رویای من

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 31 جولای, 2016 - در مجموعه پرت و پلا

خواب از هر نوعش باشد بودنش نعمت است و نبودنش عذاب الهی…چه خواب عمیق شبانگاهی باشد و چه قیلوله و فیلوله و عیلوله و حیلوله و غیلوله…خواب که باشد رویای شیرین هم به دنبالش می آید اگر به ارتباط ظریف کاه و کاهدان باور داشته باشیم… رویاهایی که ذهن را به جایی می برند که متخیل ترین آدم ها (آنان که زیاد خیال می کنند) نیز از سیر در این لامکان ها عاجزند…در کرات آسمانی سیر می کنی و در باغ انار جدِ بزرگوار، مهمان چای مادربزرگ داوود – دوست دوران مدرسه- می شوی…در هیبت سوپرمن، پسر شیرین عقل آقای عمادی را از پرت شدن در دره نجات می دهی و در مزرعه گل های آفتاب گردان با خرگوش سخنگو در باب فلسفه زندگی و مرگ انسانیت سخن می گویی…خلاصه، آش شله قلم کاری است این رویای شیرین که ملات پیش گویی های گذشته و حال و آینده ی طالع بینان محترم را فراهم می کند…جذابیتش هم به همین است که فقیر و غنی، پیر و جوان، سیاه و سفید و خرد و کلان نمی شناسد و هر کس به فراخور حال و بسته به میزان تناول شام از آن بهره مند می شود….

اما رویا دیدن های من داستان متفاوتی دارد…نه تنها از این جهت که خواب می بینم سرجلسه امتحان خودکارم نمی نویسد و همه دوستان و آشنایان دور یا نزدیک می روند و برگه ی امتحان را تحویل می دهند و من می مانم و نگاهِ عاقل اندر سفیه استاد…یا زمانی که برگه سوالات امتحان ناخواناست و از مراقب امتحان می خواهم آن را عوض کند اما تا آخرین لحظات نه خبری از مراقب می شود و نه از سوالات…بلکه از این جهت که رویاهای من خوشبختانه یا شوربختانه سری در آسمان و پایی در زمین دارند…!

چند شب پیش خواب می دیدم که به دلیل رخ دادن سلسله علت هایی مبهم و نامشخص در کنار حاج آقای منور الچهره ای نشسته ام و بی صبرانه منتظرم تا سرکار خانم جولی از گل چیدن و گلاب گیری برگردد و با کسب اجازه از پدر، مادر و عمه جان مرحومش “بله” را بگوید که به یکباره یادم می آید متاهل هستم و صاحب دو فرزند…با یک تو گوشی جانانه که نوش جان می کنم از خواب شیرین می پرم…تازه متوجه می شوم که کلاه گشادی سرم رفته و  همه اش رویا بوده و در رویا همه چیز آزاد و حلال است حتی ماه رویی چون آنجلینا…هوا گرگ و میش است که به امید دیدن ادامه خواب و چشیدن طعم صبح پادشاهی به خواب می روم که از شانس خوبم درست در همان جا که پریده بودم  فرود می آیم…سرِ سفره عقد…اما نه از عاقد خبری هست و نه از آنجلینای عزیز…در گوشه تصویر اما سایه خوش تیپ و عصبانی مردی را می بینم که بعدها با مراجعه به اینترنت می فهمم براد همسر قانونی سرکار خانم آنجلیناست …گویا در همین چند لحظه زمینی شدن من، پیت خوش غیرت از خیانت بانوی مکرمه باخبر می شود و با کمک جلوه های ویژه و ترفندهای سینمایی خودش را به مراسم می رساند…حالا هم با کارد کیک عروسی به سمت من رقص کنان می آید…با هر ضرب و زوری شده با دهانی کج، زیر چشمانی کبود، دنده هایی نرم و بدنی خاکشیر شده از دست خواب بسیار عمیق و لجوج صبحگاهی خلاص می شوم…!

عرض نکردم که رویاهایم پایی در زمین دارند…!

