح زود که می رفت کله پاچه بخرد سگ گازش گرفت مُرد…باور بفرمایید فرق می کند…برای شما نه ولی برای نبیره ی نتیجه ی ندیده تان خیلی فرق می کند…!

یاد

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 ژانویه, 2017 - در مجموعه دلتنگی

تو غرور پنهان منی

………………….مانده زیر سال ها خاطره

خاک خورده

خاطر آزرده

……………اما اصیل و قیمتی…

شبانه ها

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 27 نوامبر, 2016 - در مجموعه دیوانگی

هراسِ پرسه های تنهایی است که مرا اینچنین پاسبانِ شبانه های خیالت کرده است که اگر نبود، روز را می فرستادم همه عمر پی افروختن چراغِ آسمانی دیگر …پهنه ی آسمان را جارو می کردم از ستاره و بر دارِ آسمان، طرح چشمانت را رج می زدم بر رخِ مهتاب…همه ی چراغ های شهر را می سوزاندم و در خوابِ آرام شهر، دیوانگان را گِرد هم جمع می کردم…می ایستادیم به تماشایت که بر اریکه ی آسمان -چه پرغرور چه باشکوه- پادشاهی می کنی…

تو که بر پریشانی دیوانگان می خندیدی، لبخندت را می دزدیدم و پیشکش مردمان شهر می کردم فردا و فرداها…آن گاه که از خواب شیرین برمی خیزند و پیِ روشنایی روز هر روزنی را جستجو می کنند…باشد که بگذرند از گناه دیوانگان و ببخشند به آنان دیوانگی شان را…

تنهایی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 16 اکتبر, 2016 - در مجموعه دلتنگی

در این هجومِ بی کسی، مرا پناه ده  /  مرا به باورِ متینِ خود، تو راه ده

مرا که برگِ زردِ خیس خورده ام  /  مرا که ره به خوابِ سردِ خاک برده ام

مرا که در حصارِ تنگِ یأسِ باغ مانده ام  /  مرا که تن به سرنوشتِ گنگِ باد داده ام

مرا که زخمی تنم، عبورِ ماجرای توست  /  مرا که در تلاطمم، نشانِ ردِ پای توست

مرا که قصه ی جنون، رهِ فسانه می زند  /  مرا که سازِ رفتنم چه غمگنانه می زند

مرا که وحشی دلم، اسیرِ بی مهار توست  /  مرا که سهمِ فصلِ من، خزانِ بی بهار توست

نبودنت

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 اکتبر, 2016 - در مجموعه دلتنگی

شنیده ام که در نبودنم/ آمده ای/ زیر و زِبَر خانه را گشته ای/ پیِ نشانه ای شاید از من

که برداری بِبَری / که پنهان کنی/ در پستوی این همه سال خاک گرفته ی تنهایی من/ دور از چشمِ خودِ من

که نباشم/ که به خاطر نیایم…

آمدی/ دیدم/ گشتی و رفتی و بردی

و ندیدی که پنهان بودم/ در ظلمت آن عزلت مادام اتاق/ با همه ی داشته هایم/ محکم در آغوش/ همچون نفس به جان…

از تو چه پنهان نازنین!/ کار این روزهای من است/ پنهان شدن از دست تو/ از چشم تو

که مبادا در این گشت و گذارهای مُدام/ برداری و بِبَری/ همه لحظه هایم را/ همه با تو پیش از این گذشته هایم را…

من، آنجلینا و هیتلر

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 31 جولای, 2016 - در مجموعه پرت و پلا

خواب از هر نوعش باشد بودنش نعمت است و نبودنش عذاب الهی…چه خواب عمیق شبانگاهی باشد و چه قیلوله و فیلوله و عیلوله و حیلوله و غیلوله…خواب که باشد رویای شیرین هم به دنبالش می آید اگر به ارتباط ظریف کاه و کاهدان باور داشته باشیم… رویاهایی که ذهن را به جایی می برند که متخیل ترین آدم ها (آنان که زیاد خیال می کنند) نیز از سیر در این لامکان ها عاجزند…در کرات آسمانی سیر می کنی و در باغ انار جدِ بزرگوار، مهمان چای مادربزرگ داوود – دوست دوران مدرسه- می شوی…در شمایل زورو، پسر شیرین عقل آقای عمادی را از پرت شدن در دره نجات می دهی و در مزرعه گل های آفتاب گردان با خرگوش سخنگو در باب فلسفه زندگی و مرگ انسانیت سخن می گویی…خلاصه، آش شله قلم کاری است این رویای شیرین که ملات پیش گویی های گذشته و حال و آینده ی طالع بینان محترم را فراهم می کند…جذابیتش هم به همین است که فقیر و غنی، پیر و جوان، سیاه و سفید و خرد و کلان نمی شناسد و هر کس به فراخور حال و بسته به میزان تناول شام از آن بهره مند می شود….

اما رویا دیدن های من داستان متفاوتی دارد…نه تنها از این جهت که خواب می بینم سرجلسه امتحان خودکارم نمی نویسد و همه دوستان و آشنایان دور یا نزدیک می روند و برگه ی امتحان را تحویل می دهند و من می مانم و نگاهِ عاقل اندر سفیه استاد…یا زمانی که برگه سوالات امتحان ناخواناست و از مراقب امتحان می خواهم آن را عوض کند اما تا آخرین لحظات نه خبری از مراقب می شود و نه از سوالات…بلکه از این جهت که رویاهای من خوشبختانه یا شوربختانه سری در آسمان و پایی در زمین دارند…!

چند شب پیش خواب می دیدم که به دلیل رخ دادن سلسله علت هایی مبهم و نامشخص در کنار حاج آقای منور الچهره ای نشسته ام و بی صبرانه منتظرم تا سرکار خانم جولی از گل چیدن و گلاب گیری برگردد و با کسب اجازه از پدر، مادر و عمه جان مرحومش “بله” را بگوید که به یکباره یادم می آید متاهل هستم و صاحب دو فرزند…با یک تو گوشی جانانه که نوش جان می کنم از خواب شیرین می پرم…تازه متوجه می شوم که کلاه گشادی سرم رفته و  همه اش رویا بوده و در رویا همه چیز آزاد و حلال است حتی ماه رویی چون آنجلینا…هوا گرگ و میش است که به امید دیدن ادامه خواب و چشیدن طعم صبح پادشاهی به خواب می روم که از شانس خوبم درست در همان جا که پریده بودم  فرود می آیم…سرِ سفره عقد…اما نه از عاقد خبری هست و نه از آنجلینای عزیز…در گوشه تصویر اما سایه خوش تیپ و عصبانی مردی را می بینم که بعدها با مراجعه به اینترنت می فهمم براد همسر قانونی سرکار خانم آنجلیناست …گویا در همین چند لحظه زمینی شدن من، پیت خوش غیرت از خیانت بانوی مکرمه باخبر می شود و به مدد ترفندهای سینمایی خودش را به مراسم می رساند…حالا هم با کارد کیک عروسی به سمت من رقص کنان می آید…با هر ضرب و زوری شده با دهانی کج، زیر چشمانی کبود، دنده هایی نرم و بدنی خاکشیر شده از دست خواب بسیار عمیق و لجوج صبحگاهی خلاص می شوم…!

عرض نکردم که رویاهایم پایی در زمین دارند…!

اما این آخری که الحق نوبر خواب هاست…خواب می بینم که جنگ جهانی دوم شده است و من که میدان تیر دوران سربازی را تا آخر دوره به مدد هدف گرفتن بینی یاسر عزتی معروف به یاسر پشه معاف شده بودم باید به عنوان پیاده نظام هیتلر راهی جنگ با متفقین شوم…در این بین با هر آن کس که از دوران نوزادی، نوجوانی و جوانی نیمچه وابستگی عاطفی-احساسی داشتم روبرو می شوم…از ملیحه جون دختربچه ی مو اسکاچی نصرت خانوم که بالاخره قبول کرد با من مامان بازی کند گرفته تا نازی خانم دختر آفتاب مهتاب ندیده همسایه دیوار به دیوار با آن لپ های رب اناری اش… ترفندها به کار بستند و حیله ها کردند تا شاید من را از رفتن به این ماموریت خطیر بی ربط منصرف کنند…هر چه تلاش کردند و وعده وعید دادند افاقه نکرد که نکرد…در نهایت راهی جنگ علیه متحدین شدم و در نبردی که چیزی از آن در خاطرم نیست جز اینکه در غرب ایران رخ داد پیروزمندانه به خانه ی پدری برگشتم که به دلیل بمباران متحدین به خرابه ای تبدیل شده بود اما همه به طور معجزه آسایی زنده بودند و به یمن سلامتی من در میان تلی از خاک در حال جشن و پایکوبی…از پدر، مادر، برادر، خواهر، صغری خانم پیرزن این اواخر شیرین همسایه، ملیحه جون و نازی خانم گرفته تا استاد ریاضی دوم راهنمایی و حسن آقا، مومن محله که هم مداحی می کرد و هم کله ی بچه دبستانی ها را به طرز فجیعی از ته می تراشید…در این میان اما آنچه که به جایی نمی رسید فریاد و ناله های سوزناک من بود…چون می دانستم که در نهایت متفقین بر متحدین پیروز می شوند و همین روزهاست که از من بابت تیرهایی که خدا شاهد است همه شان به خطا رفته اند انتقام سختی بگیرند…!

