شب چشمانت

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 سپتامبر, 2018 - در مجموعه دیوانگی

شبِ چشمانت طلوع می کند و باز
از پشتِ هزار قرن انتظار
مهمانِ شبِ تنهایی مرداب می شوی
همچون عبور یک لبخند از سوگِ سیاه شب

نه راز سر به مهر است و نه افسانه ای غریب
نه خواب و نه یک خیال دور
رویای روشنی ست افسونِ چشم تو
در این سیاهِ شب
هم زادِ سرگذشت من
هم دوشِ سرنوشت من

رویای ناتمام، لبخند بی نفس، مهتاب بی رمق
حبس ستاره ها، آغاز سایه ها، رسمی همیشگی ست

خاکستری به آب
غرقِ سکونِ تیره ی مرداب می شود و باز
بخت سیاه و سهم من همه
شب انتظاری و شب انتظاری و آن هزار قرن…

آن آدم ها

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 12 آگوست, 2018 - در مجموعه آفتابی

آنان که رستگاری را پشت دروازه ی اندیشه های پاک جستجو می کنند
آن آدم ها
در تندبادِ روزگارِ فریب
که نقاب ها پیشِ چشمِ چهره ها به رقص برمی خیزند
با همه دریدگی
انسانِ به زنجیر را به مسلخ می برند
و چون درندگانی بدسرشت
شکستن استخوانش را،
گسستن تار و پودش را به تماشا می نشینند
اینانند که در مکاره ی باورهای دور
در این سوی مرز یقین
قرارِ شیرین جاودانگی را به بهایی می خرند و به بهانه ای می فروشند…

خاک و آب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 جولای, 2018 - در مجموعه آفتابی

در پیچ و تاب باور این کهنه روزگار

و اندر حصارِ مبهم هست ها و نیست ها

در دامن خاکِ سرخ، گِل آدم سرشته شد

با یک دو پیاله آب، نه بیش…

در بطنِ خسته ی این گشت و گذار هیچ

که از خاک برونیم و به خاک باز درون

و اندر دلِ رهگذار عمر

در این میانه ی کولاک خاک و یک دو پیاله آب، نه بیش

هیچش عجب نیست که بر گِل نشسته ایم…

قادرخان

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 ژوئن, 2018 - در مجموعه آفتابی

ساکنان ده که عمری را با عمو عاطف و بی بی شوکت سر کرده بودند می دانستند که این دو نفر چه بی اندازه به گاوشان وابسته اند…گاو سفید شیرده ای که همه ی دارایی که نه همه ی زندگی شان بود…برای آنها اصلن مایه ی تعجب نبود که این پیرمرد و پیرزن دوست داشتنی از غم گم شدن گاو، لب به غذا نمی زنند که چیزی شبیه چنگک به قلب مهربانشان چنگ انداخته بود و آن را به سختی می فشرد…همه اهالی ده از زن و مرد، پیر و جوان، آشنا و غریب کار و زندگی را برای پیدا کردن گاو رها کرده بودند…ده را زیر و رو کردند تا شاید نشانه ای از گاو پیدا کنند اما انگار آبی بود که در گرمای کشنده ی روزهای گرم تابستان بخار شده بود و به هوا رفته بود…

کدخدا محمدحسین پیرمرد مورد احترامی که محلی ها کدخدا “مَدسه” صدایش می کردند به همراه عمو عاطف، غلامعلی و یاور که از هر سه آنها جوان تر بود اسب ها را زین کردند و صبح زود به سمت کوه مرغی که چند فرسخ با ده آنها فاصله داشت راه افتادند…هر وقت چیز با ارزشی از ده گم می شد ذهن ها ناخودآگاه به سمت “قادرخان” یا به قول اهالی ده “قادر دَله” معطوف می شد که در دامنه ی کوه برای خودش جلال و جبروتی برپا ساخته بود…کوهی که از دور به مرغی شبیه بود که روی تخم هایش آرام گرفته است…

نزدیکی های ظهر بود که به قلمروی قادرخان رسیدند…بعد از سوال و جواب و گذر از چند نگهبان به اتاقی مخصوص راهنمایی می شوند و منتظر می مانند تا میزبان سر برسد…اتاقی پر از سرهای شکارشده ی حیوانات بر روی دیوار، چند تفنگ شکاری، یک نقاشی بزرگ از گله ی بزهای کوهی و یک چراغ پیه سوز کهنه که در کنار کلی وسیله ی دیگر، شکل و شمایل مناسبی به اتاق داده بودند…چندی نمی گذرد که قادرخان با آن سبیل تا بناگوش تاب داده با کلاه مخصوص و تفنگ شکاری اش وارد می شود و تک تک مهمانان را به شیوه ی خود به آغوش می کشد و به گرمی از آنها استقبال می کند…

خاطره گویی های قادرخان از دوران جوانی که تمام می شود کدخدا فرصت می کند مسئله ی گم شدن گاو عمو عاطف را در میان بگذارد و از رنجی که بر او و زنش رفته بگوید…نشانی های گاو را یکی یکی می شمارد و برای پیدا کردن دزدان، رندانه طلب کمک می کند طوریکه قادرخان بو نبرد که شک اصلی به خود او و آدم های اوست…قادرخان که گویا عزیزترین داشته اش را از دست داده سری به نشانه ی افسوس تکان می دهد، از خشم مشتی به زمین می کوبد و بعد از بد و بیراه گفتن به دزدان خدانشناس به آدم هایش دستور می دهد که همه جا را بگردند و تا اثری از گاو پیدا نکرده اند برنگردند…

آن چهار نفر با اصرار فراوان دعوت ناهار میزبان را می پذیرند…خون جلوی چشمان قادرخان را می گرفت و سوراخ دماغ گنده اش از خشم به شکل خنده داری گشاد می شد وقتی از کسی “نه” می شنید…نوکرها آفتابه و لگن می آورند تا مهمانان دستی به آب بزنند…ناهار مفصلی تدارک دیده شده است، نان و دوغ محلی با یک سینی بزرگ پر از گوشت…قادرخان در وصف گوشت و بی معنا بودن زندگی بدون آن مفصل صحبت می کند و در این میان شعری هم فی البداهه می سراید و از سرخوشی، قهقهه ای شبیه به نعره می زند…بعد به عادت همیشگی که نشانه ی محبت زیاد او به مهمان است تکه ای بزرگ از گوشت برمی دارد، قسمتی از آن را به نیش می کشد و مابقی را تعارف می کند…کدخدا، غلامعلی و یاور گوشت های تعارفی را می خورند و سری به نشانه ی تایید و تشکر تکان می دهند…در این میان تنها عمو عاطف بود که لقمه ای از آن گوشت از گلویش پایین نمی رفت…گویا حسی و شاید هم نشانه ای در آن میان یافته بود که چون بغضی خشک راه گلویش را می بست…

“بصیرخُله” که خودش را “بصیرخان” صدا می کرد شال و کلاه کرده و سوار بر اسبی خوش تراش که تنها ارث پدرش برای او بود راهی کوه مرغی می شود تا به قول خودش از روابط گرمابه و گلستانی اش با قادرخان استفاده کند و چیزی عوضِ گاو برای عمو عاطف بگیرد…قبل از رفتن، سوار بر اسب سفید که همه و تنها دلخوشی زندگی اش بود در ده چرخی می زند و برای کدخدا که نتوانسته بود کاری بکند رجز می خواند…از روزهایی می گوید که پای در رکاب قادرخان به شکار بز کوهی رفته است و تا جایی که زبان نصفه و نیمه اش یاری می کند از شاهکارهایش در آن ایام تعریف می کند…مخصوصن از آن شبی که یک ببر -به گفته ی او به هیبت یک فیل- به آنها شبیخون می زند و او با گلاویز شدن با حیوان خشمگینِ تیزپنجه، جان قادرخان را نجات می دهد…برای اثبات حرف هایش هم مثل همیشه پیراهنش را بالا می زند و اثر زخمی بزرگ بر روی شکمش را به همه نشان می دهد…

بصیرخُله چند روزی بود که آفتابی نمی شد…از نیمه شبی که دهاتی ها دیده بودند با پای پیاده و با لباس های پاره پوره و خاکی از کوه مرغی برگشته و به خانه رفته بود کمتر خبری از او شنیده می شد…از آن شب خودش را در خانه حبس کرده بود و فقط نیمه شب ها به پشت بام می رفت و با صدای بلند، فحش پشت فحش ردیف می کرد…

تلخ و شیرین

نوشته شده در تاريخ جمعه 25 می, 2018 - در مجموعه دلتنگی

از توت شیرین تا زیتون تلخ

باریکه راهی ست پرنشیب که از گذرِ خیال تو می گذرد

ابتدایش لبخند تو

انتهایش روزگار من…

شادیِ زیبا

نوشته شده در تاريخ شنبه 10 مارس, 2018 - در مجموعه دلتنگی

در پستوی ویرانِ کدامین خانه پنهانی؟
ای شادیِ زیبا
که خدای آواره به این روز و شب های به هم مانند
فارغ از گردش کون و مکان
کشکول به دوش، کوبه بر هر در می کوبد از برای تو
از برای من
منِ چشم به در دوخته سال ها و سال ها
تا که خدایی پیدا شود در این حوالی شاید
دری بکوبد
بشارت دهد زیبا شادی ام را
دودِ بر عود کند غم کهنه ام
و به آغوش کشد تنهایی خداگونه ام را…

سه لایه

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 دسامبر, 2017 - در مجموعه پرت و پلا

ما خودمان که بچه بودیم همه چیزمان دو سه لایه بود. بعد از حمام، سه لایه لباس تنمان می کردند که نچاییم. توپ فوتبالمان سه لایه بود. سفارشمان می کردند ساندویچ دو لایه می خوردیم. زمستان که می آمد سه لایه شلوار پایمان می کردند. حتی مدرسه رفتنمان هم دو لایه بود. صبح می رفتیم عصر هم می بردند.

خیر سرمان شال و کلاه کردیم بعد از عمری آمدیم مسافرت که آب و هوایی عوض کنیم. گشتی بزنیم و دوستی، آشنایی را بعد این همه سال ببینیم و دیداری تازه کنیم. پشتِ دست -نه- کفِ دستمان را بو نکرده بودیم که یک خرید ساده این همه طول می کشد و مایه ی آبروریزی می شود. فکر می کردیم مثل این بازار فکستنی خودمان است که سر تا ته اش را بروی و یک دلِ سیر خرید کنی و برگردی دو ساعت نمی شود. جلوی دخترخاله عزیزتان جو گیر شدیم گفتیم شما بفرمایید با خیال راحت به خریدتان برسید بچه را ما نگه می داریم. خیر سرمان آمدیم ثواب کنیم کباب شدیم.

حالا ما یک قمپزی در کردیم شما نگفتید در این همه سال که چهار تا بچه ی قد و نیم قد بزرگ شدند و قد کشیدند، این مرد کدامشان را تر و خشک کرده که این وروجک دومی اش باشد. بچه یک ساله را سپردید به دست یک آدم ناشی و حالا هم که برگشتید درِ اتاق را به روی خودتان بستید و مثلن قهر کردید. کفِ دست -نه- پشت دستمان را داغ می کنیم که بار آخرمان باشد که به این فضاحت جلوی دوست و آشنا جوگیر می شویم.

حالا هم مگر زمین به آسمان رفته که شیرینی سفر را زهرمان می کنید. کف دستمان را بو نکرده بودیم که چهار -نه- چهل قلم خرید یک صبح تا عصر طول می کشد. بچه است دیگر، نمی فهمد خراب کاری هم می کند. ما هم خودمان بچه که بودیم سه لایه شلوار پایمان می کردند آب از آب تکان نمی خورد…

صدای پا

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 دسامبر, 2017 - در مجموعه دلتنگی

در آن سکون لحظه ها / سکوتِ پرخروش خشت ها و صخره ها

به شب، هجوم سایه ها و یأس ها / ز دیده پر کشیدن امیدها

فرونشستنِ غبار یادها و نام ها / به غربتِ خموش و سرد خاک ها

در آن هبوط حادثه / در آن سقوط ثانیه

صدای پای مرگ هم / امیدِ جان/ تو را ز من خبر نکرد…

فرصت ثانیه ها

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 نوامبر, 2017 - در مجموعه آفتابی

با اینکه سن و سالش اجازه نمی داد تا در دنیای آدم بزرگ ها، پرسه های گاه گاهی بزند اما ذهن پسرک برای انباشت آرزوهای بزرگ بی تابی های بسیار می کرد. شاید به اندازه همه ی ذهن کسانی که روز و شب از برابرش می گذشتند و فرصتی برای دیدن او و چون او نداشتند تا لحظه ای درنگ کنند و مسیر آرزوها و دل خوشی هایش را به سمت و سویی بی سراب نشانه گذاری کنند.