اما این آخری که الحق نوبر خواب هاست…خواب می بینم که جنگ جهانی اول شده است و من که میدان تیر دوران سربازی را تا آخر دوره به مدد هدف گرفتن بینی یاسر عزتی معروف به یاسر پشه معاف شده بودم باید به عنوان پیاده نظام هیتلر راهی جنگ با متفقین شوم…در این بین با هر آن کس که از دوران نوزادی، نوجوانی و جوانی نیمچه وابستگی عاطفی-احساسی داشته ام روبرو می شوم…از ملیحه جون دختربچه ی مو اسکاچی نصرت خانوم که بالاخره قبول کرد با من مامان بازی کند گرفته تا نازی خانم دختر آفتاب مهتاب ندیده همسایه دیوار به دیوار با آن لپ های رب اناری اش… اندیشه کردند و حیله بستند تا شاید من را از این ماموریت خطیر بی ربط منصرف کنند…هر چه تلاش کردند و وعده وعید دادند افاقه نکرد که نکرد…در نهایت راهی جنگ علیه متحدین شدم و در نبردی که چیزی از آن در خاطرم نیست جز اینکه در غرب ایران رخ داد پیروزمندانه به خانه ی پدری برگشتم که به دلیل بمباران متحدین به خرابه ای تبدیل شده بود اما همه به طور معجزه آسایی زنده بودند و به یمن سلامتی من در میان تلی از خاک در حال جشن و پایکوبی…از پدر، مادر، برادر، خواهر، صغری خانم پیرزن همسایه، ملیحه جون و نازی خانم گرفته تا استاد درس ریاضی دوم راهنمایی و حسن آقا، مومن محله که هم مداحی می کرد و هم کله ی بچه دبستانی ها را به طرز فجیعی از ته می تراشید…در این میان اما آنچه که به جایی نمی رسید فریاد و ناله های سوزناک من بود…چون می دانستم که در نهایت متفقین بر متحدین پیروز می شوند و همین روزهاست که از من بابت تیرهایی که خدا شاهد است همه شان به خطا رفته اند انتقام سختی بگیرند…!

عرض نکردم که رویاهای من سری در آسمان و پایی در زمین دارند….شما باور نکردید…!

گلاب به رویتان

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 جولای, 2016 - در مجموعه پرت و پلا

گلاب به رویتان…شال و کلاه کردیم که برویم مراسم ختنه سوران شایان جان پسر باجناق بزرگ مان…رسیدیم دیدیم گلاب به رویتان، جا تر است و بچه نیست…گویا شایان جان، تیزی را که دست آقای دکتر می بیند رَم می کند و فرار را بر قرار ترجیح می دهد…فقط خدا می داند الان در کدام سوراخ سنبه ای قایم شده است… صدبار نه -گلاب به رویتان- هزار بار گفته ام که بچه تا یک سالش نشده باید -بازم گلاب به رویتان- ختنه اش کرد….بزرگ می شود می فهمد و نمی گذارد…حق هم دارد…!

حالا هم بچه های تُخسِ فامیل، لُنگِ جامانده از شایان جان را پوشیده اند و وسط جمع، معرکه گرفته اند…سهراب -پسر فروغ خانم- که یادش رفته خودش آن سال ها بابت این موضوع چه قشقرقی به پا کرده بود، لُنگ را به کمرش بسته و روی گل قالی، عربی می جنباند…رحمان – پسرعموی بزرگ شایان جان- ماتادورشده و وسط میدان، شاخِ گاو طلب می کند…بزرگ تر ها هم ذوق زده، از این صحنه های بدیع فیلم و عکس می گیرند تا چند لحظه بعد دیگران را درنبوغ هنری شان سهیم کنند…خلاصه معرکه ای به راه افتاده است…!

در این میانه ی شوخ و شنگی ها اما هیچ کس نگران حال شایان جان نیست…گرسنه نباشد!…سرما نخورَد طفلکی!… اصلا با آن وضعی که از روی تخت بیمارستان فرار کرد نکند لباس تنش نباشد!…باز جای شکرش باقی ست که گواهینامه دارد وگرنه -گلاب به رویتان- با پای پیاده در این اوضاع محسوس و نامحسوس و با آن وضعیت -گلاب به رویتان- نیمه عریان خدا می داند چه بلایی سرش می آمد و چقدر جریمه اش می کردند…!