عرض نکردم که رویاهای من سری در آسمان و پایی در زمین دارند….باور نکردید…!

گلاب به رویتان

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 جولای, 2016 - در مجموعه پرت و پلا

گلاب به رویتان…شال و کلاه کردیم که برویم مراسم ختنه سوران شایان جان پسر باجناق بزرگ مان…رسیدیم دیدیم گلاب به رویتان، جا تر است و بچه نیست…گویا شایان جان، تیزی را که دست آقای دکتر می بیند رَم می کند و فرار را بر قرار ترجیح می دهد…فقط خدا می داند الان در کدام سوراخ سنبه ای قایم شده است… صدبار نه -گلاب به رویتان- هزار بار گفته ام که بچه تا یک سالش نشده باید -بازم گلاب به رویتان- ختنه اش کرد….بزرگ می شود می فهمد و نمی گذارد…حق هم دارد…!

حالا هم بچه های تُخسِ فامیل، با لُنگِ به جامانده از شایان جان وسط جمع معرکه گرفته اند…سهراب -پسر فروغ خانم- که یادش رفته خودش آن سال ها بابت این یک ذره چه قشقرقی به پا کرده بود، لُنگ را به کمرش بسته و روی گل قالی، عربی می جنباند…رحمان – پسرعموی بزرگ شایان جان- ماتادورشده و وسط میدان، طلبِ شاخ گاو می کند…بزرگ تر ها هم ذوق زده، از این صحنه های بدیع فیلم و عکس می گیرند تا چند لحظه بعد دیگران را درنبوغ هنری شان سهیم کنند…خلاصه معرکه ای به راه افتاده است…!

در این میانه ی شوخ و شنگی ها اما هیچ کس نگران حال شایان جان نیست…گرسنه نباشد!…سرما نخورَد طفلکی!… اصلا با آن وضعی که از روی تخت بیمارستان فرار کرد نکند لباس تنش نباشد!…باز جای شکرش باقی ست که گواهینامه دارد وگرنه -گلاب به رویتان- با پای پیاده در این اوضاع محسوس و نامحسوس و با آن وضعیت -گلاب به رویتان- نیمه عریان خدا می داند چه بلایی سرش می آمد و چقدر جریمه اش می کردند…!

شاه نشین

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 مارس, 2016 - در مجموعه دیوانگی

دلم می لرزد و دستم به دنبال او بی آنکه بداند، می لرزد…از وقتی خبرِ آمدنت را در گوشِ شهر خوانده اند نه تنها من، که آسمان هم یک ریز شادی می کند و این را من وقتی ابرهای تیره ی چموشش بد مستی می کنند، می فهمم…خبرِ آمدنت را نرگس های دخترکِ سرِ چهارراه دادند و من می دیدم که دخترکِ فقیر در فرصتِ چراغ، چیزی در گوشِ مردمِ شهر می گفت و لبخند می داد و مژدگانی می گرفت…

دستمال برداشته ام و غبارِ تنهایی و فراموشی را از روی همه چیز پاک کرده ام….دلتنگی ها و غریبی ها را گذاشته ام دمِ در تا رفته گر پیر، همان که شب های کوچه و خیال و سایه های لغزان، برایم از فتوحات عاشقانه اش می گفت با خود ببرد و بین عاشق های خسته ی شهر تقسیم کند و خبر دهد که امشب بزم شیدایی را بی منِ شوریده برپا کنند…

شاه نشین خانه را تخت گذاشته ام…تخت را با حریرِ سفید- یادگار پیلگی پروانه ها- پوشانده ام تا سیمین تنِ دلربایت را چون مرواریدی به بر گیرد…صندلیِ کهنه ی سال های دور را جلایی داده ام و آن سوتر از تخت – آنجا که مرزِ حریمِ امنِ تو تعریف می شود- گذاشته ام تا پاسبانی دهم، رویایت آن سوتر از خیال من نرود و تمام شب تا شب و شب تا شب – اگر صبح بفهمد و نیاید- بی قرار، صبوری می کنم افسونِ چشمانت را…

به رخِ گلهای قالی، شبنمِ انتظارِ صبحِ بهاری پاشیده ام تا از خوابِ سنگینِ زمستانِ خیره برخیزند و در برابرت جلوه گری کنند…نرگس ها – همان ها که خبر آمدنت را داده بودند – را بر روی میزِ ترمه پوش نشانده ام گوش به گوش آن دو جام شراب– ثمره ی دوراندیشی تاکِ پیرِ خانه- تا هرچه را که در چنته دارند با هم در شب قرارت رو کنند…و آینه -این پیرِ خسته- که مدت هاست پشتِ غبارِ فراموشی جامانده است را صفایی داده ام و من به چشم خود دیدم که مردِ درونِ آینه، برق نگاهم را رندانه دزدید و لبخندی به شیرینیِ شبِ وصل، عوضم داد…

در گوشِ هوا خوانده ام که عطر تو را حفظ کند تا  صبح بر دوش پروانه ها پیش کشِ باغِ گلهای شهر کنم جای آن عطری که این روزها سینه ی شهر را به یمن تو لبریز کرده است و باران – همان که بی قرار می بارد هنوز- را به مهمانی حوضِ کوچکِ حیاطِ خانه برده ام تا با طنازیِ سرپنجه های نمناکش، ماهیِ کوچکِ حوض را که به سوگِ کاشیِ شکسته رفته است جانی تازه دهد…

دور تا دور حوض را با شمعدانی های قد و نیم قد آراسته ام و به برگِ پاییزی گفته ام خاطره ی شاخه و درخت را به دوش باد بسپرد و رویِ چروکیده ی سنگفرش حیاط را با رقص و رنگ و خش خشِ آواز بزک کند…به شب بوی پیرِ گوشه ی تاریکِ حیاطِ خانه هم که سالهاست به خوابِ کوچه رفته مژده ی آمدنت را داده ام…یادم هست از شادیِ بودنت به خود پیچید و رفت و رفت تا بر دارِ آسمان – آن بالاترینِ بالاها- نقشِ چشمان تو را رج بزند… و من آن سوتر دیدم که دخترانِ باغچه – سوسن و نسترن- در گوش هم چیزی گفتند و پشت چشمی نازک کردند و ریز خندیدند…

آواز قُمری ها و خنده ی خدا را هم دانه پاشیده ام تا جمع و خیالِ مهمانانِ شب جمع شود….و ستاره – و نه یک ستاره- را ریسه بسته ام دور تا دور خانه تا شیری ترین کهکشان آسمان ها در پیشِ چشمانت جلوه کند…

همه آمده اند، همه آماده اند و شب که دارد می آید از دورها با کوله ای سنگین برای ماندن…خدا کند قصدِ چند روز کرده باشد…

تب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مارس, 2016 - در مجموعه پرت و پلا

سلام

غرض از مزاحمت، اعلام خبر بهبودی حال و سلامتی اینجانب در روزهای اخیر می باشد…مدتی است که به شرایط طبیعی بازگشته ام و در حال طی مسیر پرپیچ و خم زندگی هستم…باید عرض کنم که به عنوان یک انسان از نو متولد شده در حال حاضر تنها به کار، درس، زندگی، همسر و فرزندانم، پدر، مادر، برادر و خواهرها، جمع فامیل، همسایه ها و اهل محل فکر می کنم…خوشحال شدم وقتی شنیدم مرغ کوکب خانم که مدتی بود تخم نمی گذاشت حالا تخم طلا می گذارد، اگزوز ماشین اکبر آقا با اینکه صدا دارد دود نمی کند، دختر بلقیس خانم دیگر باسن شوهرش را گاز نمی گیرد و نوزاد کبری خانم که فقط ونگ می زد حالا آرام است و دو لپی شیر می خورد…از یکی می خورد و دیگری را با دستش برای بعد رزرو می کند…

راستش دیگر تعداد لامپ های سوخته ی سقف را چندبار نمی شمارم و نوشته هایم را با خودکار خط خطی نمی کنم…به افق های دور الکی خیره نمی شوم و برای ابرهای سیاه شکلک در نمی آورم…سایه ها را بی خودی دنبال نمی کنم و به آخر حرفهایم هم اکو نمی دهم…نمی دهم…نمی دهم…همسر و فرزندانم از اینکه حالم خوب است بسیار خوشنودند و روزی چندبار دور من می چرخند و به من آب پرتغال و بیسکویت می دهند…مادرم که زن مهربانی ست همش قربان صدقه ام می رود و دور سرم اسپند دود می کند و از خوشحالی اشک می ریزد…پدرم اما مرد پرغروری ست و چیزی نمی گوید مثل همیشه اما مادرم می گوید سوی چشمانش این روزها بهتر شده است…

باور دارم که این زندگی دوباره را مدیون دوستانی هستم که نیمه شب با چشمانی پر از اشک برای سلامتی من دعا کردند…و من دیدم یک شب -که خواب فرشته و خانه قدیمی می دیدم- کرکره ی آسمان پایین کشیده شد و دوست من به همراه چند فرشته به دیدنم آمد… پشت دستش را روی پیشانی من گذاشت و تبم را اندازه گرفت و بعد با کف دست، محکم زد به پشت کله ام.. و من همانجا فهمیدم که حالم خوب شده است چون فرشته ها پوزخند زدند و با هم دوست شدیم…

مدتی ست که به اینترنت دسترسی ندارم….این نامه را هم از طریق هم اتاقی ام که می گوید بیل گیتس است می فرستم…بیل که صورتی کشیده و چشمانی روشن با عینک های گرد دارد، همیشه به سقف نگاه می کند و دنبال سوراخ می گردد…می گوید که هرچه تعداد سوراخ های سقف بیشتر باشد اتصال بهتر برقرار می شود و دیسکانکت نمی شویم….خودش می گوید یک شب که همه خواب بودند دوست من را پشت پلک هایش حبس کرده و من باور کردم چون دوست من و فرشته هایش روز بعد نیامدند….