پیرمرد با آن عصای رنگ و رو رفته و عینک ته استکانی معروفش که زخم سمت چپ آن را با چسبی ضخیم التیام داده بود تنها دلخوشی پسرک در این دنیای بی سامانی ها بود و دریچه ای برای ورود به دنیای آرزوها و سرزمین های خیالی. از صبح زود که آفتاب پیش از نوازشِ خوابِ آرام دیگران، شلاقش را بر تن نیمه جان گرفته ی پسرک فرود می آورد تا نیمه های شب که سرما و تاریکی و تنهایی دست به یکی می کردند تا خوابش، رنگِ رویا به خود نبیند، یک دنیا آرزو و خیال شیرین بود که از لابه لای اتفاق های دور و نزدیک سر بلند می کرد، پر می کشید و بر ذهن پسرک می نشست.

پیرمرد هم در همه ی این سال های همنشینی، دلخوش به پسرک بود و آرزوهای دور و درازش که گه گاهی از گوشه ذهنش بر زبان جاری می شد و او را به روزگار خیال های شیرین پرتاب می کرد. شاید به همین دلیل بود که بی هیچ چشمداشتی از هر اتفاقی که در گوشه ای بی جان، جان می گرفت می گفت و اگر حافظه اش یاری می کرد خرده خاطره ای را هم در لابه لای آن زنده می کرد. برای حرف های سیاسی، سرش را به گوش پسرک می چسباند و پچ پچ کنان- طوری که غریبه آشناهای آن حوالی نفهمند و همین یک وجب جای ناقابل را هم از او دریغ نکنند- تحلیل پشت تحلیل می آورد. ردای سیاست که به تن می کرد شرق را به غرب و شمال را به جنوب می دوخت و در این میان هم گریزی مثل همیشه به ملاقاتش با فلان عالی مقام در آن سال های دور می زد. صدایش پر از هیجان و چشمانش لبریز شوق می شد وقتی از استقبال خیابانی و انتظار طولانی و دست تکان دادن های بی دریغ می گفت و لبخندی که در نهایت پاسخ گرفته بود. پاداشی که در دنیای کودکانه اش حاضر نبود با هیچ کدام از آن همه مدعیان داخل صف های طولانی قسمت کند.

فرصت ثانیه ها می رسد. پسرک به سرعت می رود و پیرمرد هم عصایش را با دشواری تکیه می کند و لنگ لنگان قدم بر می دارد. هر دو به اندازه تمام آدم های آن اطراف و شاید بیشتر، قدر ثانیه ها را می دانستند. ثانیه هایی که هر دانه اش به زندگی و زنده بودن عجیب و غریبشان گره خورده بود و شاید به همین دلیل برای آن دو نفر، هر دقیقه یک شصت ثانیه ی ناقابل نبود و یک روز و یک ماه در تقویم سالشان یک دنیا ثانیه وزن داشت. ثانیه هایی که هرچند طلا نبودند اما به اندازه چند اسکناس تاخورده، شاید، می ارزیدند.

پیرمرد با همراهی سوی نصفه و نیمه  ی چشمان و هیجانی که از سن و سال او بعید بود از پیروزی تیم مورد علاقه اش خبر می داد و پسرک با چشمانی پر از شرارت های شیرین، کری می خواند و پیرمرد را به جوجه های آخر پاییز حواله می داد. پیرمرد که به اندازه سن و سال چند تا پسرک خاطره های جور واجور در کیسه داشت یاد روزی می افتد که برای اولین بار با یک شیپور بزرگ و یک دنیا فریاد خیسیده در گلو به ورزشگاه می رود و بی آنکه بداند ناخواسته از جایگاه هواداران رقیب سر در می آورد. صدای شیپور و فریادِ شادی که در هم می آمیزد نیمه ی خشمگین ورزشگاه او را دست به دست به گوشه ی سخت و سردِ پیست هدایت می کند و پسرک مثل همیشه می شنود و می خندد و آرزویی از جنس توپ و شوت و تور به انبار آرزوهایش اضافه می شود.

و باز فرصت ثانیه ها می رسد و پسرک و پیرمرد می روند و باز می گردند.

پیرمرد هنردوستِ هنرشناسِ منتقد هم دیدنی است. سینمای مورد پسندش را با همه ی جزییات و حواشی آن می شناسد. سالن، آپارات، پرده، صندلی های کهنه و صداهای نامفهوم که در آن سال های نوشابه با ساندویچ و تخم ژاپنی برای پیرمرد مفهوم کامل یک زندگی بود. در میان همهمه و درهم آمیختگی صداها و بوق ها و با حسرتی که ریشه در گذشته های دور دارد اقرار می کند که یکبار در تاریکی سالن و در محاصره ی دود و پچ پچ آدم ها و ریزخنده های گاه و بیگاه، آنقدر برای عاشق دل شکسته ی فیلم غصه می خورد و اشک می ریزد که آخر سر تاب نمی آورد و از زور دلتنگی خوابش می برد و در رویایش فیلم را آن طور که دوست دارد به پایان می برد. آن دنیای تاریکِ دودگرفته را می چیند کنار دنیای سالن های شیک و صندلی های نو و صداهای مفهومِ این سال ها و فیلسوفانه نتیجه می گیرد که این همه سیاهی و تلخی و پایان باز، حال آدم ها را خوب نمی کند و برای اثبات حرف هایش هم قیافه ی درهم و چهره ی گیج و منگ آدم ها و عصبیت کوچه و خیابان را شاهد می گیرد.

فرصت ثانیه ها می آیند و به سرعت می روند و پیرمرد باز لایه ای از جنس خیال و آرزو بر انباشته های ذهن پسرک اضافه می کند.

هوا تاریک است و فرصت ثانیه ها به پایان می رسد. پسرک، دستِ سرما گزیده اش را دراز می کند و از پیرمرد می خواهد فال فردایش را از بین آن همه طالع های دیده نشده بردارد. پیرمرد هم مثل هربار از دور گردون می گوید و دو روزی که بر مرداد نیست و روزی که خواهد آمد و پسرک باز نمی پرسد چرا همیشه دو روز به رسیدن روزش مانده است.

پیرمرد روزنامه ی امروز را می بندد و بر روی انبوهی از فروش نرفته ها تلنبار می کند. عصایش را بر می دارد و به سمتی می رود و پسرک هم به سمتی، تا اگر چشمی به روی آفتابی نو باز شد فردایی دیگر و اتفاقی تازه و فالی دوباره.

هوا بی گمان سرد است و ماشین هایی که بی نیازِ سبز و قرمز چراغ، می روند و از نظرها دور می شوند…

کلبه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 اکتبر, 2017 - در مجموعه دیوانگی

چند وقتی ست خودم را گم کرده ام و باز چند وقتی ست که برای یافتنش، طاقت شب را طاق و خواب کوچه را آشفته کرده ام. چند وقتی می شود که خودم را جایی دور، شاید فرسنگ ها دورتر از اینجا، جا گذاشته ام و این را زمانی فهمیدم که آینه، دستی بر سر و روی غبار فراموشی ام کشید و لبخندی سرد از ته دلِ بی جانش تحویلم داد. صحبت آینه که گل کرد، نشانی کسی را داد که مدت ها پیش از خود بی خود شده بود؛ درست همان زمانی که چیزی در دلش فرو ریخته بود و نمی دانست که بی خود شدنِ بی گدار، آدم را تهی می کند، می فشارد و مثل یک تکه روزنامه ی تاریخ گذشته، مچاله می کند.

دیروز با یک دنیا ناامیدی و دلتنگی یک آگهی درشت نوشتم و چسباندم به دیوارهای کوچه و خیابان آشنای شهر که خبر دهم صاحب این عکس، این پیچیده در اوهامِ دامنه دار، مدتی ست خودش را گم کرده؛ هر کس رد و نشانی دارد تماس بگیرد و مژدگانی دریافت کند. شب نشده چند نفر تماس گرفتند و نشان هایی آوردند که هیچ نشانی از خودِ من نداشت. خودِ من یک غرور داشت که روی چانه اش چال می شد وقتی از زورِ غصه خنده اش نمی آمد. یک نفر که مشخص بود صدایش را با چند نفر آن طرف تر عوض کرده می خواست خودش را به من بفروشد و من تازه فهمیدم که خودفروش از من هم درمانده ترست. آن یکی خودش را رنگ کرده بود و تقلا می کرد جای خودِ من قالب کند و نمی دانست خودِ گرفتار من سال هاست در گذشته ی سیاه و سفید خود مانده است؛ نه رنگ می فهمد و نه رنگ به رنگی را. تا شب، خودهای زیادی آمدند و گفتند و رفتند، اما هیچ کدامشان قالبِ خودِ من نبودند.

رام و سر به راه تر از این حرف ها بود که بخواهد بی خبرِ من یکی دو کوچه آن طرف تر برود چه برسد به اینکه یک دلِ سیر دل بکند و برود و برنگردد. هرچند از وقتی غرورش -همان غروری که چال داشت- را گرفتم و لب طاقچه ی بالا گذاشتم تا دستش نرسد، کمی هوایی شده بود و ادای دیوانه ها را در می آورد. به وقت مهتاب به شب می زد و سایه اش را دنبال می کرد تا انتهای بن بست کوچه ی خیال. آخر سر هم بازی اش می گرفت و پشتِ تیرِ چراغ، چشم می گذاشت تا سایه اش را گم کند و وقتی پیدایش نمی کرد، آرام به آغوش من می خزید که خوابِ همه ی شب را یکجا می دیدم.

من خودم را خوب می شناسم. فکر می کنم در یکی از همان شب هایی که سایه اش را پشت تیر چراغ گم کرد، راهش را کج کرده باشد. همان شبی که من در یک خواب عمیقِ پر از شب شنیدم یک نفر خودِ من را می خواست با همه ی چال و چوله هایش و نمی دانستم که شب با خواب دست به یکی کرده تا من را دست بیندازد. همان شب که خسته از همه ی خودها با خیال تبانی کردم و از باریکه راهی که از خواب دیگران می گذشت به کلبه ای رسیدم که تمام شب را از دلِ یک دریچه ی کوچک مهمان داشت. همان کلبه که بر دیوارش سایه هایی می نشست که از همنشینی شیدایی و شوریدگی و شعله های پریشان شکل می گرفت. من خودم را در آن کلبه و در رقص آن سایه ها دیدم. در همان کلبه ای که با شب می آمد و با صبح، که هیچ وقت نفهمید، می رفت. حالا که خوب فکر می کنم من خودم را آنجا، در آن کلبه ی شب و خیال و آتش، جا گذاشته ام…

راه همان راه بود

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 اکتبر, 2017 - در مجموعه دیوانگی

راه همان راه بود/ زمین همان و زمان هم

آسمان به بزمِ شب روشن/ ستاره چشمک زنان/ مهتاب خنده کنان

و فواره ای که آن سوتر، شاخِ تر به اوج می فشاند/ و بادی که رقص بر آوازِ برگ می نشاند

و یاد تو که خزید و قرار گرفت/ آرام و گرم/ به آغوشِ بی قرار من

راه همان راه بود/ زمان همان و زمین هم

آسمان از غمِ شب خاموش/ ستاره چشم بسته/ مهتاب روی گرفته

و فواره ای که آن سوتر، شاخِ تر بر خاک می نشاند/ و بادی که رقصِ برگ به مرگ می کشاند

و جان من که آتش شد و شعله کشید و تابید به شب

و یاد تو که دود شد و دور شد و پیچید به شب

راه همان راه بود!…

دخترِ شب

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 اکتبر, 2017 - در مجموعه دیوانگی

ته نشین نمی شد بر دلِ تیره ی شب/ ستاره اگر ستاره بود

چشم می دواند در پی مهتاب/ از کنج غم/ پر می گشود به شادی

لانه می کرد بر دامنِ سیاهش/ پر از نشانه می کردش/ پر از ستاره

شب اگر شب بود

قابلمه ی مسی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 8 اکتبر, 2017 - در مجموعه آفتابی

پیرمرد، عصبانی که می شود عصایش را به سمت روبرو نشانه می رود و با چهره ای کاملن جدی که آن را می شود از شیب تند ابروها و بلاتکلیفی مردمک هایش فهمید، روح فرسوده ی پدرزن را احضار می کند و بابت اینکه در شب خواستگاری سنگ بزرگی پیش پایش نگذاشته حسابی از خجالتش در می آید. پیرزن که به رفتار عجیب و غریب شریک چندین و چند ساله اش عادت دارد غرولندی می کند و در لابه لای حرف های پیرمرد یادآوری می کند که لنگه ی در را چه کسی از جا درآورده بود. پیرمرد که در این مواقع لب هایش از خشم به لرزش می افتد هرگونه درگیری را انکار می کند و پیرزن زیرلب زمزمه می کند که از در بیرونت می کردیم مثل گربه از دیوار خانه وارد می شدی. در و دیوار و خانه و گربه در داستان هر روز پیرمرد و پیرزن می آیند و می روند تا شاید ثابت شود کدامیک اول خاطرخواه دیگری شد. آخرِ داستان هم به شکستنی های دمِ دست و از حال رفتن پیرمرد روی تشکچه ی گوشه ی سالن ختم می شود و پتویی که پیرزن روی پیرمرد می کشد تا مبادا در این بی تکلیفی هوای بهاری سینه پهلو کند.