شاه نشین

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 مارس, 2016 - در مجموعه دیوانگی

دلم می لرزد و دستم به دنبال او بی آنکه بداند، می لرزد…از وقتی خبرِ آمدنت را در گوشِ شهر خوانده اند نه تنها من، که آسمان هم یک ریز شادی می کند و این را من وقتی ابرهای تیره ی چموشش بد مستی می کنند، می فهمم…خبرِ آمدنت را نرگس های دخترکِ سرِچهارراه دادند و من می دیدم که دخترکِ فقیر در فرصتِ چراغ، چیزی در گوشِ مردمِ شهر می گفت و لبخند می داد و مژدگانی می گرفت…

دستمال برداشته ام و غبارِ تنهایی و فراموشی را از روی همه چیز پاک کرده ام….دلتنگی ها و غریبی ها را گذاشته ام دمِ در تا رفته گر پیر، همان که شب های کوچه و خیال و سایه های لغزان، برایم از فتوحات عاشقانه اش می گفت با خود ببرد و بین عاشق های خسته ی شهر تقسیم کند و خبر دهد که امشب بزم شیدایی را بی منِ شوریده برپا کنند…

شاه نشین خانه را تخت گذاشته ام…تخت را با حریرِ سفید- یادگار پیلگی پروانه ها- پوشانده ام تا سیمین تنِ دلربایت را چون مرواریدی به بر گیرد…صندلیِ کهنه ی سال های دور را جلایی داده ام و آن سوتر از تخت – آنجا که مرزِ حریمِ امنِ تو تعریف می شود- گذاشته ام تا پاسبانی دهم، رویایت آن سوتر از خیال من نرود و تمام شب تا شب و شب تا شب – اگر صبح بفهمد و نیاید- بی قرار، صبوری می کنم افسونِ چشمانت را…

به رخِ گلهای قالی، شبنمِ انتظارِ صبحِ بهاری پاشیده ام تا از خوابِ سنگینِ زمستانِ خیره برخیزند و در برابرت جلوه گری کنند…نرگس ها – همان ها که خبر آمدنت را داده بودند – را بر روی میزِ ترمه پوش نشانده ام گوش به گوش آن دو جام بلورین– ثمره ی دوراندیشی تاکِ پیرِ خانه- تا هرچه را که در چنته دارند با هم در شب قرارت رو کنند…و آینه -این پیرِ خسته که مدت هاست پشتِ غبارِ فراموشی جامانده است را صفایی داده ام و من به چشم خود دیدم که مردِ درونِ آینه، برق نگاهم را رندانه دزدید و لبخندی به شیرینیِ شبِ وصل، عوضم داد…

در گوشِ هوا خوانده ام که عطرِ تو را حفظ کند تا  صبح بر دوش پروانه ها پیش کشِ باغِ گلهای شهر کنم جای آن عطری که این روزها سینه ی شهر را به یمن تو لبریز کرده است و باران – همان که بی قرار می بارد هنوز- را به مهمانی حوضِ کوچکِ حیاطِ خانه برده ام تا با طنازیِ سرپنجه های نمناکش، ماهیِ کوچکِ حوض را که به سوگِ کاشیِ شکسته رفته است جانی تازه دهد…

دور تا دور حوض را با شمعدانی های قد و نیم قد آراسته ام و به برگِ پاییزی گفته ام خاطره ی شاخه و درخت را به دوش باد بسپرد و رویِ چروکیده ی سنگفرش حیاط را با رقص و رنگ و خش خشِ آواز بزک کند…به شب بوی پیرِ گوشه ی تاریکِ حیاطِ خانه هم که سالهاست به خوابِ کوچه رفته مژده ی آمدنت را داده ام…یادم هست از شادیِ بودنت به خود پیچید و رفت و رفت تا بر دارِ آسمان – آن بالاترینِ بالاها- نقشِ چشمان تو را رج بزند… و من آن سوتر دیدم که دخترانِ باغچه – سوسن و نسترن- در گوش هم چیزی گفتند و پشت چشمی نازک کردند و ریز خندیدند…

آواز قُمری ها و خنده ی خدا را هم دانه پاشیده ام تا جمع و خیالِ مهمانانِ شب جمع شود….و ستاره – و نه یک ستاره- را ریسه بسته ام دور تا دور خانه تا شیری ترین کهکشان آسمان ها در پیشِ چشمانت جلوه کند…