ببخشید من باید بروم……الیزابت تیلور دارد از اتاق کناری سوت می زند و این یعنی نوبت پشت دست است و تب و دوست من و فرشته هایش….

بهانه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 ژانویه, 2016 - در مجموعه دیوانگی

من به آخرِ داستان این دیوانه ها دلخوش و سرخوشم…همین که دیوانه ها بهانه ای دارند برای دیوانگی، گواراست…بهانه ای اساطیری…از جنس نرسیدن های افسانه ای یا شاید هم دیر رسیدن های همیشگی…

باور کنید بعضی وقت ها به حال این مجانین غبطه می خورم…نه درست می خورند  و نه درست می خوابند…نه پایی در این دنیا دارند و نه سری در آن دنیا ولی عالمی دارند در عالمشان که من نمی فهمم….مردمک های چرخان دارند و نگاه های خیره ولی دل هایشان صاف است و ساده….بدون غرض و بی مرض….این را وقتی انباشته های این روزهایشان را می کاویدم فهمیدم….

با اینکه امیدی به رسیدن ندارند ولی از امید هم تهی نیستند….پیرشان می گفت شرط اول در رسیدن خواستن است و دوم خواستن و بازهم خواستن و خواستن….البته مقداری امید می خواهد با چاشنی صبر…صبری که به اندازه کل سهم تو از زمان دراین دنیا برابری می کند و شاید هم اندکی بیشتر…می گفت اگر در این دنیا نشد در یک دنیای دیگر…وقتی که از شاخه ی زیتون یا ترکه ی انار زاده می شویم دوباره…می گفت مهم چگونگی رسیدن است نه زمان رسیدن…زمان را خاکیان تعریف کرده اند تا تقدم و تاخر خود را به رخ هم بکشند…

و باز هم مهم رسیدن است و بس…رسیدن به آن نگاه در آن لحظه ی ناب…در آن هجوم حادثه….در آن “آن”….آنجا که زمان رنگ می بازد و مکان لامکان می شود…و در آن زمان بی مکان، تو سهمت- همه ی سهمت- را از زندگی می چینی -دانه دانه- …یک سبد باران…یک شاخه مهتاب…و یک جرعه جنون… و تمام نسیبت را از زندگی باز پس می دهی -یکجا- …یک مشت دل و مقداری از مانده ی فرداها…عجب بده بستان شگفت انگیزی است این!….

همین است که به حالشان غبطه می خورم…حسادت می کنم و گاهی جسارت می کنم و خودم را به دیوانگی می زنم تا مگر دعوتم کنند به یک پیاله شراب سرخ….هم رنگ نگاه آفتاب وقتی از دوری مهتاب، دلش سخت می گیرد….اگر مرا بپذیرند و بار عامم دهند در این ضیافت جنون….

افسون

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 18 نوامبر, 2015 - در مجموعه دیوانگی

در میانه ی راه آسمان به زمین، جایی که رویا اختیارِ ذهن را به بیداری می دهد آوایی به گوش می رسد…همانجا که دلچسب ترینِ لحظه ها با دلنوازترینِ آواها شکل می گیرند…در تعلیق جسم و ذهن…آوا که به زمین می نشیند موسیقی در عمقِ جانِ مردِ دریا، ته نشین می شود…
چشمانِ خسته ی مرد دریا به روشنایی روز باز می شود…روزی پس از یک شب، اسیریِ طوفان و زورقِ شکسته و امیدی به دوردستی خواب خدا در عمیق ترین و تاریک ترین نقطه دریا…

و اینک آرامِ ساحل و کلبه ای گرم و بستری رام و بوی بهشت که همین حوالی می پیچد…و فرشته ای که همین نزدیکی هاست…پنهان از نگاه مرد…مرد دریا اما باور دارد که صدایِ قلب فرشته را شنیده است…حضورش در ذهنِ کلبه ساری است…پریش گیسوانش در فضا باقی ست…عطرِ تنش در هوا جاری ست…فرشته، همین حوالی ست….شاید……شاید پشتِ تصویر آن دو چشم افسونگر که بر دیوار خودنمایی می کند پنهان است…و این چه افسونی ست در آن تصویر که مردِ قحطِ باران را به هم آوردی موج و صخره و طوفان کشانده است….کدامین جادو، مردِ آفتاب و بیابان و آسمانِ تشنه را به هم آغوشیِ دریا و بدمستیِ ابرهای تیره برده است…

درب کلبه باز می شود….نگاهِ مرد بر روی دیوار می لغزد…!
رویا و بیداری در هم می تنند….در میانه ی راه آسمان، آوایی به گوش می رسد…..!

برای هومان عزیز

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 اکتبر, 2015 - در مجموعه بی ربط

سلام…

به این دنیای خاکی و آبی و به این جهان پر از رمز و راز، به این همه زیبایی، زندگی و شور و هیجان خوش آمدی…به سلام صبحگاهی با شیر داغ و لقمه ی در راه…به چای عصرانه و نان و پنیر با عطر نعناع و دیدار عزیزان… به قدم زدن های گاه و بی گاه و سپیدار و بادبادک و لیسِ بستنی…به یک دورهمی گرم با سس تند و یک لقمه پپرونی و سیب سرخ کرده ی اضافه…به دنیای مجازها و لایک ها و نقاب ها…به شعر و موسیقی و آواز و حافظ و مولوی و سعدی و خیام…به قهر و آشتی و عاشق شدن های گاه و بی گاه…به شب های امتحان و امتحان و امتحان و امتحان….به سبز و قرمز و زرد و سفید…به رنگ و آب و آبرنگ و آدم های رنگ به رنگ…

باور کن زندگی در همین چیزهای ساده خلاصه می شود…آدم ها، زیادی آن را جدی می گیرند و برای داشتنش خود را به زحمت می اندازند و فرمول اختراع می کنند… همه اش را می شود در یک گاز محکم به سیب سرخ -با پوست- دید…در یک خوشه انگور نچیده چشید…در دانه های ردیف و به هم تابیده انار لمس کرد…در صدای بام بامِ هندوانه ی رسیده شنید و در عطر پرتغال و نارنج بویید…

از آمدنت خیلی خوشحالیم…همه…حتی دوستانی که نه نسبت فامیلی با ما دارند و نه رابطه ی آنچنانی…همه برای آمدنت ثانیه ها را دانه دانه شمرده ایم…با اینکه در این زمانه ی پرمشغله گاهی وقت ها دانه ای از دستمان می افتاد و حساب روز و ماه و سال از دستمان در می رفت اما حساب تو سرجایش محفوظ بود…در بالانشین ذهن مان…در گرم ترین نقطه دلمان…

راستش از همان روز اول، سنگینی بار مسئولیت تو را حس می کردم…سنگینی که تا تو هستی و من هستم – وشاید هم بعدتر- با من خواهد بود…دوشادوش…دم به دم…شاید ما آدم ها اگر تصمیم با خودمان بود که دنیایمان – پدر، مادر، ملیت، نژاد، رنگ، زبان- را انتخاب کنیم بعضی ها دلشان سخت می گرفت از بس تنها و بی کس می شدند…و خدا خواست که هیچ مادر و پدری غصه نخورد از بس خودش غصه خورد از تنهایی…و شاید برای همین است که نمی دانیم چرا من، من می شود و چرا سهم من از دنیا این است…

بگذریم…

این چند خط را به رسم گذشته و به شادی حضورت در جمع خانوادگی می نویسم تا وقتی بزرگ شدی بخوانی و من باورم شود که زمان چه زود می گذرد وقتی تو می توانی بخوانی…می خواستم از دنیا بنویسم – از پستی ها و بلندی ها، از شادی ها و غم ها و از هزاران پارادوکس دیگر-  دیدم خودم هم خیلی وقت است از دنیا جامانده ام…نه راه برگشت دارم و نه پای رسیدن…سایه ی کم رمقی پیدا کرده ام و سلانه سلانه می روم تا برسم…به دنیایی که هم می نالیم و هم دل نمی کنیم از او…و دنیا مانده بین این همه پارادوکس، حیران و انگشت به دهان که اصلن خودش کجای این داستان است…!