داستان اما اینبار فرق می کرد. گوشی پیرمرد ناپدید شده بود و این فراتر از یک مجادله ی همیشگی یک نوع اعلان جنگ به حساب می آمد. یک گوشی موبایل، یا به قول پیرزن مَوال، که کارکرد خود را از هشدارِ خوردن قرص های رنگارنگ به ابزار سیر و سیاحتِ دنیای مجازی تغییر داده بود و شده بود هووی ترگل ورگل این روزهای پیرزن. این مهمان ناخوانده ی زیبا و ظریف با آمدنش حلالِ شیر پیرزن را برای پسر بزرگ خانواده حرام کرده بود تا یادش باشد در همه حال کتاب بهترین کادوی تولد است و یک نیشگون درشت هم نصیب نیمچه ی تخسش تا بار آخرش باشد راه و چاه این دنیای کذایی را نشان پدربزرگ می دهد.

پیرمرد مدتی بود به شبکه های مجازی راه پیدا کرده بود و دخترها و پسرها برایش سر و دست می شکستند. پسرها شیفته ی خاطرات قدیمی پیرمرد بودند که با آب و تاب تعریف می کرد، خصوصن خاطراتی که روح پیرزن از آن ها خبر نداشت و نباید هم می داشت و دخترها هم عاشق سینه چاک عکس های جوانی پیرمرد که خدا می داند با چه ترفندی از گنجه ی ایام پیرزن کِش رفته بود و یکی یکی رو می کرد و به ازایش کلی لایک و شست و بوس و لب آتشین می گرفت. پیرزن با اینکه اطمینان داشت شیره ی وجود پیرمرد را در این سال های طولانی به طور تمام و کمال کشیده است و شب و روز با یک کبریت بی خطر سر می کند با این حال یاد روزی می افتد که پیرمرد در میان همان دعواهای همیشگی، قسم خورده بود نسلش را در سراسر جهان گسترش دهد و پیرزن پوزخندی زده بود و گفته بود مگر گرده افشانی کند.

برخلاف همیشه تلاش بی وقفه ی روح سرخورده ی پدرزن هم نتوانسته بود بین آن دو صلح برقرار کند. پیرزن رفته بود و در خانه ی همسایه بالایی که از همه ی بچه های مجازی اش واقعی تر بود -با اینکه نسبت خونی هم نداشت- بست نشسته بود. پیرمرد هم مثل مار زخم خورده به خود می پیچید و از این اتاق به آن اتاق می رفت. لحظه ای هم می ایستاد و عصایش را رو به بالا نشانه می رفت و زیرلب چیزهایی می گفت. مشخص نبود بابت آفرینش پیرزن شکایت می کند و یا آه و نفرین نثار ارواح درمانده ای می کند که شب و روز از دستش خواب و خوراک نداشتند. هر سوراخ سنبه ای را که به مغزش خطور می کرد می گشت تا شاید نشانه ای یا صدایی از گوشی عزیزش ببیند و بشنود. آب حیات را هم از پیرمرد دریغ می کردند اینقدر بی تابی نمی کرد. اتفاقن همین بی قراری ها، پیرزن را این اواخر نگران کرده بود که مبادا تهدید پیرمرد درباره ی گسترش جغرافیایی نسل عملی شود و گرده افشانی هم نتیجه بدهد.

پیرزن یک ریز حرف می زند و از رفتار این روزهای پیرمرد گِله می کند و در همان حال با یک ریتم ثابت به سمت چپ کج می شود و باز به حالت طبیعی برمی گردد. از زمین و زمان شکایت می کند و خودش را بابت “بـــــله” ی نابجایی که به پیرمرد گفته بود سرزنش می کند. در میان گِله گزاری ها و سرزنش ها و شکایت ها، دل اما تو دل پیرزن نیست که مبادا وقت بگذرد و پیرمرد فراموش کند قرصش را بخورد و خدای نکرده بلایی سرش بیاید. دست آخر هم تاب نمی آورَد و از دختر همسایه می خواهد یک پیام به مَوال پیرمرد بفرستد و بگوید که گوشی را داخل قابلمه ی مسی در زیرزمین قایم کرده است!. البته تاکید می کند طوری ننویسد که پیرمرد به نشانه ی پیروزی عصایش را دور سرش بچرخاند و قهقهه بزند و تنهایی کیف کند.

همین سادگی های آشکار پیرزن بود که او را برای همیشه ی پیرمرد، خواستنی می کرد و یک روز پیرمرد دلباخته را وادار کرد در برابر دخترهای مجازی اعتراف کند که لنگه ی درِ خانه را او از جا در آورده بود.

غمِ نان و زندگی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 سپتامبر, 2017 - در مجموعه آفتابی

خر با درماندگی نگاهی به گاو انداخت و بی مقدمه پرسید: تو دوست داری مثل شتر کوهان داشته باشی که برای مدتی مجبور نباشی کار کنی که سهم علوفه ات را بگیری که آن را نشخوار کنی که این همه کثافت دور و بَرَت تلنبار کنی که دوباره گرسنه شوی که کار کنی که علوفه داشته باشی که …

گاو که از سوال خر شوکه شده بود نشخواری کرد و گفت: اگر کوهان داشتم شتر می شدم، دیگر گاو نبودم…

اسب به کمک گاو آمد و رو به خر گفت: حالا تو فرض کن کوهان هم داشته باشیم…با کوهان هم فقط چند روز می توانستیم دوام بیاوریم و دوباره گرسنه می شدیم که باز مجبورمان می کرد کار کنیم که گرسنه نمانیم که زنده بمانیم که…

خر حرف اسب را قطع کرد و گفت: منظور من چیزی شبیه کوهان است که قادر باشد اندوخته ای برای ماه ها و سال های طولانی نگه دارد…اصلن فرض کن برای همه ی عمرت ذخیره ای کنار می گذارد که تو را در هنگام گرسنگی از تلف شدن نجات می دهد…

خر که از پنجره به بیرون نگاه می کرد ادامه داد و پرسید: گاو! تو تا حالا در زندگی ات چه چیزهایی یاد گرفته ای؟

گاو که هنوز گیج به نظر می رسید قسمتی از نشخوارش را قورت داد و با بی میلی گفت: اندازه ای که خاک مرغوب را بشناسم و بتوانم به خودم خیش ببندم و زمین مزرعه را شخم بزنم…

اسب بی آنکه برای پرسیدن سوال منتظر بماند گفت: من بیشتر وقت ها در دشت می تاختم و تفریح می کردم برای همین فرصت نشد چیز زیادی یاد بگیرم…البته مدت کوتاهی پیش مادرم آموزش تشریفات مهمانی و رژه ی مراسم دیده ام…وقتی آدم ها را به مهمانی و جشن می برم خیلی به کارم می آید…

خر پرسید: آیا دوست داشتید بیشتر از این یاد می گرفتید تا وضع بهتری داشتید؟

گاو که چرت نیمه بندش از سوال های پشت سرهم خر پاره شده بود با بی حوصلگی گفت: مگر از این وضع بهتر هم امکان دارد؟…

اسب به کنار خر آمد و از پنجره نگاهی حسرت بار به بیرون انداخت و گفت: من اگر وقتم را هدر نمی دادم و بیشتر یاد می گرفتم حتمن یک اسب مسابقه می شدم و زندگی راحت تری داشتم…مثل پسرعمویم می شدم که در شهر زندگی می کند…اما همین اندازه هم که تا حالا یاد گرفته ام کارم را راه می اندازد و زندگی بخور و نمیرم را پیش می برد…

اسب رو کرد به خر و گفت: تو در مورد خودت چیزی نگفتی…

خر گفت: من نه هوشش را داشتم و نه آینده ای در یادگیری ام بود…من فقط باید بار می بردم و این را همان سال های اول زندگی از پدرم یاد گرفتم…

خر ادامه داد: اگر ما هم مثل شتر، کوهان یا چیزی بیش تر از آن داشتیم که در سال های اول زندگی، از هرچه می خوردیم مقداری ذخیره می شد که بعدها به کارمان می آمد مجبور نبودیم از ترس تلف شدن، تن به هر کاری بدهیم…مثل همین چیزهایی که یاد گرفتیم و با اینکه زیاد نیست اما در تمام عمر، کارمان را راه می اندازد…اگر کوهان خودمان را داشتیم مجبور نبودیم زیر بار حرف زور آدم ها برویم بی آنکه حق اعتراض داشته باشیم…اگر غم نان نبود تو، گاو عزیز، دور از چشم من سرت را در آخور من نمی کردی و سهم علوفه ی من را نمی خوردی که بعد مجبور شوی پنهان کاری کنی و دروغ بگویی و من مجبور شوم یک جفتک جانانه نثارت کنم که اگر غم نان نبود گوساله ات الان زنده بود و در کنارت سهم روزش را نشخوار می کرد…غم نان که نباشد اسب برای سرگرم کردن و خنداندن آدم ها مجبور نمی شود در سیرک کار کند که اصالت و آبروی خانوادگی اش زیر سوال برود…غم نان که نباشد من هم مجبور نمی شوم تن به سنگینی این همه بار بدهم که در مقابل، خر صدایم کنند و ریشخند بزنند و مسخره ام کنند…غم نان که نباشد کار بهانه ای برای علوفه ی بیشتر، جای خواب راحت تر و زندگی بهتر می شود و نه دلیلی برای زنده ماندن و خوراک کرکس نشدن که کرکس هم غم نان دارد که اگر نداشت لاش خوری نمی کرد…

آدم حرف ها را شنید، علوفه را زمین گذاشت و رفت درحالیکه خیلی هوس کرد خر باشد…

واویلا

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 سپتامبر, 2017 - در مجموعه آفتابی

به رسم و عادت دیرین و بر اساس یک قانون نانوشته، مسئولیت تدارک سیر تا پیاز مراسم تولد دُردانه ی بابا هر ساله به من واگذار می شود…از خرید کیک و شیرینی و میوه و آماده کردن سالاد و دسر گرفته تا سفارش شام و جفت و جور کردن تِم مراسم و دعوت از مهمان ها…قبول بفرمایید با این همه گرفتاری و تنوع وظایف هیچ بعید نیست موردی از قلم بیفتد…

شبِ مراسم، مهمان ها یکی یکی آمدند و در گروه هایی ناهمگون سرگرم گفتگو و تناول دستاوردها و زحمات شبانه روزی میزبان شدند…از سوسن خانم گرفته که یک ریز از این تازه داماد کچلش تعریف و تمجید می کرد، و خدا کند این یکی به سرنوشت بقیه دچار نشود و بماند، تا مهیار پسرِ لوس آقا فیروز که داستان یک ماه و سه روز سربازی رفتنش را آنچنان با آب و تاب شرح و بسط می داد که خاطرات جنگ جهانی دوم موسیلینی در مقابلش کم می آورد…خلاصه، دهان مبارک دوستان و آشنایان همزمان در دو بُعد در حال انجام وظیفه و خدمت رسانی بود…هم نیک می خورد و هم شیک حرف می زد…

در این میان هوشنگ خان، مثل همیشه که به ما می رسد، در هیچ بُعدی جمع را همراهی نمی کرد…نه لب به چیزی می زد و نه یک کلمه از دهان مبارکش جاری می شد…من هم به عادت هرباره برای اینکه ایشان را از این تلخکامی خارج و باب گفتگویی شیرین باز کنم، تکه ای از کیک تعارف کردم و با احترامی آغشته به لطافت، آهسته پرسیدم “جسارتن امشب تولد فرزند یکی یک دانه ی ماست…اینقدر گرفتار بودم که فرصت نکردم اسباب عیش و شادی را فراهم کنم…شما احیانن یک آهنگ شاد متناسب با فضای امشب دم دست ندارید که بگذاریم، حالی بکنیم و مقداری از این قِرهای…”

چشمتان روز بد نبیند…تو گویی چوب در لانه ی زنبور کرده ام…آنچنان برافروخته و پریشان شد که چیزی نمانده بود جای شما خشک…بگذریم!…اگر زمان هایی را که برای نفس گرفتن صرف کرد کم کنیم، که عدد دندان گیری هم نمی شد، حدود دو ساعت و هفده دقیقه سرزنش بارم زد و شخصن تا سرمنزل مقصود همراهی ام کرد…بی انصاف یک پرانتز هم باز نکرد که فرصت پلک زدن پیدا کنم…برایم از مضرات و آسیب های این حرکات به قول خودش ناموزون بر جسم و روح انسان به ویژه تاثیر آن بر عصب سیاتیک، ستون فقرات و نازایی مردان گفت و برای هر مورد هم شاهدی، زنده و مرده، رو کرد…تازه فهمیدم که چرا جعفر آقا، خیاط محله، بچه دار نمی شود و جمیله خانم این اواخر کج کج راه می رفت…

ناگفته نماند که هوشنگ خان از علاقه ی خود به موسیقی کلاسیک اروپا هم بسیار گفت…شاید باور نکنید اما آنچنان از سمفونی شماره چندم بتهوون حرف می زد و رازهای پنهانش را یک به یک آشکار می کرد و یک نفس، دریای دانش بی کرانش را می شکافت که شک ندارم بتهوون هم در این مدت در گور، خاک بر سر و صورت، نشست و همین طور نشست…مروری سریع بر انباشته های ذهنی ام کردم و از این همه سبک مغزی و کوته اندیشی چیزی نمانده بود که با کارد کیک خودزنی کنم…باقی مراسم تا قبل از شام به گوش کردن، یا به قول هوشنگ خان گوشِ جان سپردن، به نمونه های موفق جنبش پسا مینی مالیستی گذشت…