همه آمده اند، همه آماده اند و شب که دارد می آید از دورها با کوله ای سنگین برای ماندن…خدا کند قصدِ چند روز کرده باشد…

تب زده

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مارس, 2016 - در مجموعه پرت و پلا

سلام

غرض از مزاحمت، اعلام خبر بهبودی حال و سلامتی اینجانب در روزهای اخیر می باشد…مدتی است که به شرایط طبیعی بازگشته ام و در حال طی مسیر پرپیچ و خم زندگی می باشم…باید عرض کنم که در حال حاضر به عنوان یک انسان از نو متولد شده تنها به کار، درس، زندگی، همسر و فرزندانم، پدر، مادر، برادر و خواهرها، جمع فامیل، همسایه ها و اهل محل فکر می کنم…خوشحال شدم وقتی شنیدم مرغ کوکب خانم که مدتی بود تخم نمی گذاشت حالا تخم طلا می گذارد، اگزوز ماشین اکبر آقا با اینکه صدا دارد دود نمی کند، دختر بلقیس خانم دیگر گردن شوهرش را گاز نمی گیرد و نوزاد کبری خانم که فقط ونگ می زد حالا آرام است و دو لپی شیر می خورد…از یکی می خورد و دیگری را با دستش برای بعد رزرو می کند…

راستش دیگر تعداد لامپ های سوخته ی سقف را چندبار نمی شمارم و نوشته هایم را با خودکار خط خطی نمی کنم…به افق های دور الکی خیره نمی شوم و برای ابرهای سیاه شکلک در نمی آورم…سایه ها را بی خودی دنبال نمی کنم و به آخر حرفهایم هم اکو نمی دهم…نمی دهم…نمی دهم…همسر و فرزندانم از اینکه حالم خوب است بسیار خوشنودند و روزی چندبار دور من می چرخند و به من آب پرتغال و بیسکویت می دهند…مادرم که زن مهربانی ست همش قربان صدقه ام می رود و دور سرم اسپند دود می کند و از خوشحالی اشک می ریزد…پدرم اما مرد پرغروری ست و چیزی نمی گوید مثل همیشه اما مادرم می گوید سوی چشمانش این روزها بهتر شده است…

باور دارم که این زندگی دوباره را مدیون دوستانی هستم که نیمه شب با چشمانی پر از اشک برای سلامتی من دعا کردند…و من دیدم یک شب -که خواب فرشته و خانه قدیمی می دیدم- کرکره ی آسمان پایین کشیده شد و دوست من به همراه چند فرشته به دیدنم آمد… پشت دستش را روی پیشانی من گذاشت و تبم را اندازه گرفت و بعد با کف دست، محکم زد به پشت کله ام.. و من همانجا فهمیدم که حالم خوب شده است چون فرشته ها پوزخند زدند و با هم دوست شدیم…

مدتی ست که به اینترنت دسترسی ندارم….این نامه را هم از طریق هم اتاقی ام که می گوید بیل گیتس است می فرستم…بیل که صورتی کشیده و چشمانی روشن با عینک های گرد دارد، همیشه به سقف نگاه می کند و دنبال سوراخ می گردد…می گوید که هرچه تعداد سوراخ های سقف بیشتر باشد اتصال بهتر برقرار می شود و دیسکانکت نمی شویم….خودش می گوید یک شب که همه خواب بودند دوست من را پشت پلک هایش حبس کرده و من باور کردم چون دوست من و فرشته هایش روز بعد نیامدند….

ببخشید من باید بروم……الیزابت تیلور دارد از اتاق کناری سوت می زند و این یعنی نوبت کف دست است و تب و پشت دست و دوست من و فرشته هایش….

بهانه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 ژانویه, 2016 - در مجموعه دیوانگی

من به آخرِ داستان این دیوانه ها دلخوش و سرخوشم…همین که دیوانه ها بهانه ای دارند برای دیوانگی، گواراست…بهانه ای اساطیری…از جنس نرسیدن های افسانه ای یا شاید هم دیر رسیدن های همیشگی…

باور کنید بعضی وقت ها به حال این مجانین غبطه می خورم…نه درست می خورند  و نه درست می خوابند…نه پایی در این دنیا دارند و نه سری در آن دنیا ولی عالمی دارند در عالمشان که من نمی فهمم….مردمک های چرخان دارند و نگاه های خیره ولی دل هایشان صاف است و ساده….بدون غرض و بی مرض….این را وقتی انباشته های این روزهایشان را می کاویدم فهمیدم….