باز هم بگذریم…

اسمت را مادرت پیشنهاد داد…البته از اول یعنی همان چندماه پیش قرار چیز دیگری بود…همه قبول کرده بودند حتی مادرت….اما از نگاهش – که رمزگشایی از آن، مهمترین تخصص من است- همان روز بوی وتو به مشام می آمد…تا اینکه چند روز قبل از تولدت با یک اس ام اس از بالا – که جای بسیار مهمی است- ناگهان همه چیز تغییر کرد…جستجویی کردم و پسندیدم و قبول کردم…بعدها که بزرگ تر شدی متوجه می شوی که من چقدر خانواده دوست هستم و زیر بار زور نمی روم مگراینکه زور، زورش زیاد باشد…البته آشنایان برای این ویژگی اسم دیگری گذاشته اند که نباید زیاد جدی گرفت…امیدوارم اسمت را دوست داشته باشی…هومان: نیک اندیش…و آرزو می کنم نیک بیندیشی که آنچه تو را از دیگران متمایز می کند همین نیکو اندیشیدن است…اندیشیدن هایی گاه بدون پاسخ…اهمیتی ندارد…اصل اندیشیدن است…

به جز من و مادرت – که زن زیبایی ست – یک نفر دیگر هم حریصانه انتظارت را می کشید…خواهرت رویان….و این را وقتی با آرتا کوچولو – پسردایی ات- بازی می کرد فهمیدم…هر وقت حرف تو پیش می آمد برق شادی را در نگاهش می دیدم و هیجان در صدایش پرواز می کرد…رویان شده همان دختری که ما می خواستیم…شاید هم بهتر…عزیز و دوست داشتنی با لبخندی شیرین و گیسوانِ شبگونِ بلند…دختری شایسته که من عاشقانه دوستش دارم…

تا تو بیایی خانه را بارها آب و جارو کرده ام و گل ها را به ترتیب قد به صف کرده ام تا انتظارمان را نمایندگی کنند…حالا که بحث جارو به میان آمد بهتر است بدانی که مدیریت امور اجرایی خانه با من است و مادرت مسئول واحد نظارت و ارزیابی ست…رویان قول داده بود وقتی بزرگتر شد در واحد اجرایی فعالیت کند اما به گمانم با بررسی اوضاع به این نتیجه رسیده که در واحد نظارت و ارزیابی -پیش مادرش- اثربخش تر است و کار در آنجا با روحیه اش سازگارتر.

باز هم شادباش مرا بابت آمدن و اضافه شدنت به جمع خانوادگی مان بپذیر…امیدوارم همانی باشیم که دوست داری.. که برایش تلاش بسیار کرده ایم…

عادت

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 30 آگوست, 2015 - در مجموعه دیوانگی

جای تو خالی!….دیشب من بودم و خلوت من و خیال تو…هر سه زیر یک سقف -چشم در چشم- کنار آتش…همان جا که واژه واژه ی نوشته هایم در میان رقص شعله ها به پرواز درآمدند تا خیالت را کمی گرم کنند…واژه ها را می دیدم که از لای پنجره به آسمانِ شب می خزند و دور می شوند کلمه به کلمه…حرف به حرف…شاید آن سوتر بر لبان دیوانه ای بنشینند که یادت را در شب بی مهتاب ذکر می گفت یا در دستان شاعری که نیمه شب با یک فنجان چای داغ و مقداری کاسه ی لبریز شده، شعر فصلِ سردِ دلتنگی می سرود…

دنیای این شب های من است نوشتن برای دیوانه ها اگر روز امان دهد و بگذارد شب پایش را کمی از گلیمش درازتر کند…عادت است دیگر!…چیزهایی هست که باید گفت و چیزهایی که باید شنید حتی اگر امید هم، سوسویش را از من دریغ کرده باشد…یادم هست یکبار چندتایی از این نوشته ها را به پیرمرد دوره گردی که فریاد می زد ” قراضه می خریم” فروختم و مقداری جنونِ نیمه شب خریدم و تا صبح با یک کاسه روزگارتلخ نوشیدم…عجب شبی بود آن شب!…باز هم من بودم و خلوت من بود و خیال تو….هر سه زیر یک سقف…جای تو خالی!…

از شما چه پنهان گاهی وقت ها-درست همان وقت هایی که واژه ها از پای می افتند- به سرم می زند تکلیف این دیوانگان را یک سره کنم و در یک آنِ غفلت آلود با نشتری بر سینه، روح دوران را به چنگ آورم و در دوردست ترین نقطه عالم -آنجا که گمان هم پر نمی کشد- پنهان کنم…بالای کوه سپید، ته دره ی شور و یا در دل دریاچه آوازهای وحشی…شاید دیوانگان هم یک شبِ دراز، آسوده بخوابند…

…می ترسم…می ترسم از اینکه خیل دیوانگانِ عالم معبدی یابند برای قیام و قنوت…معبدی که بر سردر آن نوشته باشد  ” اینجا دیوانگان را به مسلخ عشق می برند…لطفن با جنون وارد شوید”  و در گرداگرد معبد، دارهایی برافراشته باشند بلند و بر هر دار دیوانه ای به انتظار لبخندی ایستاده باشد بی جان…آنجا فرجام دنیای عاقلی است…ابد -آن هنگامِ بی هنگام- جان می دهد گوشه ای و ازل که می نشیند با وقار و بی قرار به انتظار سه باکره ی زیبا که از دل دریاچه زاده شوند و دنیا را از نو آغاز کنند بر مدار جنون و دلدادگی…

دیوانه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 17 آگوست, 2015 - در مجموعه دیوانگی

دیوانه با آنکه دیوانه است ولی خوب می داند که خورشید از پشت کوه طلوع نمی کند…از روزنه ی پرده اتاق – همان اتاقِ کوچک پر از آواز- می آید. هر صبح پرده را با شوقی دیوانه وار کنار می زند  تا آفتاب را مهمان سفره ی پر از شعر و آواز و نان و زندگی اش کند….دیوانه است دیگر…!

پرده کنار می رود…پنجره باز می شود و باز اسب سیاهِ شب را می بیند که خیره به آسمان ایستاده است….محکم و استوار…گاهی چرخی می زند همین حوالی و نرفته دوباره باز می گردد…کار این روزهای دیوانه است هم صحبتی با اسب و هم بستری با شب….شبی که ماهتاب ندارد و روزی که آفتاب…

غصه دار، شعر و آواز را در کوله ای می گذارد و قسمتی از نان و زندگی را نیز…و در تاریکی روز که ستاره رمق ندارد و ماهتاب جان، چراغ شب را بر بلندای شاخه ی درختِ پیرِ برکه- همان حوالی- می آویزد…پی روشنایی می رود هر روز…آفتاب، ستاره، ماهتاب….دیوانه است دیگر…!

شعر را به درخت می بخشد آسمان لبخند می زند…آواز را به برکه می دهد شب تلخند می زند….چراغِ شب، آرام و قرار برکه را به رخ می کشد…آفتاب و ستاره و ماهتاب بر زلال برکه نمایان می شوند….

نان و زندگی را قسمت می کند تا سهم شادی را کنار بگذارد…درخت می رقصد…برکه می لرزد…باد هوهو کنان، زندگی را می دزدد…چراغ شب می میرد….آسمان می نالد…درخت می گرید…برکه سیاه می پوشد…دیوانه دیوانه می شود…!

نان را می گذارد کنار برکه…شعر و آواز را بر می دارد و تابوت چراغ شب را به دوش می کشد تا طلوع آفتاب…اگر بیابد و اگر بیاید از روزن دیوار…دیوانه است دیگر…!

جنون

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 5 آگوست, 2015 - در مجموعه دیوانگی

تو را که گم می کنم در این هیاهوی بی ضربان، داستان شب و من و دشت آغاز می شود……

شب آرام است و آسمان با ستارگانش مهمان سکوت دشت…همین حوالی…سکوت که فرمان می راند انزوای بی گاهت آرام به آغوش دشت می غلتد آنگونه که قرار کوه بی قرار نشود در این امانِ گاه گاه تیشه…..رها در سیال آرام دشت، دیوار به دیوار آتش- مانده از مهمانی شب- خیالت پر می کشد به دوردست ها…دورترها…به پسِ پرده ی تاریک شب…به جادوی پنهانِ چشمانِ آسمان…

خیال که پر می کشد، آتش -همان همسایه دیوار به دیوار- آرام به خلوتت می لغزد…گرمت می کند…گرم و گرم تر….و خیالت دور و دورتر…خیالت از نگاهت به یقین آن سوتر…درون که شعله می کشد، آتش – این مهمان ناخوانده- می شود هم بستر شب های خاموشت یکبار دیگر…”دلت فریاد می خواهد”….

سیلی سرد باد، بال پران خیالت را می شکند…اینک تویی باز اینجا…دشت و سکوت و شب….و چشمانت خیره به آنان، رقصان بر گرداگرد آتش…نجواکنان و پریشان در ضیافت بی هنگام رقص و باد و آتش….و اکنون در گوشه ای از این مکان بی زمان، تنها تو هستی و نجوای صاحبان آتش…شیدای شیدا…بیقرار بیقرار…و شب و ستاره و ماهتاب که خفته اند آن سوتر….آرامِ  آرام…خواب و خاطر شیرینشان پریشان مباد..!