سفارش شام را باید از رستوران تحویل می گرفتم…هوشنگ خان که پس از تخلیه روح از کالبد نیمه جان بنده و به آتش کشیدن آن، در ابعاد مختلف در حال همراهی با جمع بود به مانند شیری که یک بز کوهی را شکار کرده اما به رسم جوانمردی از خوردنش امتناع می ورزد پافشاری عجیبی کرد تا رستوران همراهی ام کند…نمی دانم حال آشفته ی من را مناسب رانندگی در شب ندیده بود یا می خواست با به رخ کشیدن ماشین جدیدش، شکار بی نوای سرخورده اش را زجرکش کند…

فکر کنم آرزو می کرد عقربِ دوسر زبانش را وقت خرناس کشیدن نیش می زد و خروس یاماتو تکه ای از آن را با نوکش جدا می کرد و می خورد تا لال می شد و آن افاضات را در میان جمع نمی کرد وقتی ضبط صوت ماشین مدل بالایش با همراهی دوازده باند استریو با اشاره ی سوییچ هوار کشیدند “واویلا لیلی!…دوسِت دارُم خیلی…تو لیلی مو مجنون…”

نمی دانید چه لذتی دارد دانه دانه تکه های کباب را مثل الماس از سیخ بیرون بکشی و با احترامی آغشته به خباثت به هوشنگ خان تعارف کنی، با اینکه اطمینان داری لب به غذا نمی زند، و به جای او به نیش بکشی و با سبک مغزی تمام، قِر کشداری بدهی و در میان جمع فریاد بزنی “واویلا لیلی…”

روزی فرا خواهد رسید…

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 6 سپتامبر, 2017 - در مجموعه دلتنگی

در شبی سرد و زمستانی با کوچه هایی سراپا سپیدی و سرما و در سایه ی نور کم سویی که از شفافیت رنگ و رو رفته ی پرده ی اتاق می گریزد، مرگ من فرا خواهد رسید…مرگی آرام و خاموش در سکوت نیمه های شب که خواب و خاطر عزیزانم را آشفته و پریشان نمی سازد و امکانی می دهد که در سکون ثانیه های غبارآلود، کارهای این همه سال نکرده را راست و ریز کنم…فردا روز گرفتاری های شیرین است…آن همه تشریفات و بگیر و ببند بی جهت و این همه دید و بازندیدها و سرِ قرار بودن های تلنبار شده پشت یک عمر چشم به راهی، وقت سر خاراندن برای آدم نمی گذارد…باید عجله کنم!…

چقدر کار دارم امشب!…اول از همه باید متن دعوت نامه ی دوستان و آشنایان دور یا نزدیک را بنویسم و کمی شیطنت به خرج دهم و زمان هایی متفاوت برای مراسم اعلام کنم تا دوستان پس و پیش بیایند و فرصتی دست دهد که یک دلِ سیر جویای احوالشان شوم، صورت ماهشان را ببوسم و در گوششان از همان شوخی های معنادار همیشگی بخوانم که وقتی دور می شوند لبخندشان جاری شود، به این امید که لبخند آخرین تصویر مشترک بین من و آنها باشد…باید یک آن غفلت کنم و مکان مراسم را از قلم بیندازم تا زحمت دورترها کم شود، سهل انگاری است دیگر پیش می آید و تاکید کنم “هرچند خودتان گل هستید اما لطفن از آوردن گل های بسیار دریغ نفرمایید” شاید مرگم بهانه ی رونق کسب و کاری شود…داشت فراموشم می شد، باید سفارشی از اقسام شیرینی های تر و خشک آماده کنم تا شیرین کامی دوستانم، تلخی روزگارم را به باد فراموشی بسپارد…چقدر کار نکرده دارم من امشب!…

باید وقتی را هم برای عزیزترین هایم بگذارم و چند خطی سفارش ردیف کنم از همان جنس سفارش های پرتکرار که وقتی برایشان گوش شنوایی پیدا نمی شد تا مرز عصبانیت، دیوانه می شدم…در این وضعیت هم دست از این عادت های بد برنمی دارم…باید بنویسم که قبل از راهی کردنم تا می توانند حوصله به خرج دهند خود را آراسته کنند، عطر بزنند و لباس نو بر تن کنند شاید خاطره بازی هایشان بی رمق شود و غمشان بی رنگ…باید خواهش کنم شب اول سراغی از من نگیرند و اجازه دهند در یک فضای آرام و منطقی گفتگو کنیم شاید در نهایت یک طرف قانع شد…باید سفارش کنم که به کار، درس، هنر، تفریح و زندگی شان برسند و فرصت دهند یک مقدار زیاد بخوابم که به اندازه ی هزار عمر انتظار کشیده ام…

باید تاکید کنم که برای بخشش گناهانم خود را به زحمت نیندازند و دست به دامان کسی نشوند و بگذارند مسئولیت خطاهایم را به گردن بگیرم…عدالت را که نباید دور زد…باید ساعت هایی زیاد با یک دوست قدیمی تنهایم بگذارند که بعد از این همه سال، رسم دوستی را به جا بیاورم و به یک فنجان قهوه ی تلخ مهمانش کنم، بعد از یک روز سر و کله زدن با آدم های این همه عجیب می چسبد، و برایش توضیح دهم که “چه بودیم و چه شدیم” و لبخندی تلخ پاسخ بگیرم و زیر لب نجوایی از سرِ دلتنگی که ” چه فکر می کردم و چه شد”…دوستی که در گذشته ی ساده ی خود مانده است و منی که شتابناک پا به پای آینده آمده ام و پیچیده تر و شگفت انگیزتر شده ام…

باید تاکید کنم که بر مزارم آغاز و پایانی ننویسند که در این بی کرانگی هستی که نه ابتدایش معلوم است و نه انتهایش به چشم می آید آغاز و پایان ما آدم ها یک شوخی ظریف بیش نیست…برگی از شاخه ی پاییزیِ درخت افتاد…باید یادم را با دستمالی که بوی مشک می دهد برق بیندازم و دم دست بگذارم تا در دورهمی های هرچند گاهشان گوشه ای خاموش بگذارند که نفس به نفس دیداری تازه کنم و از بودن در نزدیکی هایشان به خود ببالم…باید خواهش کنم که شادی ام را شعری بخوانند، سازی بزنند و آوازی سر دهند و خاطرم را در هر غروب پاییزی با چای و عطر نعنا نوش جان کنند…

آب بود!

نوشته شده در تاريخ جمعه 25 آگوست, 2017 - در مجموعه پرت و پلا

آدم را در یک جای خلوت سگِ هار گاز بگیرد و گاو شیرده روی آدم بنشیند نشخوار کند اما در حالتی آویزان در دستشویی عمومی گیر نیندازد…روی درب با خطی درشت و خوانا نوشته بودند “به علت تعمیرات آب قطع است!”…وقتی مسئله به این دانه درشتی و خوانایی است لابد باید آن را جدی گرفت…اما وقتی ساعتی بعد که اختیار دیگر خطی از تو نمی خواند برمی گردی و باز همان نوشته را می بینی آنهم در جایی که آدم ها یا در حال رفتن به این مکان هستند و یا در فکر رفتن، حدس می زنی که لابد تعمیرات به پایان رسیده است و دوستان لوله کش فراموش کرده اند نوشته را از روی درب بردارند…مخصوصن که سهل انگاری در این باب اغلب باعث بروز بحران، اعتصاب، استعفا، انتحار و شعارهای لوله ای می شود…

برای بررسی فرض صفر دست به دامان شیر دستشویی می شوی و به امید دامان خیس، شیر آب را باز می کنی…خوشبختانه یا شوربختانه فرضیه درست از آب در می آید و آب روان مانند باد لاستیک بر روح پنچر و جسم مچاله شده ات جاری می شود…با لبی خندان و چشمانی اشک بار، بی دغدغه ایستادن در صف انتظار، بهترین گزینه را دست چین می کنی و با سرعتی شگفت انگیز داخل می شوی…درب را می بندی و آسوده خاطر مهیای پی بردن به معادله حرکت استوانه ای مگس…

از آنجایی که مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد قبل از هرگونه اقدام و کشف خلاقانه ای، برای اعتبارسنجی نتایج فرضیه شیر آب را آزمایش می کنی و تازه متوجه می شوی که آدم عاقل هم ممکن است از یک سوراخ دوبار گزیده شود…در حالی که بر هرچه فرضیه صفر و یک است لعنت می فرستی راست قامت آماده ی رفتن می شوی که ناگهان صدای جوانکی گمنام تو را مثل ساعقه خورده ها در دم می خشکاند…می شنوی که گام به گام مراحل مختلف تحلیل و بررسی فرضیه ها را با وسواس انجام می دهد تا می رسد به مرحله نفرین و نثار لوله و شیرآلات به روح مسببین و عاملان این وضع بغرنج…دست بر دستگیره مترصد فرصتی می مانی که این جوانک ناکام برود که توضیح چگونگی اعتماد به فرضیه ها و توصیف چرایی گیر افتادن در موقعیتی اینچنینی کاری است بسیار دشوار و پرخطر…

در حالتی از بیم و امید احساس می کنی یک نفر دارد درب را مجدانه فشار می دهد و از حیرت اینکه در این بی آبی زجرآور کسی داخل است هوار می کشد و تنبان می دَرَد…از ترس اینکه مبادا جوانک ناکام بخواهد از زیر درب سرکی به داخل بکشد و به خیال خود پی به رازی شگرف ببرد در حالتی ضربدروار با مجموعه ای از زوایای منفرجه به درب می چسبی…چیزی شبیه یک استیکر با مشت کوبیده شده…جای شما خالی نباشد وضعیت اسفناکی است…

چند لحظه بعد که به اندازه ربع قرن می گذرد صدای پایی می آید و به دنبال آن صدای بسته شدن درب…مطمئن می شوی که جوانک ماجراجو بی خیالِ کشف رازهای مگو، پیِ یافتن راه چاره سر به بیابان گذاشته است…با نفسی عمیق در آن وانفسای به شماره افتادن نفسِ اکسیژن، به حالت طبیعی برمی گردی و به سرعت درب را باز می کنی که تا پریشان حال دیگری از راه نرسیده خود را از این وضعیت بغرنج خلاص کنی که چشم در چشم، لب بر لب و دماغ بر دماغ کسی می شوی که با چشمانی گرد و از حدقه درآمده خیره به تو مانده است…با معجونی از بهت و ترس و شوک و حیرت و هیجانِ ماسیده بر صورت…نه حرکتی می کند، نه پلکی می زند و نه حتی نفس می کشد…تو گویی در دم جان به جان آفرین تسلیم کرده باشد…”من منتظر تا او بگوید او منتظر تا من بگویم رازهای مگویم را”…بز کوهی آدم را شاخ بزند ولی در این وضعیت پیچیده گرفتار نکند…

در حالی که شواهد نشان می دهد کلیه علایم حیاتی طرفین فریز شده است و نه قلب حوصله ی تپیدن دارد و نه نفس آبروی آمدن، دست راست بی اختیار به سمت طناب خیز برمی دارد شاید معجزه ای به داد برسد…ریسمان سیاه یا شاید سفید را که می کشی صدای پرفشار آب لبخند دوباره ی زندگی می شود به روح درمانده ی تو در جایی که آبرو و اعتبارت به چند قطره آب بند است…شُررررررررررررر…

مانند مرده ای که فرصت دوباره ی زندگی پیدا کرده باشد پیروزمندانه درحالیکه جوان ناکام هنوز در پیچ و تاب فهم رازهای بسیار به دوردست ها خیره مانده است زیر لب زمزمه می کنی “آب بود آب بود” باور کن “آب بود آب بود آب بود” و در حالیکه فرسنگ ها از آن مکان نفرین شده دور شده ای هنوز هم زمزمه می کنی “آب بود آب بود آب بود”…

از این سال های پرتکرار

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 ژوئن, 2017 - در مجموعه دلتنگی

بهـــــــار…!