با اینکه امیدی به رسیدن ندارند ولی از امید هم تهی نیستند….پیرشان می گفت شرط اول در رسیدن خواستن است و دوم خواستن و بازهم خواستن و خواستن….البته مقداری امید می خواهد با چاشنی صبر…صبری که به اندازه کل سهم تو از زمان دراین دنیا برابری می کند و شاید هم اندکی بیشتر…می گفت اگر در این دنیا نشد در یک دنیای دیگر…وقتی که از شاخه ی زیتون یا ترکه ی انار زاده می شویم دوباره…می گفت مهم چگونگی رسیدن است نه زمان رسیدن…زمان را خاکیان تعریف کرده اند تا تقدم و تاخر خود را به رخ هم بکشند…

و باز هم مهم رسیدن است و بس…رسیدن به آن نگاه در آن لحظه ی ناب…در آن هجوم حادثه….در آن “آن”….آنجا که زمان رنگ می بازد و مکان لامکان می شود…و در آن زمان بی مکان، تو سهمت- همه ی سهمت- را از زندگی می چینی -دانه دانه- …یک سبد باران…یک شاخه مهتاب…و یک جرعه جنون… و تمام نسیبت را از زندگی باز پس می دهی -یکجا- …یک مشت دل و مقداری از مانده ی فرداها…عجب بده بستان شگفت انگیزی است این!….

همین است که به حالشان غبطه می خورم…حسادت می کنم و گاهی جسارت می کنم و خودم را به دیوانگی می زنم تا مگر دعوتم کنند به یک پیاله شراب سرخ….هم رنگ نگاه آفتاب وقتی از دوری مهتاب، دلش سخت می گیرد….اگر مرا بپذیرند و بار عامم دهند در این ضیافت جنون….

افسون

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 18 نوامبر, 2015 - در مجموعه دیوانگی

در میانه ی راه آسمان به زمین، جایی که رویا اختیارِ ذهن را به بیداری می دهد آوایی به گوش می رسد…همانجا که دلچسب ترینِ لحظه ها با دلنوازترینِ آواها شکل می گیرند…در تعلیق جسم و ذهن…آوا که به زمین می نشیند موسیقی در عمقِ جانِ مردِ دریا، ته نشین می شود…
چشمانِ خسته ی مرد دریا به روشنایی روز باز می شود…روزی پس از یک شب، اسیریِ طوفان و زورقِ شکسته و امیدی به دوردستی خواب خدا در عمیق ترین و تاریک ترین نقطه دریا…

و اینک آرامِ ساحل و کلبه ای گرم و بستری رام و بوی بهشت که همین حوالی می پیچد…و فرشته ای که همین نزدیکی هاست…پنهان از نگاه مرد…مرد دریا اما باور دارد که صدایِ قلب فرشته را شنیده است…حضورش در ذهنِ کلبه ساری است…پریش گیسوانش در فضا باقی ست…عطرِ تنش در هوا جاری ست…فرشته، همین حوالی ست….شاید……شاید پشتِ تصویر آن دو چشم افسونگر که بر دیوار خودنمایی می کند پنهان است…و این چه افسونی ست در آن تصویر که مردِ قحطِ باران را به هم آوردی موج و صخره و طوفان کشانده است….کدامین جادو، مردِ آفتاب و بیابان و آسمانِ تشنه را به هم آغوشیِ دریا و بدمستیِ ابرهای تیره برده است…

درب کلبه باز می شود….نگاهِ مرد بر روی دیوار می لغزد…!
رویا و بیداری در هم می تنند….در میانه ی راه آسمان، آوایی به گوش می رسد…..!