باد رقصان…شعله رقصان…و آنان نیز با تو- یکی از آنان- بر گِرد آتش رقصان….

جنون چه جولان می دهد اینک…!

حال من خوب است!

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 جولای, 2015 - در مجموعه پرت و پلا

همسر مهربانم سلام

امیدوارم که حالت خوب باشد و ملالی نداشته باشی. من به سلامتی رسیدم. یعنی چند وقتی هست که رسیدم و زندگی ام به خوبی در جریان است. می دانم که بعد از نوشتن چندخطی بماند برای تو، بیشتر از قبل نگران حال و احوال من می شوی. این نامه را با دست خط خودم برایت می نویسم تا مطمئن شوی که در سلامت کامل به سر می برم و هیچ ملالی ندارم جز دوری شما. البته مقداری بدخط است که به بزرگواری خود بر من خواهی بخشید…همسرمهربانم یقین دارم دعای خیرت که همیشه همراه من است باعث شده تا بر مشکلات -اگر باشد- پیروز شوم. لطفن مثل همیشه دعای خیرت را از من دریغ نکن.

باری اگر جویای حال اینجانب هستید باید به عرض برسانم که اینجا هم چیز خوب است و من هم در سلامت کامل به سر می برم. البته این را قبلن گفته بودم. می خواستم برایت چندتا عکس جدید بفرستم ولی عکاس گفت بهتر است صبر کنی تا شاید موهای سرت دربیاید. راستش از وقتی آب جوش کتری روی سرم ریخت قسمتی از موهای سرم سوخت. البته جای هیچ نگرانی نیست. قسمت جلو و پشت موهایم کاملن سالم هستند و فقط در فرق سرم دایره ای مسطح به شعاع تقریبی 5 سانتی متر ایجاد شده است…داستانش طولانی است و از حوصله تو و این نامه خارج است اما از وقتی که از بالای پل عابر پیاده پرت شدم و کتفم شکست برداشتن وسایل برایم مقداری سخت شده است. البته دست چپم مشکل ندارد و فقط دست راستم مثل پاندول تاب می خورد. گفتم که جای نگرانی نیست. یک قلاب به لبه ی جیب سمت راست شلوارم وصل کرده ام و با یک طناب که یک سرش به مچ دست و سر دیگرش به قلاب محکم شده حرکت پاندول را کنترل می کنم. وقتی هم می خواهم چیزی بردارم طناب را از روی قلاب آزاد می کنم و از پشت با دست چپ یک ضربه محکم به دست راست می زنم و پاندول دوباره به حرکت می افتد و می توانم وسایل را بردارم که البته اینبار خورد به کتری آب جوش. می دانم دعای خیرت همیشه همراه من است وگرنه وقتی از پل افتادم کامیون می توانست از روی سرم رد شود و نه از روی جفت پاهایم. باز هم خدا را شکر که فقط پای چپم از لگن در رفت. الان وقتی راه می روم از پشت که نگاه می کنی اول سمت راست بدنم می رود و بعد سمت چپ به دنبالش. تصور کن چقدر بامزه می شوم. البته از جلو اگر دقیق نشوی – که خوب نیست بشوی- چیز خاصی مشخص نیست و به ظاهر همه چیز روبراه است. این را گفتم که ناراحت نباشی و دعای خیرت را از من دریغ نکنی. راستش وقتی کامیون داشت از روی پاهایم رد می شد این سوال فلسفی در ذهنم جرقه زد که کامیون چرا این همه چرخ دارد و چرا چرخ هایش اینقدر بزرگ است. چرخ دوم که از روی پاهایم رد می شد هر چهار مچ پایم شکست. البته بهتر است بگویم له شد. الان خیلی بامزه شدم. مثل پنگوئن های قطب شمال راه می روم. البته پنگوئن به صورت 7 راه می رود و من به صورت 8…بامزه است نه؟…گفتم که ناراحت نباشی و دعای خیرت را از من دریغ نکنی…ببخشید چند لحظه صبر کن برمی گردم…باید یک قطره را روزی سه بار توی چشمم بچکانم… دکتر می گوید چشم مصنوعی اگر مرطوب نباشد عمرش کوتاه می شود…نفهمیدم وقتی کامیون از رویم رد می شد چه اتفاقی افتاد که مجبور شدند چشم سمت راستم را از کاسه  دربیاورند. الان نصف اجسام را تار می بینم…البته که جای نگرانی نیست چون نصفه ی دیگر اجسام را با چشم چپ واضح می بینم…فقط وقتی مردمک چشم پایین می افتد اوضاع کمی به هم می ریزد که البته با ضربه ای که با پاندول به زیر فک راستم می زنم می رود سرجایش و هم چیز رو براه می شود. گفتم که نگران نباشی و دعای خیرت را از من دریغ نکنی.

عزیزم یک نفر آمده من را ببرد حمام و رختخوابم را عوض کند. نمی دانی چه پیرمرد نازنینی است. گفتم که فکر بد نکنی و دعای خیرت را از من دریغ نکنی.

دوست دارت / فرهاد

26 تیر 94

داستان نوشتن های من

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 ژوئن, 2014 - در مجموعه بی ربط

داستان نوشتن من و این کنج خاک گرفته مثل رانندگی راننده اتوبوسی است در دل شب برای مسافرانی خواب زده…او می راند برای آنانی که خوابند و من هم می نویسم برای دیگرانی که آنها هم!…البته از اول هم قرار نبود برای دیگرانی بنویسیم…کنج دنجی بود برای لم دادن و گفتن حرفهایی که باید گفت و نمی توان گفت در این پرهیاهوی فوتبال و والیبال و هسته ای و عراق و ….

بعضی وقت ها – درست همان وقت هایی که لم می دهم و به آسمان خیره می شوم- مشکوک می شوم به این همه هیاهو…نکند مسحور شده ایم و چشم هایمان دایره های چرخان دارد….نکند این همه اتفاق زاییده ی هوشمندی بیمارگونه ی ابرمردهای رسانه ای است که بود و نبودشان بسته به خلق و مدیریت رویدادهای جهان بی کنج ماست….همیشه چیزکی برای پخش مستقیم و خبر فوری دارند که سر مردمان را گرم کنند و بسان لوبیای سحر آمیز رشد کنند و پلی شوند برای رسیدن ما به غول های آن سوی ابرها…باید به آینه نگاهی بیندازم…اگر آینه، آینه  باشد…!

بگذریم….چند وقتی بود نوشتنمان نمی آمد….نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد…نه….کنج دنجی پیدا نمی کردیم که خلوت کنیم، تخیل کنیم، بنویسیم و تخلیه شویم…کنج ها را قبل از ما اشغال کرده اند و تخمه آفتاب گردان می ترکانند….می برند شادی می کنند…می بازند شادی می کنند…ازدواج می کنند شادی می کنند….جدا می شوند بازهم شادی می کنند…زاییده می شوند شادی می کنند….می میرند…هنوز نه…شاید هم زیرپوستی!….انگار از قحطی قرن ها شادی آمده اند و هول حلیم است و دیگ داغ…همه چیز قاطی شده است و همه پاتی کرده اند این روزها…دخترک نتیجه 5 به علاوه 1 را حساب نمی کند پیش بینی می کند و کاترین را بهتر از مادرش می شناسد…پسرک تصویر توالت خانه اش را هم به اشتراک می گذارد تا مبادا پدر لحظه ای بیابد برای اندیشه ی امروز و فردا…آن طرف تر پدر لباسش را در تاریکی درون کمد عوض می کند تا ناموزونی اندام اسباب لایک و خنده ی دوستان نشود اندکی بعدتر….آدم ها همه جور غریب شده اند و واجور همدیگر را ذخیره می کنند….موقشنگ، فنچ 12 ، چهارچشم، تفاله 2010، اسکلت و …

بگذریم… در این دنیای غریب اگر عمری بود باز هم می نویسیم اگر کنجی بیابیم که به اشتراک نباشد….!

 

عدالت

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 جولای, 2013 - در مجموعه یک کم جدی

پسرک قد می کشد بر روی سرانگشتانش و پاکت سیگاری سفیدرنگ به جوان پشت فرمان ماشینی گرانقیمت می فروشد..!
و عدالت در این داد و ستد ساده ی مکرر تعریف می شود…
عدالت ذره ای احتمال دارد…- اگر نگوییم شانس- آنجا که پدر و مادر پسرک به یکباره به هم دل دادند…
و ذره ای هنوز بیشتر، آنجا که قرعه ی زندگی به نام پسرک افتاد…
عدالت ذره ای هم قد کشیدن دارد…آنجا که پای اندیشه و تلاش به میان می آید…آنجا که من و تو، معنای خود را می سازیم…
آری…ما میراث دار قدکشیدن های گذشتگان خود هستیم و آیندگان ما نیز وارثان ما…
و این عین عدالت است اگر احتمال را فراموش نکنیم….!