دختر نازپرورده ی دربندِ روز و ماهِ سال های پرتکرار/ در ناکجاآبادِ یأسِ قله ها و اوج ها/ در بی کران ظلمتِ اندوه ها/ آزرده خاطر، زخمی و رنجور/ بر عادتِ تقدیر/ چندی ست گریخته از چنگ و دام دیو/ دیو سپیدِ خفته بر سخت و ستبرِ صخره ها و سنگ ها

زخمیِ حبس و عزلتِ دیو سپید/ آواره ی رنجورِ هر کوی و در و بام/ نرم نرمک می خرامد از برِ این باغ به آن باغ/ می نهد افتان و خیزان پای از سر این شاخ به آن شاخ/ چون کولی ای بی خانمان/ مهمان لحظه و گاه است بهـــــــار

گاه می گرید با ابر سیاه/ گاه می سازد مویه با باد/ لحظه ای می نشیند بر دلِ خاک/ می هراسد باز تا مبادا از میانِ ناله و غم لحظه های بی گسست/ دیوِ سپیدِ مست/ این زیبای وحشی/ ساکن آن قله ها و اوج ها/ پنجه بگشاید/ زخم بگذارد/ چهره ی گلگونِ شبنم پوشِ باران دیده اش را

در گلویش مانده دارد بغض آن شب مویه های سردِ تاریک و سیاه/ لحظه های عزلتِ دیوارِ پرتکرارِ پرتکرار/ لحظه های غارت و تاراجِ برگ و بار/ طعنه دارد سرنوشتِ حبسِ در تقدیرِ محتومِ سپیدِ دیو را/ دیو سپیدِ تیز چنگال/ ساکن آن قله های دور/ ساکن آن نقطه های کور…

روز چون شیرِ غران با سپاهِ ابرِ مست و باد وحشی/ می نشاند تازیانه بر تنِ آن یاسِ خشکِ خفته بر تابوت برگ/ می کشاند باور گل را به زیر/ فارغ از اندوه باغ/ باز می چرخد به اوج/ وانگهی یکباره می پیچد به بام/ نعره ای مستانه بانگی از غرور/ سقف کلبه، کلبه ی آن پیرِ تنهای ملول از سوزِ سرما، خاک گور/ می نشنید شعله ی بی سوی کلبه در حریق بی کسی در سوگ پیر

شب ولی آرام و دل غمگین و خسته/ سر در گریبان/ غصه گوی مستیِ شب کوچه ها و لغزش آن سایه هاست/ راوی غم واژه های بی سرانجامی ست/ در سکون لحظه های عاشقی/ در حصار ناله ی بی های باد و مویه ی بی هوی ابر/ تار و پودی می نشاند نرم بر دارِ خاک/ می گسترد فرشی سپید

هم نوا با نغمه ی خاموش باد و گریه ی آرام ابر/ راه شب در پیش می گیرد/ کوچه ها را، سایه ها را می شمارد/ رد پایی می گذارد/ یادگاری بر حریرِ روشنِ تن پوش خاک/ دیو سپیدِ تیز چنگ/ ساکن آن قله های دور/ آن آشنای پرغرور…

فرق می کند!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 26 فوریه, 2017 - در مجموعه پرت و پلا

باور بفرمایید فرق می کند!…اینکه به چه سبک و سیاقی بمیریم فرق می کند…نفرمایید در نهایت همه مان ساکن یک وجب جای تنگ و تاریکیم بدون امکان پهلو به پهلو شدن، حالا چه فرقی می کند ایستاده بمیریم یا خوابیده…افقی یا عمودی…روز یا شب…شل یا سفت…چپ یا راست…

ولی باور بفرمایید فرق می کند…البته نه خیال کنید که مقصودم برای بازماندگان داغدار است که بعد از رفتن تو اینچنین و آنچنان می شوند…اتفاقن طوریشان نمی شود…زیادِ زیاد که طوریشان شود تا ناهارِ روز دفن و مراسم خاکسپاری است…این را هم باور بفرمایید…ناهار را که آوردند دغدغه از جنازه ی تازه نفسِ مرحومِ محرومِ مهربانِ زحمتکشِ رنجدیده ی نصفه کام به سمت سس و نمک و سماق و نوشابه و سبزی و یک پرس اضافه می چرخد…البته همین اندازه را هم باید خیلی خوش شانس باشید وگرنه همان اول کار غش می کنند و روح معطل مانده ی خاک خورده ی آویزان شما را از یک جیغ و وای و واویلا هم بی نصیب…

ولی با این حال باور بفرمایید فرق می کند…نه برای همسر و فرزندانتان که برای چند نسل آن ورتر…تصور کنید نتیجه -نبیره -ندیده ی نازنین تان نشسته و دارد جلوی دوستانش پُزِ درخت خانوادگی اش را از سرِ سر تا تهِ ته می دهد…از آدم بنی بشر گرفته تا برسد به خودِ نیمچه اش…در این میان به شما که می رسد باور کنید فرق می کند که بگوید پدرِ پدرِ پدربزرگم مثلن در سقوط هواپیما خیلی شیک و مجلسی کشته شد یا صبح زود که می رفت کله پاچه بخرد سگ گازش گرفت مُرد…باور بفرمایید فرق می کند…برای شما نه ولی برای نبیره ی نتیجه ی ندیده تان خیلی فرق می کند…!

یاد باد

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 ژانویه, 2017 - در مجموعه دلتنگی

تو غرور پنهان منی

مانده زیرِ خاک سال ها خاطره

زخم خورده   خاطر آزرده

اما اصیل و قیمتی…

شبانه های خیال

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 27 نوامبر, 2016 - در مجموعه دیوانگی

هراسِ پرسه های تنهایی است که مرا اینچنین پاسبانِ شبانه های خیالت کرده است که اگر نبود، روز را می فرستادم همه عمر پی افروختن چراغِ آسمانی دیگر …پهنه ی آسمان را جارو می کردم از ستاره و بر دارِ آسمان، طرح چشمانت را رج می زدم بر رخِ مهتاب…آنگاه همه ی چراغ های شهر را می سوزاندم و در خوابِ آرام شهر، دیوانگان را گِرد هم جمع می کردم…می ایستادیم به تماشایت که بر اریکه ی آسمان پادشاهی می کنی…چه پرغرور چه باشکوه…

تو که بر پریشانی دیوانگان می خندیدی، لبخندت را می دزدیدم و پیشکش مردمان شهر می کردم فردا…آن هنگام که از خواب شیرین برمی خیزند و پیِ روشنایی روز هر روزنی را جستجو می کنند…باشد که بگذرند از گناه دیوانگان و ببخشند به آنان دیوانگی شان را…

تنهایی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 16 اکتبر, 2016 - در مجموعه دلتنگی

در این هجومِ بی کسی، مرا پناه ده  /  مرا به باورِ متینِ خود، تو راه ده

مرا که برگِ زردِ خیس خورده ام  /  مرا که ره به خوابِ سردِ خاک برده ام

مرا که در حصارِ یأسِ باغ مانده ام  /  مرا که تن به سرنوشتِ گنگِ باد داده ام

مرا که زخمی تنم، عبورِ ماجرای توست  /  مرا که بر تلاطمم، نشانِ ردِ پای توست

مرا که قصه ی جنون، رهِ فسانه می زند  /  مرا که سازِ رفتنم چه غمگنانه می زند

مرا که وحشی دلم، اسیرِ بی مهار توست  /  مرا که فصلِ باورم، خزانِ بی بهار توست

نبودنت

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 اکتبر, 2016 - در مجموعه دلتنگی

شنیده ام که در نبودنم/ آمده ای/ زیر و زِبَر خانه را گشته ای/ پیِ نشانه ای شاید از من

که برداری بِبَری / که پنهان کنی در پستوی این همه سال خاک گرفته ی تنهایی من/ دور از چشمِ خودِ من

که نباشم/ که به خاطر نیایم!…

آمدی/ دیدم/ گشتی و رفتی و بردی / همه آنچه که بر دامن نگاهت می نشست

و ندیدی که پنهان بودم/ در ظلمت آن عزلت مادام اتاق/ با همه ی داشته هایم/ محکم در آغوش/ همچون نفس به جان…

از تو چه پنهان نازنین!…/ کار این روزهای من است/ پنهان شدن از دست تو/ از چشم تو

که مبادا در این گشت و گذارهای مُدام/ برداری بِبَری/ همه لحظه هایم را/ همه با تو پیش از این گذشته هایم را…

من، آنجلینا و آدولف

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 31 جولای, 2016 - در مجموعه پرت و پلا

خواب از هر نوعش باشد بودنش نعمت است و نبودنش عذاب الهی…چه خواب عمیق شبانگاهی باشد و چه قیلوله و فیلوله و عیلوله و حیلوله و غیلوله…خواب که باشد رویای شیرین هم به دنبالش می آید اگر به ارتباط ظریف کاه و کاهدان باور داشته باشیم… رویایی که ذهن را به جاهایی می برد که متخیل ترین آدم ها (آنان که زیاد خیال می کنند) نیز از سیر در این لامکان ها عاجزند…در کرات آسمانی سیر می کنی و در باغ انار جدِ بزرگوار، مهمان چای مادربزرگ داوود، دوست دوران مدرسه، می شوی…در شمایل سوپرمن، پسر شیرین عقل آقای عمادی را از پرت شدن در دره نجات می دهی و در مزرعه گل های آفتاب گردان با خرگوش سخنگو در باب فلسفه ی زندگی و مرگ انسانیت هم کلام می شوی…خلاصه، آش شله قلم کاری است این رویای شیرین که ملات پیش گویی های گذشته و حال و آینده ی طالع بینان محترم را فراهم می کند…جذابیتش هم به همین است که فقیر و غنی، پیر و جوان، سیاه و سفید و خرد و کلان نمی شناسد و هر کس به فراخور حال و بسته به میزان تناول شام از آن بهره مند می شود…

اما رویا دیدن های من داستان متفاوتی دارد…نه تنها از این جهت که خواب می بینم سرجلسه امتحان خودکارم نمی نویسد و همه دوستان و آشنایان دور یا نزدیک می روند و برگه ی امتحان را تحویل می دهند و من می مانم و نگاهِ عاقل اندر سفیه استاد…یا زمانی که برگه سوالات امتحان ناخواناست و از مراقب امتحان می خواهم آن را عوض کند اما تا آخرین لحظات نه خبری از مراقب می شود و نه از سوالات…بلکه از این جهت که رویاهای من خوشبختانه یا شوربختانه سری در آسمان و پایی در زمین دارند…!

چند شب پیش خواب می دیدم که به دلیل رخ دادن سلسله علت هایی مبهم و نامشخص در کنار حاج آقای منور الچهره ای نشسته ام و بی صبرانه منتظرم تا سرکار خانم جولی از چیدن گل و گلاب گیری برگردد و با کسب اجازه از پدر، مادر و عمه جان مرحومش “بله” را بگوید که به یکباره یادم می آید متاهل هستم و صاحب دو فرزند…با یک تو گوشی جانانه که نوش جان می کنم از خواب شیرین می پرم…تازه متوجه می شوم که کلاه گشادی سرم رفته است و  همه آنچه که دیدم رویا بوده و در رویا همه چیز آزاد و حلال است حتی ماه رویی چون آنجلینا…هوا گرگ و میش است که به امید دیدن ادامه خواب و چشیدن طعم صبح پادشاهی به خواب می روم که از شانس خوبم درست در همان جا که پریده بودم فرود می آیم…سرِ سفره عقد…اما نه از عاقد خبری هست و نه از آنجلینای عزیز…در گوشه تصویر اما سایه ی خوش تیپ و عصبانی مردی را می بینم که بعدها می فهمم براد همسر قانونی سرکار خانم آنجلیناست…گویا در همین چند لحظه زمینی شدن من، پیت خوش غیرت از تصمیم بانوی مکرمه باخبر می شود و به کمک جلوه های ویژه خود را به مراسم می رساند…حالا هم با کارد کیک عروسی به سمت من رقص کنان می آید…با هر ضرب و زوری شده با دهانی کج، زیر چشمانی کبود، دنده هایی نرم و بدنی خاکشیر شده از دست خواب بسیار عمیق و لجوج صبحگاهی خلاص می شوم…!

عرض نکردم که رویاهایم پایی در زمین دارند…!

اما این آخری که الحق نوبر خواب هاست…خواب می بینم که جنگ جهانی دوم شده است و من که میدان تیر دوران سربازی را تا آخر دوره به مدد هدف گرفتن بینی یاسر عزتی معروف به یاسر پشه معاف شده بودم باید به عنوان پیاده نظام هیتلر راهی جنگ با متفقین شوم…در این بین با هر آن کس که در دوران نوزادی، نونهالی، نوجوانی و جوانی نیمچه وابستگی عاطفی-احساسی داشته ام روبرو می شوم…از ملیحه جون دختربچه ی مو اسکاچی نصرت خانوم که بالاخره قبول کرد با من مامان بازی کند گرفته تا نازی خانم دختر آفتاب مهتاب ندیده ی همسایه دیوار به دیوار با آن لپ های رب اناری اش… ترفندها به کار می بندند و حیله ها می کنند تا شاید من را از رفتن به این ماموریت خطیر بی ربط منصرف کنند…هر چه تلاش می کنند و وعده وعید می دهند افاقه نمی کند که نمی کند…در نهایت راهی جنگ علیه متحدین می شوم و در نبردی که چیزی از آن در خاطرم نیست جز اینکه در غرب ایران رخ داد پیروزمندانه به خانه ی پدری برمی گردم که به دلیل بمباران متحدین به خرابه ای تبدیل شده است اما همه به طور معجزه آسایی زنده اند و به یمن سلامتی من در میان تلی از خاک در حال جشن و پایکوبی هستند…از پدر، مادر، برادر، خواهر، صغری خانم پیرزن این اواخر شیرین همسایه، ملیحه جون و نازی خانم گرفته تا استاد ریاضی دوم راهنمایی و حسن آقا، مومن محله، که هم مداحی می کرد و هم کله ی بچه دبستانی ها را به طرز فجیعی از ته می تراشید…در این میان اما آنچه که به جایی نمی رسید فریاد و ناله های سوزناک من بود…چون می دانستم که در نهایت متفقین بر متحدین پیروز می شوند و همین روزهاست که از من بابت تیرهایی که خدا شاهد است همه شان به خطا رفته اند انتقام سختی بگیرند…!