برای هومان عزیز

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 اکتبر, 2015 - در مجموعه بی ربط

سلام…

به این دنیای خاکی و آبی و به این جهان پر از رمز و راز، به این همه زیبایی، زندگی و شور و هیجان خوش آمدی…به سلام صبحگاهی با شیر داغ و لقمه ی در راه…به چای عصرانه و نان و پنیر با عطر نعناع و دیدار عزیزان… به قدم زدن های گاه و بی گاه و سپیدار و بادبادک و سردِ بستنی…به یک دورهمی گرم با سس تند و یک لقمه پپرونی و سیب سرخ کرده ی اضافه…به دنیای مجازها و لایک ها و نقاب ها…به شعر و موسیقی و آواز و حافظ و مولوی و سعدی و خیام…به قهر و آشتی و عاشق شدن های گاه و بی گاه…به شب های امتحان و امتحان و امتحان و امتحان….به سبز و قرمز و زرد و سفید…به رنگ و آب و آبرنگ و آدم های رنگ به رنگ…

باور کن زندگی در همین چیزهای ساده خلاصه می شود…آدم ها، زیادی آن را جدی می گیرند و برای داشتنش خود را به زحمت می اندازند و فرمول اختراع می کنند… همه اش را می شود در یک گاز محکم به سیب سرخ -با پوست- دید…در یک خوشه انگور نچیده چشید…در دانه های ردیف و به هم تابیده انار لمس کرد…در صدای بام بامِ هندوانه ی رسیده شنید و در عطر پرتغال و نارنج بویید…

از آمدنت خیلی خوشحالیم…همه…حتی دوستانی که نه نسبت فامیلی با ما دارند و نه رابطه ی آنچنانی…همه برای آمدنت ثانیه ها را دانه دانه شمرده ایم…با اینکه در این زمانه ی پرمشغله گاهی وقت ها دانه ای از دستمان می افتاد و حساب روز و ماه و سال از دستمان در می رفت اما حساب تو سرجایش محفوظ بود…در بالانشین ذهن مان…در گرم ترین نقطه دلمان…

راستش از همان روز اول، سنگینی بار مسئولیت تو را حس می کردم…سنگینی که تا تو هستی و من هستم – وشاید هم بعدتر- با من خواهد بود…دوشادوش…دم به دم…شاید ما آدم ها اگر تصمیم با خودمان بود که دنیایمان – پدر، مادر، ملیت، نژاد، رنگ، زبان- را انتخاب کنیم بعضی ها دلشان سخت می گرفت از بس تنها و بی کس می شدند…و خدا خواست که هیچ مادر و پدری غصه نخورد از بس خودش غصه خورد از تنهایی…و شاید برای همین است که نمی دانیم چرا من، من می شود و چرا سهم من از دنیا این است…

بگذریم…

این چند خط را به رسم گذشته و به شادی حضورت در جمع خانوادگی می نویسم تا وقتی بزرگ شدی بخوانی و من باورم شود که زمان چه زود می گذرد وقتی تو می توانی بخوانی…می خواستم از دنیا بنویسم – از پستی ها و بلندی ها، از شادی ها و غم ها و از هزاران پارادوکس دیگر-  دیدم خودم هم خیلی وقت است از دنیا جامانده ام…نه راه برگشت دارم و نه پای رسیدن…سایه ی کم رمقی پیدا کرده ام و سلانه سلانه می روم تا برسم…به دنیایی که هم می نالیم و هم دل نمی کنیم از او…و دنیا مانده بین این همه پارادوکس، حیران و انگشت به دهان که اصلن خودش کجای این داستان است…!

باز هم بگذریم…

اسمت را مادرت پیشنهاد داد…البته از اول یعنی همان چندماه پیش قرار چیز دیگری بود…همه قبول کرده بودند حتی مادرت….اما از نگاهش – که رمزگشایی از آن، مهمترین تخصص من است- همان روز بوی وتو به مشام می آمد…تا اینکه چند روز قبل از تولدت با یک اس ام اس از بالا – که جای بسیار مهمی است- ناگهان همه چیز تغییر کرد…جستجویی کردم و پسندیدم و قبول کردم…بعدها که بزرگ تر شدی متوجه می شوی که من چقدر خانواده دوست هستم و زیر بار زور نمی روم مگراینکه زور، زورش زیاد باشد…البته آشنایان برای این ویژگی اسم دیگری گذاشته اند که نباید زیاد جدی گرفت…امیدوارم اسمت را دوست داشته باشی…هومان: نیک اندیش…و آرزو می کنم نیک بیندیشی که آنچه تو را از دیگران متمایز می کند همین نیکو اندیشیدن است…اندیشیدن هایی گاه بدون پاسخ…اهمیتی ندارد…اصل اندیشیدن است…