حسنک کجایی؟

نوشته شده در تاريخ شنبه 29 ژوئن, 2013 - در مجموعه بی ربط

شب بود و آسمان سخت خفته با خورشید و مهتاب و ستارگانش….زمین ساکن بود و ساکت…شاید هم مرده! … هوا رفته بود پی چرایی دورتر …نفس هم نسیه…!
آنطرف تر دو قدم مانده به کوچه ای تنگ و تاریک و سیاه، ناگهان گاو بع بعی نشخوار کرد از روی خماری…”پستانهایم پر از شیر است…شیره دان وجود بیاور”…حسنک کجایی؟!…
گوسفند میومیو کنان گوشه چشمی نازک کرد با طنازی…”تن من ارزانی وجودت….چاقوی تیز بیاور”…حسنک کجایی!؟….
مرغ شیهه ای کشید و درد کشید از سر ارادت…”تخم طلا زاییدم اینبار….روغن داغ بیاور”…حسنک کجایی؟!…
سگ عرعری کرد از روی خجالت…دمی جنباند از سر وفا…”پاچه ی عهد قدیم گرفته ام…کاسه ای نو بیاور”…حسنک کجایی؟!….
خر اما ساکت بود….
حسنک آمد…!!
حسنک که خوابها بود سالها و تشنه و گرسنه… شنید و پی این همه دوست، شادان آمد….!!

مهتاب

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 مارس, 2013 - در مجموعه دیوانگی

و چشمانت… / شبگون بی حصار/ آنجا که مهتابِ نیمه شب لانه می کند/ در غفلت خورشید…!
و من در گریز هر گزیر و ناگزیر /  پاورچین…………پاورچین / هر شب به نوشیدن مهتاب می روم!
یک جرعه……یک نفس / تا هزار توی خیال…
آنجا که راز چشمانت / پشت بهت من / پیداست…!

هبوط

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 مارس, 2013 - در مجموعه دلتنگی

و عشق سبب بود هبوط آدم را به زمین…
خدا تنها بود…
سیب بهانه…!

دل

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 فوریه, 2013 - در مجموعه دیوانگی

در این دورترها…جایی که زمین رام است و آسمان تلخ و خورشید هم پیاله…
سینه بهانه می گیرد بازمانده اش را…
و بغض امید می دهد به دخترکی سپید از جنس خیال و ابریشم
که پس باز می آورد مانده ی عاشق را…
ای نهایت من، انتظارت را حریصانه می شمارم با بهار سبز زمین….
و چه سخت است حریصانه بلعیدن ثانیه ها و ساعت ها در این زمانه ی کم حوصله….
انتظار که عجول باشد ثانیه، سال است و ساعت، قرن….
هفته را نمی دانم… هر چه باشد از متر عمر من بلندترست…
به یقین می دانم…..!

حقیقت

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 نوامبر, 2012 - در مجموعه دلتنگی

غروب آفتاب است و خورشید می رود که سایه اش را بر سر دیگرانی بگستراند در دیگر سوی این گردِ زمین! …می رود که نیست شود و هست!…و مرد غریب آخرین جرعه های این سرخی مرموز را آرام آرام سر می کشد…

پاییز است و برگِ رقصان اسیر باد و باد اسیر برگ…و درختان قدکشیده ی خمیده با شاخه های به هم رسیده در دو بر کوچه ای بس غریب و به غایت آشنا…..پیرمرد شاعر بر روی چارپایه ای کهنه، خیره به برگ و رنگ، شعر می نوشد….چند قدم آن طرف تر دخترک با گیسوان شبگون تمام قدش، خش خش برگ درختان را بازی می کند و مادر بیمناک از دیدن و ندیدن دیگران -درب چوبی خانه چارقدش- سرکی می کشد و دخترک را به برون کوچه می خواند…رهگذری می گذرد فرو رفته تا درون خویش که اینجا هست و نیست و برگ را می بیند و شاید هم نه!…. و مرد میانسالی که از بس قرار دارد بی قرار است و همه چیز را نمی بینید…نه رقص را…نه رنگ را و نه بازیچه ی یک غروب دلتنگ را…..

رفته گر پیر شانه ای بر سر زمین می زند و برگ ها به تب تاب می افتند….” خسته نباشی پیرمرد!…برگ جارو می کنی؟”…مرد غریب می پرسد!…

” من بازیچه می سازم…رقص می دهم…رنگ می بینم….موسیقی می شنوم…نه آقا!…من حقیقت تاب می دهم”…!

هوا تاریک است… سایه ای بر روی دیوار سر می خورد…

چند قدم آن طرف تر جایی که کوچه خیابان دارد پسرک در میان جرقه های آتش، بلال می نوازد…” بلال می فروشی؟….” مرد غریب باز می پرسد!…

” من بهانه ی بچه می فروشم به بابا…چند دقیقه دلدادگی می خرم برای دو دلباخته…شب گرسنه ی فال فروش روز می کنم و دمی خوش کادو می دهم به آن چند نفر…من بلال نمی فروشم آقا…من حقیقت می فروشم”…..!

سایه روی دیوار سر می خورد…مرد غریب به راهش ادامه می دهد…

جامعه شناسی “ولش کن”

نوشته شده در تاريخ شنبه 20 اکتبر, 2012 - در مجموعه یک کم جدی

خیلی وقت ها برای پی بردن به مشکلات یک کشور و یا یک شهر نیازی به کنکاش های جامعه شناسانه نیست…مقاله دادن ها هم کاری از پیش نمی برد که هیچ بیشتر اصل موضوع را در رنگ و لعابی استاندارد گم می کند و خیلی ها در آخر نمی فهمند چی بود و چی شد و قرار است چه بشود….مهم مقاله است که باید در بیاید و ارتقایی شخصی حاصل شود که می شود…اما با گشت و گذار بی پیرایه در جامعه  و نشست و برخاست با عامه کوچه و بازار چیزهایی نصیب آدم می شود که در برخی موارد می تواند دلایل بسیاری از مشکلات ، باورها و رفتارهای غلط را به خوبی نمایان سازد.

کرمان به شهر “ولش کن” ها مشهور است…تا حالا فکر می کردم این عبارت تنها جنبه درونی دارد و تنها به شخص گوینده برمی گردد…طرف حال ندارد کار کند این جمله معروف را بر زبان می آورد تا خودش را خلاص کند و توجیهی برای سستی و تنبلی اش بیاورد….اما با چند برخورد ساده و دقیق شدن در رفتار مردم کوچه بازار در اندک زمانی جنبه های برونی این رفتار هم روشن می شود…در اینجا شخص با گفتن عبارت “ولش کن” علاوه بر رها سازی خود از زیر بار یک مسئولیت، به نوعی برای دیگران هم حکم صادر می کند که تو هم “ولش کن”….و همینطور پیش می رود مسلسل وار تا نهایت همه مردم یک محله، یک شهر، یک استان و یک کشور …و بخش غم انگیز ماجرا اینجاست که اگر کسی بخواهد برخلاف این مسیر اقدامی کند یا به قولی “ولش نکند” باید حرف و حدیث ها  و نفرین ها و احتمالا سنگ اندازهایی را به گوش جان نیوش کند و به چشم سر و جان ببیند….

…..

مرد مغازه داری که گاهی هست و گاهی نیست با کلی معطلی دارد اجناسی را که خریده ام حساب و کتاب می کند و در همین حین، رفت و آمد و گفت و شنودی هم با هم چراغان و کسبه محل دارد…برای اینکه توجه ای و تمرکزی داده باشم پرسیدم ” این داروخانه روبروی شما تعطیل شده؟…چند روزی می شه که باز نکرده !” ….جوانک نگاه پر از کینه و نفرتی به داروخانه بسته کرد و گفت: ” فلان فلان شده پارسال اینجا رو به بدبختی اجاره کرد، حالا رفته چند متر اون طرف بزرگتر از اینجا رو خریده و تا چند روز دیگه هم افتتاحش می کنه….مردک از صبح تا شب مثل خر کار می کنه…..!!!”

محمد معتمدی – حال و آینده

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 سپتامبر, 2012 - در مجموعه موسیقی

“اهل کاشانم…روزگارم بد نیست”….

کنسرت گروه شیدای لطفی بزرگ بهانه ای بود تا توجه ام به خواننده ی گروه بیشتر جلب شود…خواننده ای که استاد لطفی محدوده ی صدایش را با استاد شجریان مقایسه کرده است و از این رو باید حرف های زیادی برای شنیدن و گفتن داشته باشد…

خواننده گروه با چهره جوان و حالت مخصوص به خودش آواز می خواند و انصافا در کنار استاد خوش می درخشد به گونه ای که تو را به باز دیدن ها و شنیدن های بسیار تشویق می کند….