عرض نکردم که رویاهای من سری در آسمان و پایی در زمین دارند….باور نکردید…!

گلاب به رویتان

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 جولای, 2016 - در مجموعه پرت و پلا

گلاب به رویتان، شال و کلاه کردیم که برویم مراسم ختنه سوران شایان جان پسر باجناق بزرگ مان…رسیدیم دیدیم گلاب به رویتان، جا تر است و بچه نیست…گویا شایان جان، تیزی را که دست آقای دکتر می بیند رَم می کند و فرار را بر قرار ترجیح می دهد…فقط خدا می داند الان در کدام سوراخ سنبه ای قایم شده است…صدبار نه، گلاب به رویتان، هزار بار گفته ام که بچه تا یک سالش نشده باید، بازم گلاب به رویتان، ختنه اش کرد…بزرگ می شود می فهمد و نمی گذارد…حق هم دارد…!

حالا هم بچه های تُخسِ فامیل وسط جمع با لُنگِ به جامانده از شایان جان معرکه گرفته اند…سهراب، پسر فروغ خانم، که یادش رفته خودش آن سال ها بابت این یک ذره چه قشقرقی به پا کرده بود، لُنگ را به کمرش بسته و روی گل قالی، عربی می جنباند…رحمان، پسرعموی بزرگ شایان جان، ماتادورشده و وسط سالن شاخ گاو طلب می کند…بزرگ تر های جمع هم ذوق زده از این صحنه های بدیع عکس و فیلم می گیرند تا چند لحظه بعد دیگران را در نبوغ هنری شان سهیم کنند…خلاصه معرکه ای به راه افتاده است!…

در این میانه ی شوخ و شنگی ها اما هیچ کس نگران حال شایان جان نیست…گرسنه نباشد!…تشنه نباشد!…سرما نخورَد طفلکی!… اصلا با آن وضعی که از روی تخت بیمارستان فرار کرده نکند لباس تنش نباشد!…باز جای شکرش باقی ست که گواهینامه دارد وگرنه -گلاب به رویتان- با پای پیاده در این اوضاع محسوس و نامحسوس و با آن وضعیت -گلاب به رویتان- نیمه عریان خدا می داند چه بلایی سرش می آمد و چقدر جریمه اش می کردند…!

شاه نشین

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 مارس, 2016 - در مجموعه دیوانگی

دلم می لرزد و دستم به دنبال آن بی آنکه بداند، می لرزد…از وقتی خبرِ آمدنت را در گوشِ شهر خوانده اند نه تنها من، که آسمان هم یک ریز شادی می کند و این را من وقتی ابرهای تیره ی چموشش بد مستی می کنند، می فهمم…خبرِ آمدنت را نرگس های دخترکِ سرِ چهارراه دادند و من می دیدم که دخترکِ فقیر در فرصتِ چراغ چیزی در گوشِ مردمِ شهر می گفت و لبخند می داد و مژدگانی می گرفت…

دستمال برداشته ام و غبارِ تنهایی و فراموشی را از روی همه چیز پاک کرده ام….دلتنگی ها و غریبی ها را گذاشته ام دمِ در تا رفته گر پیر، همان که شب های کوچه و خیال و سایه های لغزان، برایم از فتوحات عاشقانه اش می گفت با خود ببرد و بین عاشق های خسته ی شهر تقسیم کند و خبر دهد که امشب بزم شیدایی را بی منِ شوریده برپا کنند…

شاه نشین خانه را تخت گذاشته ام…تخت را با حریرِ سپید- یادگار پیلگی پروانه ها- پوشانده ام تا سیمین تنِ دلربایت را چون مرواریدی به بر گیرد…صندلیِ کهنه ی سال های دور را جلایی داده ام و آن سوتر از تخت – آنجا که مرزِ حریمِ امنِ تو تعریف می شود- گذاشته ام تا پاسبانی دهم، رویایت آن سوتر از خیال من نرود و تمام شب تا شب و شب تا شب – اگر صبح بفهمد و نیاید- بی قرار، صبوری می کنم افسونِ چشمانت را…

به رخِ زرد گل های قالی، شبنمِ انتظارِ صبحِ بهاری پاشیده ام تا از خوابِ سنگینِ زمستانِ خیره برخیزند و در برابرت با همه ناز جلوه گری کنند…نرگس ها – همان ها که خبر آمدنت را داده بودند – را بر روی میزِ ترمه پوش نشانده ام گوش به گوش آن دو جام شراب– ثمره ی دوراندیشی تاکِ پیرِ خانه- تا هرچه را که در چنته دارند در شب قرارت رو کنند…و آینه -این پیرِ خسته- که مدت هاست پشتِ غبارِ فراموشی جامانده است را جلایی داده ام و من به چشم خود دیدم که مردِ درونِ آینه، برق نگاهم را رندانه دزدید و لبخندی به شیرینیِ لحظه ی دیدار عوضم داد…

در گوشِ هوا خوانده ام که عطر تو را حفظ کند تا  صبح بر دوش پروانه ها پیش کشِ باغِ گل های شهر کنم جای آن عطری که این روزها سینه ی شهر را به یمن تو لبریز کرده است و باران – همان که بی قرار می بارد هنوز- را به مهمانی حوضِ کوچکِ حیاطِ خانه برده ام تا با طنازیِ سرپنجه های نمناکش، ماهیِ کوچکِ حوض را که به سوگِ کاشیِ شکسته رفته جانی تازه دهد…

دور تا دور حوض را با شمعدانی های قد و نیم قد آراسته ام و به برگِ پاییزی گفته ام خاطره ی شاخه و درخت را به دوش باد بسپرد و رویِ چروکیده ی سنگفرش حیاط را با رقص و رنگ و خش خشِ آواز بزک کند…به شب بوی پیرِ گوشه ی تاریکِ حیاطِ خانه هم که سالهاست به خوابِ کوچه رفته مژده ی آمدنت را داده ام…یادم هست از شادیِ بودنت به خود پیچید و رفت و رفت تا بر دارِ آسمان – آن بالاترینِ بالاها- نقشِ چشمان تو را رج بزند… و من آن سوتر دیدم که دخترانِ باغچه – سوسن و نسترن- در گوش هم چیزی گفتند و پشت چشمی نازک کردند و ریز خندیدند…

آواز قُمری ها و خنده ی خدا را هم دانه پاشیده ام تا جمع و خیالِ مهمانانِ شب جمع شود….و ستاره – و نه یک ستاره- را ریسه بسته ام دور تا دور خانه تا شیری ترین کهکشان آسمان ها در پیشِ چشمانت جلوه کند…

همه آمده اند، همه آماده اند و شب که دارد می آید از دورها با کوله ای سنگین برای ماندن…خدا کند قصدِ چند روز کرده باشد…

تب و دوست من و فرشته هایش

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مارس, 2016 - در مجموعه پرت و پلا

سلام/ غرض از مزاحمت، اعلام خبر بهبودی حال و سلامتی اینجانب در روزهای اخیر می باشد…مدتی است که به شرایط طبیعی بازگشته ام و در حال طی کردن مسیر پرپیچ و خم زندگی هستم…باید عرض کنم که به عنوان یک انسان از نو متولد شده در حال حاضر تنها به کار، درس، زندگی، همسر و فرزندانم، پدر، مادر، برادر و خواهرها، جمع فامیل، همسایه ها و اهل محل فکر می کنم…خوشحال شدم وقتی شنیدم مرغ کوکب خانم که مدتی بود تخم نمی گذاشت حالا تخم طلا می گذارد، اگزوز ماشین اکبر آقا با اینکه صدا دارد دود نمی کند، دختر بلقیس خانم دیگر باسن شوهرش را گاز نمی گیرد و نوزاد کبری خانم که فقط ونگ می زد حالا آرام است و دو لپی شیر می خورد…از یکی می خورد و دیگری را با دستش برای بعد رزرو می کند…

راستش را بخواهید دیگر تعداد لامپ های سوخته ی سقف را چندبار نمی شمارم و نوشته هایم را با خودکار خط خطی نمی کنم…به افق های دور الکی خیره نمی شوم و برای کومولوس شکلک در نمی آورم…سایه ها را بی خودی دنبال نمی کنم و به آخر حرفهایم هم اکو نمی دهم…نمی دهم…نمی دهم…همسر و فرزندانم از اینکه حالم خوب است بسیار خوشنودند و روزی چندبار دور من می چرخند و به من آب پرتغال و بیسکویت می دهند…مادرم که زن مهربانی ست همش قربان صدقه ام می رود و دور سرم اسپند دود می کند و از خوشحالی اشک می ریزد…پدرم اما مرد پرغروری ست و چیزی نمی گوید، مثل همیشه، اما مادرم می گوید سوی چشمانش این روزها بهتر شده است…

باور عمیق دارم که این زندگی دوباره را مدیون دوستانی هستم که نیمه شب با چشمانی پر از اشک بر روی دو زانو برای سلامتی من دعا کردند…و من دیدم یک شب، که خواب فرشته و خانه قدیمی می دیدم، کرکره ی آسمان پایین کشیده شد و دوست من به همراه چند فرشته به دیدنم آمد…پشت دستش را روی پیشانی من گذاشت و تبم را اندازه گرفت و بعد با کف دست، محکم زد به پشت کله ام و من همانجا فهمیدم که حالم خوب شده است چون فرشته ها پوزخند زدند و با هم دوست شدیم…

مدتی ست که به اینترنت دسترسی ندارم….این نامه را هم از طریق هم اتاقی ام که می گوید بیل گیتس است می فرستم…بیل که صورتی کشیده و چشمانی روشن با عینک های گرد دارد، همیشه به سقف نگاه می کند و دنبال سوراخ می گردد…می گوید که هرچه تعداد سوراخ های سقف بیشتر باشد اتصال بهتر برقرار می شود و دیسکانکت نمی شویم….خودش می گوید یک شب که همه خواب بودند دوست من را پشت پلک هایش حبس کرده و من هم باور کردم چون دوست من و فرشته هایش روز بعد نیامدند…

ببخشید من باید بروم…الیزابت تیلور دارد از اتاق کناری سوت می زند و این یعنی نوبت پشت دست است و تب و دوست من و فرشته هایش…

بهانه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 ژانویه, 2016 - در مجموعه دیوانگی

من به آخرِ داستان این دیوانه ها دلخوش و سرخوشم…همین که دیوانه ها بهانه ای دارند برای دیوانگی، گواراست…بهانه ای اساطیری…از جنس نرسیدن های افسانه ای یا شاید هم دیر رسیدن های همیشگی…

باور کنید بعضی وقت ها به حال این مجانین غبطه می خورم…نه درست می خورند  و نه درست می خوابند…نه پایی در این دنیا دارند و نه سری در آن دنیا ولی عالمی دارند در عالمشان که من نمی فهمم…مردمک های چرخان دارند و نگاه های خیره ولی دل هایشان صاف است و ساده…بدون غرض و بی مرض…این را وقتی انباشته های این روزهایشان را می کاویدم فهمیدم…

با اینکه امیدی به رسیدن ندارند اما از امید هم تهی نیستند…پیرشان می گفت شرط اول در رسیدن خواستن است و دوم خواستن و بازهم خواستن و خواستن…البته مقداری امید می خواهد با چاشنی صبر…صبری که به اندازه کل سهم تو از زمان دراین دنیا برابری می کند و شاید هم اندکی بیشتر…می گفت اگر در این دنیا نشد در یک دنیای دیگر…وقتی که از شاخه ی زیتون یا ترکه ی انار زاده می شویم دوباره…می گفت مهم چگونگی رسیدن است نه زمان رسیدن…زمان را خاکیان تعریف کرده اند تا تقدم و تاخر خود را به رخ هم بکشند…

و باز هم مهم رسیدن است و بس…رسیدن به آن نگاه در آن لحظه ی ناب…در آن هجوم حادثه…در آن “آن”….آنجا که زمان رنگ می بازد و مکان لامکان می شود…و در آن زمان بی مکان تو سهمت، همه ی سهمت، را از زندگی می چینی، دانه دانه…یک سبد باران…یک شاخه مهتاب و یک جرعه جنون…و تمام نسیبت را از زندگی باز پس می دهی،یکجا، یک مشت دل و مقداری از مانده ی فرداها…عجب بده بستان شگفت انگیزی است این!…

همین است که به حالشان غبطه می خورم…حسادت می کنم و گاهی جسارت می کنم و خودم را به دیوانگی می زنم تا مگر دعوتم کنند به یک پیاله شراب سرخ…هم رنگ نگاه آفتاب وقتی از دوری مهتاب، دلش سخت می گیرد…اگر مرا بپذیرند و بار عامم دهند در این بزم جنون…

افسون

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 18 نوامبر, 2015 - در مجموعه دیوانگی

در میانه ی راه آسمان به زمین، جایی که رویا اختیارِ ذهن را به بیداری می دهد آوایی به گوش می رسد…همانجا که دلچسب ترینِ لحظه ها با دلنوازترینِ آواها شکل می گیرند…در تعلیق جسم و ذهن…آوا که به زمین می نشیند موسیقی در عمقِ جانِ مردِ دریا، ته نشین می شود…
چشمانِ خسته ی مرد دریا به روشنایی روز باز می شود…روزی پس از یک شب، اسیریِ طوفان و زورقِ شکسته و امیدی به دوردستی خواب خدا در عمیق ترین و تاریک ترین نقطه دریا…

و اینک آرامِ ساحل و کلبه ای گرم و بستری رام و بوی بهشت که همین حوالی می پیچد…و فرشته ای که همین نزدیکی هاست…پنهان از نگاه مرد…مرد دریا اما باور دارد که صدایِ قلب فرشته را شنیده است…حضورش در ذهنِ کلبه ساری است…پریش گیسوانش در فضا باقی ست…عطرِ تنش در هوا جاری ست…فرشته، همین حوالی ست…شاید…شاید در دلِ تصویر آن دو چشم افسونگر که بر دیوار خودنمایی می کند پنهان است…و این چه افسونی ست در آن تصویر که مردِ قحطِ باران را به هم آوردی موج و صخره و طوفان کشانده است…کدامین جادو، مردِ آفتاب و بیابان و آسمانِ تشنه را به هم آغوشیِ دریا و بدمستیِ ابرهای تیره برده است…

درب کلبه باز می شود…نگاهِ مرد بر روی دیوار می لغزد…!
رویا و بیداری در هم می تنند…در میانه ی راه آسمان، آوایی به گوش می رسد…!