به جز من و مادرت – که زن زیبایی ست – یک نفر دیگر هم حریصانه انتظارت را می کشید…خواهرت رویان….و این را وقتی با آرتا کوچولو – پسردایی ات- بازی می کرد فهمیدم…هر وقت حرف تو پیش می آمد برق شادی را در نگاهش می دیدم و هیجان در صدایش پرواز می کرد…رویان شده همان دختری که ما می خواستیم…شاید هم بهتر…عزیز و دوست داشتنی با لبخندی شیرین و گیسوانِ شبگونِ بلند…دختری شایسته که من عاشقانه دوستش دارم…

تا تو بیایی خانه را بارها آب و جارو کرده ام…حالا که بحث جارو به میان آمد بهتر است بدانی که مدیریت امور اجرایی خانه با من است و مادرت مسئول واحد نظارت و ارزیابی ست…رویان قول داده بود وقتی بزرگتر شد در واحد اجرایی فعالیت کند اما به گمانم با بررسی اوضاع به این نتیجه رسیده که در واحد نظارت و ارزیابی -پیش مادرش- اثربخش تر است و کار در آنجا با روحیه اش سازگارتر.

باز هم شادباش مرا بابت آمدن و اضافه شدنت به جمع خانوادگی مان بپذیر…امیدوارم همانی باشیم که دوست داری.. که برایش تلاش بسیار کرده ایم…

عادت

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 30 آگوست, 2015 - در مجموعه دیوانگی

جای تو خالی!….دیشب من بودم و خلوت من و خیال تو…هر سه زیر یک سقف -چشم در چشم- کنار آتش…همان جا که واژه واژه ی نوشته هایم در میان رقص شعله ها به پرواز درآمدند تا خیالت را کمی گرم کنند…واژه ها را می دیدم که از لای پنجره به آسمانِ شب می خزند و دور می شوند کلمه به کلمه…حرف به حرف…شاید آن سوتر بر لبان دیوانه ای بنشینند که یادت را در شب بی مهتاب ذکر می گفت یا در دستان شاعری که نیمه شب با یک فنجان چای داغ و مقداری کاسه ی لبریز شده، شعر فصلِ سردِ دلتنگی می سرود…

دنیای این شب های من است نوشتن برای دیوانه ها اگر روز امان دهد و بگذارد شب پایش را کمی از گلیمش درازتر کند…عادت است دیگر!…چیزهای هست که باید گفت و چیزهایی که باید شنید حتی اگر امید هم، سوسویش را از من دریغ کرده باشد…یادم هست یکبار چندتایی از این نوشته ها را به پیرمرد دوره گردی که فریاد می زد ” قراضه می خریم” فروختم و مقداری جنونِ نیمه شب خریدم و تا صبح با یک کاسه روزگارتلخ نوشیدم…عجب شبی بود آن شب!…باز هم من بودم و خلوت من بود و خیال تو….هر سه زیر یک سقف…جای تو خالی!…

از شما چه پنهان گاهی وقت ها-درست همان وقت هایی که واژه ها از پای می افتند- به سرم می زند تکلیف این دیوانگان را یک سره کنم و در یک آنِ غفلت آلود با نشتری بر سینه، روح دوران را به چنگ آورم و در دوردست ترین نقطه عالم -آنجا که گمان هم پر نمی کشد- پنهان کنم…بالای کوه سپید، ته دره ی شور و یا در دل دریاچه آوازهای وحشی…شاید دیوانگان هم یک شبِ دراز، آسوده بخوابند…

…می ترسم…می ترسم از اینکه خیل دیوانگانِ عالم معبدی یابند برای قیام و قنوت…معبدی که بر سردر آن نوشته باشد  ” اینجا دیوانگان را به مسلخ عشق می برند…لطفن با جنون وارد شوید”  و در گرداگرد معبد، دارهایی برافراشته باشند بلند و بر هر دار دیوانه ای به انتظار لبخندی ایستاده باشد بی جان…آنجا فرجام دنیای عاقلی است…ابد -آن هنگامِ بی هنگام- جان می دهد گوشه ای و ازل که می نشیند با وقار و بی قرار به انتظار سه باکره ی زیبا که از دل دریاچه زاده شوند و دنیا را از نو آغاز کنند بر مدار جنون و دلدادگی…

دیوانه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 17 آگوست, 2015 - در مجموعه دیوانگی

دیوانه با آنکه دیوانه است ولی خوب می داند که خورشید از پشت کوه طلوع نمی کند…از روزنه ی پرده اتاق – همان اتاقِ کوچک پر از آواز- می آید. هر صبح پرده را با شوقی دیوانه وار کنار می زند  تا آفتاب را مهمان سفره ی پر از شعر و آواز و نان و زندگی اش کند….دیوانه است دیگر…!