” چین زلف مشکین را بر رخ نگارم بین/حلقه های او بشمر عقده های کارم بین…..نقد هر دو عالم را باختم به یک دیدن/ طرز بازیم بنگر شیوه قمارم بین”…

…و این دید و باز دیدن های بسیار درست در زمانی اتفاق می افتد که درون، خسته و غمین از ملالت تکرار، آوای جدیدی طلب می کند تا در این زمانه ی سرعت های لجام گسیخته، اندکی – نه… بیش از اندکی- وجودت را تکان دهد از سرخوشی….شیدایی بخشد و آرامش درون…و ناگزیرت کند به بازیافتن خلوت فراموش شده و اندک زمانی از این هیاهوی هیچ و پوچ به دورت کند…و من حریصانه می خواهم لذت ببرم از صدای کسی که هنوز حجب و حیایش را به بهای شهرت نفروخته است و آلوده ی بازی کاسبان خوش نشین نشده است…هنوز می خواند و می داند و نمی سازد و نمی فروشد….هم او که هنر را به خاطر هنر بودنش عرضه می کند و کیسه ای برای آن ندوخته است با همه ی گرفتاری ها و معذوریت هایش که نیک می دانیم…شنیدن این صدای بی پیرایه، گیرا، خاص، قدرتمند و نمکین که تلاش فراوان دارد ریزه کاری های آوازی را نیز به خوبی رعایت کند مسحور کننده است و لذت بخش…

محمد معتمدی در اوج جوانی پخته و سنجیده می خواند و معدود کارهایش جای بحث و کنکاش بسیار دارد…از بداهه خوانی صوفی با سینا جهان آبادی گرفته تا برف خوانی و بدرود با بدرود علی قمصری و این اواخر گاهی سه گاهی پویا سرایی، هر کدام یک اتفاق است در این زمانه ی کم اتفاق… ادای دین نسل جوان با دانش موسیقی است به جامعه جوان شده خواهان آثاری متفاوت و دیگرگون…زمانی اگر شعر حافظ با صدای استاد شجریان در جامعه جایگاه خود را پیدا کرد و به میان مردم رفت اینک نسل جوان می بینید و می شنود که شعر استاد شفیعی کدکنی بر بال ساز و آواز می نشیند و مفهومی چون مرگ آنچنان فیلسوفانه بیان می شود که مبهوت می شوی از این همه ذوق و هنر…کافی است به حالات مختلف موسیقی و اجرای تصنیف ” ندانم کجا می کشانی مرا” به دقت گوش کنی تا لبریز شوی از ابهام پرسش های فیلسوفانه….به نظر می آید باید از دوران می و گل و دلبر و باغ و بستان گذر کرد و پنجره هایی به دشت اندیشه های نو گشود….و “تسبیح” اجرای مشابه دیگری است که در همین فضای غبارآلود پرسش های بی پاسخ مطرح می شود…موسیقی و آواز غلتان این اثر همچون دانه های تسبیح بر روح و روانت می نشیند و مستت می کند…. که مستی اش اینبار نه از بی هوشی که از جنس اندیشه است و فکر و ذهنت را به چالشی لذت بخش دعوت می کند و ابهام فلسفی موجود وجودت را سیراب می کند…

” می چرخد این تسبیح و دستی هیچ پیدا نیست…

پشت سر هم دانه ها یک ریز می آیند ….یک دانه روشن…دیگری تاریک…

ریز و درشت دانه ها در رشته ای باریک….نه می توانی رشته را دیدن ….نه دست را در کار گردیدن

می چرخد این تسبیح و عمر ما ….پایان پذیرد عاقبت…اما…”…..

معتمدی با معرفی همین چند اثر هنری ثابت کرده که در ارائه آثارش وسواس بسیار دارد و ضمن دلبستگی به موسیقی سنتی و اصیل، دل دریا زدن هم دارد و مرد سکنی گزیدن در ساحل امن نیست… از همین روست که روزی درکنار استاد لطفی یاد شیدای سه دهه پیش را با اجرای هنرمندانه و پرخطر     ” ایران ای سرای امید” زنده می کند و روز دیگر به خاطرات دلشدگان استاد علیزاده در حضورش جانی دوباره می بخشد… روزی مولانا وار شمس را می خواند و روز دیگر تمام ابهام زندگی و مرگ را در اوج صدایش خلاصه می کند… دست آخر هم به همراه خواننده ی اسپانیایی تلاش می کند پیوندی بین موسیقی ایرانی و فلامنکو ایجاد کند و گامی در مسیر جهانی شدن هنر اصیل ایرانی بردارد….

معتمدی در کنار صدای خوب اخلاق پسندیده و نیکویی هم دارد…دوستدارانش را دوست دارد و سلیقه و نظر آنها برایش اهمیت دارد…این را از اندک ارتباط مستقیم و گاهی به واسطه ی دوستانش فهمیده ام و دیگران نیز بر این نکته تاکید می کنند که ” اهل کاشان است و روزگارش بد نیست” ….. و خدا کند که تا همیشه اهل کاشان بماند…..!

و در آخر شادباشی به مناسبت 2 مهر زادروز محمد معتمدی و آرزوی سلامت و شادکامی برای او که امید موسیقی ایرانی است و بخشی از خاطرات حال و آینده نسلی خواهد بود که در حال عبور از جوانی و ورود به میان سالی است……

زادروز استاد شجریان

نوشته شده در تاريخ شنبه 22 سپتامبر, 2012 - در مجموعه موسیقی

اگر می شد صدا را دید

چه گل هایی

چه گل هایی!

که از باغ صدای تو

به هر آواز می شد  چید.

اگر می شد صدا را دید…

(شعر از استاد شفیعی کدکنی)

جناب آقای…

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 1 آگوست, 2012 - در مجموعه یک کم جدی

جناب اقای مهندس نظر شما در مورد ….

آقای دکتر لطف کنید چند دقیقه….

جناب استاد پروفسور مرحمت بفرمایید….

استاد، عالی مقام، مهندس، دکتر، پروفسور به نظر شما….

……

به راستی کدام کمبود شخصیتی مان را پشت این القاب پنهان می کنیم…کجای وجودمان نقص دارد که وقتی استاد مهندس دکتر پروفسور خطابمان می کنند مور مورمان می شود…بادی به غبغب می اندازیم و راه رفتنمان، تن صدایمان، حرکات دست و پایمان به یکباره عوض می شود…بر زمین تازیانه می زنیم و بر پهنای آسمان  جولان می دهیم…یادمان می رود جواب سلام رفتگر پیر را، که بی فرهنگی مان را نجیبانه از چهره کوی و برزن پاک می کند…و صدایمان بلند می شود برای راننده تاکسی آفتاب سوخته ای که در این بی تابی آزاردهنده خورشید حریصانه دانه ای مسافر از زمین می چیند…بهر نانی و آبی…

داستان چیست…؟

کجای این بازار مکاره ایم که در آن مهندس… دکتر… استاد وعالی مقام را کیلو کیلو به اندک بهایی می فروشند….

کدام مرجع است که گواهی دهد عیار این القاب و آلات آویزان بر پیکر نحیف خودشیفتگی ما را…و کدامین آب است که بشوید من آلوده را و به من باز پس دهد من من را…شاید عیان شود عیار واقعی من….

….

راستی اینشتین- همان مردک ژولیده پای تخته سیاه خودمان- مهندس بود یا دکتر…اصلا استاد بود؟…پروفسور چطور…؟!

تکرار آدم ها

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 جولای, 2012 - در مجموعه یک کم جدی

دارم حساب می کنم روزی چند نفر آدم را می بینم…در خیابان، اتوبوس، تاکسی، سینما….20، 50، 100، 500 و …

باز هم دارم تعداد سالهای عمرم را حساب می کنم ….ضربدر 365….می شمارم تعداد روزهای عمرم را…

تعداد روزها را در متوسط آدم های هر روز ضرب می کنم…

…منتظر می مانم  شروع آدم های تکراری را….!

حال من

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 29 فوریه, 2012 - در مجموعه دلتنگی

اگر جویای حال من هستید حال اینجانب خوب است  به مرحمت شما… حال کرمان هم خوب است… هنوز هم شهر کریمان است…دل عالم است و گویند که ما اهل دلیم….

…. بماند که چند روزی است تابلوهای بزرگ شهر پر شده از پیش فروش مرگ….و صبح با با پیامک حراج گورهای قبرستان جدید شهر آغاز می شود….عجب صبح دل انگیزی…

….قطعه ای 100 هزار تومان در گلبرگ شماره 1….عجب روزدل انگیزی….

…. چه ارزان فروش می رود زندگی در این نزدیکی بهار درخت و گل و سوسن….

……

و در میان این همه هیاهوی مرگ، خوش ذوقکی گوشه ی سرد خیابان، ماهی قرمز می فروشد… تا یادمان باشد که بهار نزدیک است…..چند تا می خرم….دمت گرم و سرت خوش باد….

ترنجستان

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 جولای, 2011 - در مجموعه موسیقی

شب 3 تیر ماه سال 1390 در محیط دل انگیز باغ شازده ی ماهان، مراسم رونمایی آلبوم ترنجستان با حضور تعدادی از مسئولین، هنرمندان و مردم هنردوست کرمان برگزار شد…!