برای هومان عزیز

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 اکتبر, 2015 - در مجموعه آفتابی

سلام…سلامی چو بوی خوش سررسیدن…به این دنیای خاکی و آبی و به این جهان پر از رمز و راز، به این همه زیبایی، زندگی و شور و هیجان خوش آمدی…به سلام صبحگاهی با شیر داغ و لقمه ی در راه…به چای عصرانه و نان و پنیر با عطر نعناع و دیدار عزیزان… به قدم زدن های گاه و بی گاه و سپیدار و بادبادک و لیسِ بستنی…به یک دورهمی گرم با سس تند و یک لقمه پپرونی و سیب سرخ کرده ی اضافه…به دنیای مجازها و لایک ها و نقاب ها…به شعر و موسیقی و آواز و حافظ و مولوی و سعدی و خیام…به قهر و آشتی و عاشق شدن های گاه و بی گاه…به شب های امتحان و امتحان و امتحان و امتحان….به سبز و قرمز و زرد و سفید…به رنگ و آب و آبرنگ و آدم های رنگ به رنگ…

باور کن زندگی در همین چیزهای ساده خلاصه می شود…آدم ها، زیادی آن را جدی می گیرند و برای داشتنش خود را به زحمت می اندازند و فرمول اختراع می کنند… همه اش را می شود در یک گاز محکم به سیب سرخ -با پوست- دید…در یک خوشه انگور نچیده چشید…در دانه های ردیف و به هم تابیده انار لمس کرد…در صدای بام بامِ هندوانه ی رسیده شنید و در عطر پرتغال و نارنج بویید…

از آمدنت خیلی خوشحالیم…همه…حتی دوستانی که نه نسبت فامیلی با ما دارند و نه رابطه ی آنچنانی…همه برای آمدنت ثانیه ها را دانه دانه شمرده ایم…با اینکه در این زمانه ی پرمشغله گاهی وقت ها دانه ای از دستمان می افتاد و حساب روز و ماه و سال از دستمان در می رفت اما حساب تو سرجایش محفوظ بود…در بالانشین ذهن مان…در گرم ترین نقطه دلمان…

راستش از همان روز اول، سنگینی بار مسئولیت را بر دوشم احساس می کردم…سنگینی که تا تو هستی و من هستم – وشاید هم بعدتر- با من خواهد بود…دوشادوش…دم به دم…شاید ما آدم ها اگر تصمیم با خودمان بود که دنیایمان – پدر، مادر، ملیت، نژاد، رنگ، زبان- را انتخاب کنیم بعضی ها دلشان سخت می گرفت از بس تنها و بی کس می شدند…و خدا خواست که هیچ مادر و پدری غصه نخورد از بس خودش غصه خورد از تنهایی…و شاید برای همین است که نمی دانیم چرا من، من می شود و چرا سهم من از دنیا این است…

بگذریم…

این چند خط را به رسم گذشته و به شادی حضورت در جمع خانوادگی می نویسم تا وقتی بزرگ شدی بخوانی و من باورم شود که زمان چه زود می گذرد وقتی تو می توانی بخوانی…می خواستم از دنیا بنویسم – از پستی ها و بلندی ها، از شادی ها و غم ها و از هزاران پارادوکس دیگر-  دیدم خودم هم خیلی وقت است از دنیا جامانده ام…نه راه برگشت دارم و نه پای رسیدن…سایه ی کم رمقی پیدا کرده ام و سلانه سلانه می روم تا برسم…برسم به دنیایی که هم می نالیم و هم دل نمی کنیم از او…و دنیا مانده بین این همه پارادوکس، حیران و انگشت به دهان که اصلن خودش کجای این داستان است…!

باز هم بگذریم…

اسمت را مادرت پیشنهاد داد…البته از اول یعنی همان چندماه پیش قرار چیز دیگری بود…همه قبول کرده بودند حتی مادرت….اما از نگاهش – که رمزگشایی از آن، مهمترین تخصص من است- همان روز بوی وتو به مشام می آمد…تا اینکه چند روز قبل از تولدت با یک اس ام اس از بالا – که جای بسیار مهمی است- ناگهان همه چیز تغییر کرد…جستجویی کردم و پسندیدم و قبول کردم…بعدها که بزرگ تر شدی متوجه می شوی که من چقدر خانواده دوست هستم و زیر بار زور نمی روم مگراینکه زور، زورش زیاد باشد…البته آشنایان برای این ویژگی اسم دیگری گذاشته اند که نباید زیاد جدی گرفت…امیدوارم اسمت را دوست داشته باشی…هومان: نیک اندیش…و آرزو می کنم نیک بیندیشی که آنچه تو را از دیگران متمایز می کند همین نیکو اندیشیدن است…اندیشیدن هایی گاه بدون پاسخ…اهمیتی ندارد…اصل اندیشیدن است…

به جز من و مادرت – که زن زیبایی ست – یک نفر دیگر هم حریصانه انتظارت را می کشید…خواهرت رویان….و این را وقتی با آرتا کوچولو – پسردایی ات- بازی می کرد فهمیدم…هر وقت حرف تو پیش می آمد برق شادی را در نگاهش می دیدم و هیجان در صدایش پرواز می کرد…رویان شده همان دختری که ما می خواستیم…شاید هم بهتر…عزیز و دوست داشتنی با لبخندی شیرین و گیسوانِ شبگونِ بلند…دختری شایسته که من عاشقانه دوستش دارم…

تا تو بیایی خانه را بارها آب و جارو کرده ام و گل ها را به ترتیب قد به صف کرده ام تا انتظارمان را نمایندگی کنند…حالا که بحث جارو به میان آمد بهتر است بدانی که مدیریت امور اجرایی خانه با من است و مادرت مسئول واحد نظارت و ارزیابی ست…رویان قول داده بود وقتی بزرگتر شد در واحد اجرایی فعالیت کند اما به گمانم با بررسی اوضاع به این نتیجه رسیده که در واحد نظارت و ارزیابی -پیش مادرش- اثربخش تر است و کار در آنجا با روحیه اش سازگارتر.

باز هم شادباش مرا بابت آمدن و اضافه شدنت به جمع خانوادگی مان بپذیر…امیدوارم همانی باشیم که دوست داری.. که برایش تلاش بسیار کرده ایم…

جای تو خالی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 30 آگوست, 2015 - در مجموعه دیوانگی

جای تو خالی!….دیشب من بودم و خلوت من و خیال تو…هر سه زیر یک سقف -چشم در چشم- کنار آتش…همان جا که واژه واژه ی نوشته هایم در میان رقص شعله ها به پرواز درآمدند تا خیالت را کمی گرم کنند…واژه ها را می دیدم که از لای پنجره به آسمانِ شب می خزند و دور می شوند کلمه به کلمه…حرف به حرف…شاید آن سوتر بر لبان دیوانه ای بنشینند که یادت را در شب بی مهتاب ذکر می گفت و یا در دستان شاعری که نیمه شب با یک فنجان چای داغ و مقداری کاسه ی لبریز شده، شعر فصلِ سردِ دلتنگی می سرود…

دنیای این شب های من است نوشتن برای دیوانه ها اگر روز امان دهد و بگذارد شب پایش را کمی از گلیمش درازتر کند…عادت است دیگر!…چیزهایی هست که باید گفت و چیزهایی که باید شنید حتی اگر امید هم، سوسویش را از من دریغ کرده باشد…یادم هست یکبار چندتایی از این نوشته ها را به پیرمرد دوره گردی که فریاد می زد ” قراضه می خریم” فروختم و مقداری جنونِ نیمه شب خریدم و تا صبح با یک پیاله روزگار تلخ نوشیدم…عجب شبی بود آن شب!…باز هم من بودم و خلوت من بود و خیال تو….هر سه زیر یک سقف…جای تو خالی!…

از تو چه پنهان گاهی وقت ها-درست همان وقت هایی که واژه ها از پای می افتند- به سرم می زند تکلیف این دیوانگان را یک سره کنم و در یک آنِ غفلت آلود با نشتری بر سینه، روح دوران را به چنگ آورم و در دوردست ترین نقطه ی عالم -آنجا که گمان هم پر نمی کشد- پنهان کنم…بالای کوه سپید، ته دره ی شور و یا در دل دریاچه آوازهای وحشی…شاید دیوانگان هم یک شبِ دراز، آسوده بخوابند…

…می ترسم…می ترسم از اینکه خیل دیوانگانِ عالم معبدی یابند برای قیام و قنوت…معبدی که بر سردر آن نوشته باشد ” اینجا دیوانگان را به مسلخ عشق می برند…لطفن با جنون وارد شوید”  و در گرداگرد معبد، دارهایی برافراشته باشند بلند و بر هر دار دیوانه ای ایستاده باشد بی جان…به انتظار دیداری لبخندی…آنجا فرجام دنیای عاقلی است…ابد -آن هنگامِ بی هنگام- جان می دهد گوشه ای و ازل که می نشیند با وقار و بی قرار چشم به راه سه باکره ی زیبا که از دل دریاچه زاده شوند و دنیا را از نو آغاز کنند بر مدار جنون و دلدادگی…

دیوانه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 17 آگوست, 2015 - در مجموعه دیوانگی

دیوانه با آنکه دیوانه است ولی خوب می داند که خورشید از پشت کوه طلوع نمی کند…از روزنه ی پرده اتاق – همان اتاقِ کوچک پر از آواز- می آید. هر صبح پرده را با شوقی دیوانه وار کنار می زند تا آفتاب را مهمان سفره ی شعر و آواز و نان و زندگی اش کند….دیوانه است دیگر…!

پرده کنار می رود، پنجره باز می شود و باز اسب سیاهِ شب را می بیند که خیره به آسمان ایستاده است…محکم و استوار…گاهی چرخی می زند همین حوالی و نرفته دوباره باز می گردد…کار این روزهای دیوانه است هم صحبتی با اسب و هم بستری با شب….شبی که ماهتاب ندارد و روزی که آفتاب…

غصه دار، شعر و آواز را در کوله ای می گذارد و قسمتی از نان و زندگی را نیز…و در تاریکی روز که ستاره رمق ندارد و ماهتاب جان، چراغ شب را بر بلندای شاخه ی درختِ پیرِ برکه- همان حوالی- می آویزد…پی روشنایی می رود هر روز…آفتاب، ستاره، ماهتاب…دیوانه است دیگر…!

شعر را به درخت می بخشد آسمان لبخند می زند…آواز را به برکه می دهد شب تلخند می زند…چراغِ شب، آرام و قرار برکه را به رخ می کشد…آفتاب و ستاره و ماهتاب بر زلال برکه نمایان می شوند…

نان و زندگی را قسمت می کند تا سهم شادی را کنار بگذارد…درخت می رقصد…برکه می لرزد…باد هوهو کنان، زندگی را می دزدد…چراغ شب می میرد…آسمان می نالد…درخت می گرید…برکه سیاه می پوشد…دیوانه، دیوانه می شود…!

نان را می گذارد کنار برکه…شعر و آواز را بر می دارد و تابوت چراغ شب را به دوش می کشد تا طلوع آفتاب…اگر بیابد و اگر بیاید از روزن دیوار…دیوانه است دیگر…!