پرده کنار می رود…پنجره باز می شود و باز اسب سیاهِ شب را می بیند که خیره به آسمان ایستاده است….محکم و استوار…گاهی چرخی می زند همین حوالی و نرفته دوباره باز می گردد…کار این روزهای دیوانه است هم صحبتی با اسب و هم بستری با شب….شبی که ماهتاب ندارد و روزی که آفتاب…

غصه دار، شعر و آواز را در کوله ای می گذارد و قسمتی از نان و زندگی را نیز…و در تاریکی روز که ستاره رمق ندارد و ماهتاب جان، چراغ شب را بر بلندای شاخه ی درختِ پیرِ برکه- همان حوالی- می آویزد…پی روشنایی می رود هر روز…آفتاب، ستاره، ماهتاب….دیوانه است دیگر…!

شعر را به درخت می بخشد آسمان لبخند می زند…آواز را به برکه می دهد شب تلخند می زند….چراغِ شب، آرام و قرار برکه را به رخ می کشد…آفتاب و ستاره و ماهتاب بر زلال برکه نمایان می شوند….

نان و زندگی را قسمت می کند تا سهم شادی را کنار بگذارد…درخت می رقصد…برکه می لرزد…باد هوهو کنان، زندگی را می دزدد…چراغ شب می میرد….آسمان می نالد…درخت می گرید…برکه سیاه می پوشد…دیوانه دیوانه می شود…!

نان را می گذارد کنار برکه…شعر و آواز را بر می دارد و تابوت چراغ شب را به دوش می کشد تا طلوع آفتاب…اگربیابد و اگر بیاید از روزن دیوار…دیوانه است دیگر…!

جنون

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 5 آگوست, 2015 - در مجموعه دیوانگی

تو را که گم می کنم در این هیاهوی بی ضربان، داستان شب و من و دشت آغاز می شود……

شب است و آسمان با ستارگانش مهمان سکوت دشت…همین حوالی…سکوت که فرمان می راند انزوای بی گاهت آرام به آغوش دشت می غلتد آنگونه که قرار کوه بی قرار نشود در این امانِ گاه گاه تیشه…..رها در سیال آرام دشت، دیوار به دیوار آتش- مانده از مهمانی شب- خیالت پر می کشد به دوردست ها…دورها…به پسِ پرده شب که مهتاب به خواب شیرین آسمان رفته است…

خیال که پر می گشاید، آتش -همان همسایه دیوار به دیوار- آرام به خلوتت می لغزد… گرمت می کند…گرم و گرم تر….و خیالت دورتر و دورتر…خیالت از نگاهت به یقین آن سوتر…گرم تر و گرم تر…دورتر و دورتر….درون که شعله می کشد، آتش – این مهمان ناخوانده- می شود هم بستر شب های خاموشت یکبار دیگر…”دلت فریاد می خواهد”….

سیلی سرد باد، بال پران خیالت را می شکند…اینک تویی باز اینجا…دشت و سکوت و شب….و چشمانت خیره به آنان، رقصان بر گرداگرد آتش…نجواکنان و پریشان در ضیافت بی هنگام رقص و باد و آتش….و اکنون در گوشه ای از این مکان بی زمان، تنها تو هستی و نجوای صاحبان آتش…شیدای شیدا…بیقرار بیقرار…و شب و ستاره و ماهتاب که خفته اند آن سوتر….آرامِ  آرام…خواب و خاطر شیرینشان پریشان مباد..!

باد رقصان…شعله رقصان…و آنان نیز با تو- یکی از آنان- بر گرد آتش رقصان….

جنون چه جولان می دهد اینک…!

order synthroid cheap levitra buy levitra