این جمله می تواند تیتر خبر یک خبرگزاری یا مقاله ای در بخش فرهنگ و هنر یک روزنامه باشد…تیتری رایج در بین انبوه خبرهای فست فودی این روزهای ما….اما برای مردمی که تصاویر سالهای ویرانی و غم و اندوه،  پلان به پلان از برابر دیدگانشان می گذرد خبر مفهوم دیگری داشت که پیر و جوان، قدیمی و جدید، کرمانی و غیر کرمانی، چپ و راست، دولتی و غیر دولتی، هنرمند و غیر هنرمند را مجاب می کرد کیلومترها آن طرف تر، مشتاقانه به صف بایستند و به انتظار روی دادن اتفاقی باشند که قرار است از جنس رستن و رویش دوباره باشد…امید باشد و شیدایی و بی قراری….و شاید هم مرهمی بر زخم کهنه ی هنوز تازه ی مردم این دیار…

خنیاگری صاحب ذوق و دل نواز….صدایی جوان و قدکشیده از میان آواهای مردم این سرزمین کهن….کلامی برگفته از زمزمه ی مردمان دردکشیده، در کنار اندوه مانده از سالهای دور…همه هستند تا هفتواد را باز افسانه کنند در کنار دیوارهای برافراشته از میان ویرانی ها… بزم، بزم عاشقان و مشتاقان است…

آوایی آشنا در فضای دل انگیز باغ می پیچد….زخمه ی سه تار ، دوبیتی هایی اینبار نه از پیر عریان که از پیردیار کریمان و صدایی به غایت آشنا…آشنایی که صدایش سالها نوازشگر جسم و روان خسته و آفتاب خورده ی مردمی بود که سنگ صبور دلتنگی هاشان، نخل های پیر تشنه از خساست آسمان این گوشه ی خاک خورده ی کویر بود….

دلی نازک بسان لاله دارم /  چو او جانی حزین و واله دارم….

صدای آشنا جمعیت را به سکوت وا می دارد…..

…تو آن زیبا عزیزی داد وبیداد / که با ما می ستیزی داد و بیداد /  تو آن رعنا غزال کوه و دشتی /  که از ما می گریزی داد و بیداد

زمستون رفت از کاشونه ی تو /  بهار اومد شدم دیوونه ی تو / نسیم زلفت اومد آتشم زد /  دو اسبه تاختم تا خونه ی تو….

و آنان که بغض محبوس سالهای دور، پنهان در گلو دارند بهانه ای شایسته می یابند….نوای روح نواز دیرآشنا اوج می گیرد…و غمگنانه باز اوج می گیرد….

شبی دل بود و غم جای تو خالی /  به دیده اشک و نم جای تو خالی

نم و اشک و غم و دل چارگوشه / همه بر کشتنم جای تو خالی….

و باز بهانه….سکوت… و اینبار آرامش پس از گریه ی بی بهانه…..

ترنجستان رونمایی می شود….

نوای دلنواز موسیقی در فضای باغ می پیچد…تنظیم استادانه و سرشار از ذوق تصنیف ترنجستان، لحظات دلهره آور رخ دادن یک اتفاق را سو سو می زند… یک اتفاق غم انگیز، چیزی شبیه یک مصیبت…..نه !…خود خود مصیبت !…و گم کرده ی بی سامانی که در ویرانه های تاریک و دهشت بار شهر زمزمه می کند:

در این همه تاریکی، آیینه به تن دارم/ با این همه خاموشی یک سینه سخن دارم

… ای برکه ی مهتابی شب های پریشان / ای سرو تبر خورده در این باغ گل افشان / در سینه ی پاییزی، اندوه چمن دارم/ یک سینه سخن دارم…

و کیست که در این میانه، اندوه سرو تبرخورده را نشناسد و محبوس سینه را نداند…

…ای آینه ی گم شده در باد / بر دوش تماشای تو مردم / ای شهر فراموشی و فریاد / در غربت شبهای تو مردم…..

…چون عطر ترنجستان، در باد وطن دارم / با چلچله ها منزل، در سرو و سمن دارم / یک سینه سخن دارم…

مراسم به انتها می رسد و هنوز آوا و نواست که در میان دل انگیزی هوای باغ می پیچد….و مردمی که صاحب صدا را چونان امانتی قیمتی در بر گرفته اند و در گوشش نجواها می کنند….صدایی که یادآور خاطره ی نجیب مردی است که بی هوا از پیششان رفت…گرچه می توانست بماند اگر نجابتش به او اجازه می داد….اما از جنس خاک بودنش او را به همان خاکی بازگرداند که از هوایش جان می گرفت و نفس می کشید….مردی که هیاهوی ساخت و پاخت های شهر آزارش می داد و آمده بود گوشه ی این کویر خشکیده، نفس به نفس، زمزمه گر نوای مردمش باشد….

ترنجستان نخستین اثر رسمی شاگرد شایسته ی مرحوم ایرج بسطامی ، مجید حسین خانی است که پس از فرجام غم انگیز استاد، سالها در محضر استاد شاه زیدی، راز و رمز این هنر را با صبوری، به خوبی فرا گرفته است…جوان است و صاحب صدا و می خواهد که بخواند…می خواهد بماند…و فقط بخواند…برای دل مردمانش که گمشده ای را از نو یافته اند و به او امیدها بسته اند…..او می خواهد که از آن مردمش باشد و اینچنین خواهد بود، چرا که ستاره های کویر را می شود در دل سکوت آرامش بخش شب کویر، دانه دانه از نزدیکی های زمین چید….پیش از این گفته بودم که وقتی می خواند گمان می کنی که ایرج بسطامی پرورده ی مکتب اصفهان می خواند… و او می خواهد راه استادش را درپیش بگیرد و باوقار و نجیبانه بخواند…ترنجستان را استاد درخشانی –این مرد نازنین و دوست داشتنی- به همراه شاگرد خلفش هومن مهدویان آهنگسازی و تنظیم کرده است و اشعارش جملگی از شاعران دیار کریمان است…مصطفی و حامد حسین خانی عزیز و خوش ذوق و خوش آتیه……ارفع کرمانی بزرگ و صاحب معرفت… میرفضلی هنرمند و هنردوست….و محمد علی جوشایی، این راوی غم پنهان مردم بلادیده ی بم…

ترنجستان را باید شنید… ترنجستان، لذت شوق شیرین دیدن برج و باروهای نورسته ی ارگ بم است پس از سالها خاموشی….رویش مجدد ترکه های نخل و ترنج است در هوای تب آلود این شهر غریب…شکفتن بغض در گلو مانده ی پیرمرد و پیرزنی است که خشت بر خشت، خرابه ها را سرپناهی کرده اند از برای ویرانه هایشان….لبخند خشکیده ی کودکانی است که پس از سالهای نا امیدی، امید را ره توشه کرده اند از برای روزگار کرختشان…

و صدای مجید حسین خانی را باید شنید….نه اینکه صدایش تداعی کننده ی صدای بسطامی عزیز است …که صدای رعنا و زیبایش، انعکاس درد خاک آلود مردمی است که از بس مصیبت دیده اند – در خود- تنیده اند… ترنجستان تولد دوباره ایرج بسطامی است که از محبوس غم آلود سینه ی مردمانش می گوید و می خواند…

ترنجستان صدای مردم بم است …. ترنجستان را باید شنید…نه تنها به خاطر خواننده اش که جوان است و با آتیه که تاریخ هنر گواهی می دهد، هنرمند هنرشناسی که چارچوب شخصیتی اش را بشناسد، گوهرهنرش را قدر بداند، بر سر اصولی که به خاطرش مرارت ها کشیده است بماند و اسیر بساز و بفروش ها نشود، فردایش را مردم سخت پسند خوش پسند تضمین می کنند و او را چون تاجی بر سر می نهند و چون نگینی ارزشمند مراقبت می کنند … بلکه ترنجستان را باید شنید به خاطر مردمی، هنوز مبهوت از مصیبت… مردمی که پس از سالها نگاه خیره شان به ابهام دوردست ها نشان می دهد که هنوز نتوانسته اند عمق مصیبتی را که بر سرشان آمده است اندازه بگیرند…. مردمی که جای خالی عزیزترین عزیزانشان را باور ندارند…مردمی که تنها دلخوشی شان این است که همه شان به یک اندازه بلا دیده اند و زجر کشیده اند…. یکجا به اندازه همه ی مردم عالم…و این کمترین کاری است که می توانیم انجام دهیم….

رفتی ولی کجا که به دل جا گرفته ای / دل جای توست گرچه دل از ما گرفته ای

ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران/ دانی کز آب دیده ی من پا گرفته ای

ترسم به عهد خویش نپایی و بشکنی / آن دل که از منش به تمنا گرفته ای

ای روشنی دیده ببین اشک روشنم / تصمیم اگر به دیدن دریا گرفته ای

بگذار تا ببینمش اکنون که می رود / ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای

ترنجستان صرفا انتشار یک آلبوم موسیقیایی در میان انبوهی از آثار منتشره ی این روزها نیست…ترنجستان می خواهد فریاد بزند که بم هنوز نفس می کشد…ترنجستان یعنی این پیر از نو جوان شده، زنده است و می خواهد در این های و هوی غریب بگوید که قدمت و تاریخ و اصالت و کهن بودن چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود و به همین سادگی از خاطرها و خاطره ها پاک شود…..

ای شادی غریب چه زود آشنا شدی/ چون شور آبشار شکفتی، رها شدی

در کوچه سار شب نفست موج می زند / در سایه ی سکوت سراسر صدا شدی

(با یادی از ناصر عزیز – با آن لبخند مهربان- در سالروز رفتن ناباورانه اش…)

order synthroid cheap levitra buy levitra