جنون

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 5 آگوست, 2015 - در مجموعه دیوانگی

تو را که گم می کنم در این هیاهوی بی ضربان، داستان شب و من و دشت آغاز می شود…

شب است و آسمان با ستارگانش مهمان سکوت دشت…همین حوالی…سکوت که فرمان می راند انزوای بی گاهت آرام به آغوش دشت می غلتد آنگونه که قرار کوه بی قرار نشود در این امانِ گاه گاه تیشه…رها در سیال آرام دشت، دیوار به دیوار آتش- مانده از مهمانی شب- خیالت را پر می دهی به دوردست ها…دورها…دورترها…

خیال که پر می کشد، آتش -همان همسایه دیوار به دیوار- آرام به خلوتت می لغزد…گرمت می کند…گرم و گرم تر…و خیالت دور و دورتر…خیالت از نگاهت به یقین آن سوتر…درون که شعله می کشد، آتش – این مهمان ناخوانده- می شود هم بستر شب های خاموشت یکبار دیگر…دلت فریاد می خواهد…

سیلی سرد باد، بال پران خیالت را می شکند…اینک تویی باز اینجا…دشت و سکوت و شب….و چشمانت خیره به آنان، رقصان بر گرداگرد آتش…نجواکنان و پریشان در ضیافت بی هنگام رقص و باد و آتش…

و اکنون در گوشه ای از این مکان بی زمان، تنها تو هستی و نجوای صاحبان آتش…شیدای شیدا…بیقرارِ بیقرار…و شب و ستاره و ماهتاب که خفته اند آن سوتر…آرامِ  آرام…خواب و خاطر شیرینشان پریشان مباد…!

باد رقصان…شعله رقصان…و آنان نیز با تو- یکی از آنان- بر گِرد آتش رقصان…جنون چه جولان می دهد امشب…!

دعای خیر

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 جولای, 2015 - در مجموعه پرت و پلا

همسر مهربانم سلام

امیدوارم که حالت خوب باشد و ملالی نداشته باشی…باید عرض کنم خدمتتان که من به سلامتی رسیدم…یعنی چند وقتی هست که رسیدم و زندگی ام به خوبی در جریان است…می دانم که بعد از نوشتن امان از توپولوف، بیش از قبل نگران حال و احوال من می شوی…این نامه را با دست خط خودم برایت می نویسم تا مطمئن شوی که در سلامت کامل به سر می برم و هیچ ملالی ندارم جز دوری شما…البته مقداری بدخط است که به بزرگواری خود بر من خواهید بخشید…همسر مهربانم یقین عمیق دارم دعای خیر تو که همیشه پشت سر من بوده باعث شده تا بر مشکلات -اگر باشد- چیره شوم…از تو خواهش می کنم مثل همیشه دعای خیرت را از من دریغ نکنی…

باری اگر جویای حال اینجانب هستید باید به عرض برسانم که اینجا هم چیز خوب است و من هم در سلامت کامل به سر می برم…البته این را قبلن گفته بودم…می خواستم برایت چند تا عکس جدید بفرستم ولی عکاس گفت بهتر است صبر کنی تا بلکه موهای سرت دربیاید…راستش را بخواهی از وقتی یک کتری آب جوش روی سرم ریخت قسمتی از موهای سرم سوخته و پوست کله ام در آمده است…البته جای هیچ نگرانی نیست…قسمت جلو و پشت موهایم کاملن سالم هستند و فقط در فرق سرم دایره ای مسطح به شعاع تقریبی پنج سانتی متر ایجاد شده است…

داستانش طولانی است و از حوصله تو و این نامه خارج است اما از وقتی که از بالای پل عابر پیاده به پایین پرت شدم و کتفم شکست برداشتن وسایل برایم مقداری سخت شده است…البته دست چپم مشکل ندارد و فقط دست راستم مثل پاندول تاب می خورد…جای نگرانی نیست…یک قلاب به لبه ی جیب سمت راست شلوارم وصل کرده ام و با یک طناب که یک سرش به مچ دست و سر دیگرش به قلاب محکم شده حرکت پاندول را کنترل می کنم…وقتی هم می خواهم چیزی بردارم طناب را از روی قلاب آزاد می کنم و از پشت با دست چپ یک ضربه محکم به دست راستم می زنم تا پاندول دوباره به حرکت بیفتد و بتوانم وسایل را بردارم که البته اینبار از شانس من خورد به کتری آب جوش…

می دانم دعای خیرت همیشه پشت سر من است وگرنه وقتی از بالای پل افتادم و نقش بر زمین شدم کامیون می توانست از روی سرم رد شود و نه از روی جفت پاهایم…باز هم خدا را شکر که فقط پای چپم از لگن در رفت…الان وقتی راه می روم از پشت که نگاه می کنی اول سمت راست بدنم می رود و بعد سمت چپ به دنبالش…تصور کن چقدر بامزه شده ام…البته از جلو اگر دقیق نشوی – که خوب نیست بشوی- چیز خاصی مشخص نیست و به ظاهر همه چیز روبراه است…

راستش وقتی کامیون داشت از روی پاهایم رد می شد این سوال فلسفی در ذهنم جرقه زد که چرا کامیون این همه چرخ دارد و چرا چرخ هایش اینقدر بزرگند…چرخ دوم که از روی پاهایم رد می شد هر چهار مچ پایم شکست…بهتر است بگویم خاکشیر شد…خیلی بامزه است…مثل پنگوئن های قطب شمال راه می روم…فقط پنگوئن به صورت هفت راه می رود و من به صورت هشت…بامزه است نه؟…

ببخشید چند لحظه صبر کن برمی گردم…باید یک قطره را روزی سه بار توی چشمم بچکانم… دکتر می گوید چشم مصنوعی اگر مرطوب نباشد عمرش کوتاه می شود…نفهمیدم وقتی کامیون از رویم رد می شد چه اتفاقی افتاد که مجبور شدند چشم سمت راستم را از کاسه دربیاورند…الان نصف اجسام را تار می بینم…البته جای هیچ گونه نگرانی نیست چون نصفه ی دیگر اجسام را با چشم چپ واضح می بینم…فقط وقتی مردمک چشمم پایین می افتد اوضاع کمی به هم می ریزد که آن را هم با ضربه ای که با پاندول به زیر فک راستم می زنم می فرستم سرجایش و هم چیز رو براه می شود…

عزیزم یک نفر آمده من را ببرد حمام و رختخوابم را عوض کند…نمی دانی چه پیرمرد نازنینی است…گفتم که فکر بد نکنی و دعای خیرت را از من دریغ نکنی.

دوست دار و محتاج دعای خیرت/ فرهاد

داستان نوشتن های من

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 ژوئن, 2014 - در مجموعه بی ربط

داستان نوشتن من و این کنج خاک گرفته مثل رانندگی راننده اتوبوسی است در دل شب برای مسافرانی خواب زده…او می راند برای آنانی که خوابند و من هم می نویسم برای دیگرانی که آنها هم!…البته از اول هم قرار نبود برای دیگرانی بنویسیم…کنج دنجی بود برای لم دادن و گفتن حرفهایی که باید گفت و نمی توان گفت در این پرهیاهوی فوتبال و والیبال و هسته ای و عراق و ….

بعضی وقت ها – درست همان وقت هایی که لم می دهم و به آسمان خیره می شوم- مشکوک می شوم به این همه هیاهو…نکند مسحور شده ایم و چشم هایمان دایره های چرخان دارد….نکند این همه اتفاق زاییده ی هوشمندی بیمارگونه ی ابرمردهای رسانه ای است که بود و نبودشان بسته به خلق و مدیریت رویدادهای جهان بی کنج ماست….همیشه چیزکی برای پخش مستقیم و خبر فوری دارند که سر مردمان را گرم کنند و بسان لوبیای سحر آمیز رشد کنند و پلی شوند برای رسیدن ما به غول های آن سوی ابرها…باید به آینه نگاهی بیندازم…اگر آینه، آینه  باشد…!

بگذریم….چند وقتی بود نوشتنمان نمی آمد….نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد…نه….کنج دنجی پیدا نمی کردیم که خلوت کنیم، تخیل کنیم، بنویسیم و تخلیه شویم…کنج ها را قبل از ما اشغال کرده اند و تخمه آفتاب گردان می ترکانند….می برند شادی می کنند…می بازند شادی می کنند…ازدواج می کنند شادی می کنند….جدا می شوند بازهم شادی می کنند…زاییده می شوند شادی می کنند….می میرند…هنوز نه…شاید هم زیرپوستی!….انگار از قحطی قرن ها شادی آمده اند و هول حلیم است و دیگ داغ…همه چیز قاطی شده است و همه پاتی کرده اند این روزها…دخترک نتیجه 5 به علاوه 1 را حساب نمی کند پیش بینی می کند و کاترین را بهتر از مادرش می شناسد…پسرک تصویر توالت خانه اش را هم به اشتراک می گذارد تا مبادا پدر لحظه ای بیابد برای اندیشه ی امروز و فردا…آن طرف تر پدر لباسش را در تاریکی درون کمد عوض می کند تا ناموزونی اندام اسباب لایک و خنده ی دوستان نشود اندکی بعدتر….آدم ها همه جور غریب شده اند و واجور همدیگر را ذخیره می کنند….موقشنگ، فنچ 12 ، چهارچشم، تفاله 2010، اسکلت و …

بگذریم… در این دنیای غریب اگر عمری بود باز هم می نویسیم اگر کنجی بیابیم که به اشتراک نباشد….!

 

عدالت

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 جولای, 2013 - در مجموعه یک کم جدی

پسرک فال فروش قد می کشد بر روی سرانگشتانش و پاکت سفیدرنگی را به جوان پشت فرمان ماشینی گرانقیمت می فروشد..!
و عدالت در این داد و ستد ساده ی مکرر تعریف می شود…
عدالت ذره ای احتمال دارد…- اگر نگوییم شانس- آنجا که پدر و مادر پسرک به یکباره به هم دل دادند…
و ذره ای هنوز بیشتر، آنجا که قرعه ی زندگی به نام پسرک افتاد…
عدالت ذره ای هم قد کشیدن دارد…آنجا که پای اندیشه و تلاش به میان می آید…آنجا که من و تو، معنای خود را می سازیم…
آری…ما میراث دار قدکشیدن های گذشتگان خود هستیم و آیندگان ما نیز وارثان ما…
و این عین عدالت است اگر احتمال را فراموش نکنیم….!

حسنک کجایی؟

نوشته شده در تاريخ شنبه 29 ژوئن, 2013 - در مجموعه بی ربط

شب بود و آسمان سخت خفته با خورشید و مهتاب و ستارگانش….زمین ساکن بود و ساکت…شاید هم مرده! … هوا رفته بود پی چرایی دورتر …نفس هم نسیه…!
آنطرف تر دو قدم مانده به کوچه ای تنگ و تاریک و سیاه، ناگهان گاو بع بعی نشخوار کرد از روی خماری…”پستانهایم پر از شیر است…شیره دان وجود بیاور”…حسنک کجایی؟!…
گوسفند میومیو کنان گوشه چشمی نازک کرد با طنازی…”تن من ارزانی وجودت….چاقوی تیز بیاور”…حسنک کجایی!؟….
مرغ شیهه ای کشید و درد کشید از سر ارادت…”تخم طلا زاییدم اینبار….روغن داغ بیاور”…حسنک کجایی؟!…
سگ عرعری کرد از روی خجالت…دمی جنباند از سر وفا…”پاچه ی عهد قدیم گرفته ام…کاسه ای نو بیاور”…حسنک کجایی؟!….
خر اما ساکت بود….
حسنک آمد…!!
حسنک که خوابها بود سالها و تشنه و گرسنه… شنید و پی این همه دوست، شادان آمد….!!

مهتاب

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 مارس, 2013 - در مجموعه دیوانگی

و چشمانت/ شبگون بی حصار/ آنجا که مهتابِ نیمه شب لانه می کند/ در غفلت خورشید
و من در گریز هر گزیر و ناگزیر/  پاورچین…پاورچین/ هر شب به نوشیدن مهتاب می روم
یک جرعه یک نفس/ تا هزار توی خیال
آنجا که راز چشمانت/ پشت بهت من/ پیداست

هبوط

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 مارس, 2013 - در مجموعه دلتنگی

و عشق سبب بود هبوط آدم را به زمین…
خدا تنها بود…
سیب بهانه…!

انتظار

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 فوریه, 2013 - در مجموعه دیوانگی

در این دورترها که زمین رام است و آسمانِ عبوس، تلخ و خورشید هم پیاله…
سینه بهانه می گیرد بازمانده اش را…
و بغض امید می دهد به دخترکی سپید از جنس خیال و ابریشم
که پس باز می آورد مانده ی عاشق را…
ای نهایت من، انتظارت را حریصانه می شمارم تا دوباره ی سبز زمین….
و چه سخت است حریصانه بلعیدن ثانیه ها و ساعت ها در این زمانه ی کم حوصله….
انتظار که عجول باشد ثانیه، سال است و دقیقه، قرن….
ساعت را نمی دانم… هر چه باشد از متر عمر من بلندترست…
به یقین می دانم…..!

order synthroid cheap levitra buy levitra